با توجه به آیات قرآن، حسن عاقبت با تقوا ارتباط وثیق دارد. چه بسا در همین نشئهای که هست و هنوز به عبور هم نرسیده است، اگر دل یک حالت تسلیمی نسبت به قضای الهی داشته باشد، به حسن عاقبت منجر شود.
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن (ایکنا)، مرحوم آیتالله مجتبی تهرانی در یکی از بیانات خود به طرح رابطة تقوا با عاقبت پرداختهاند که مشروح آن در ادامه میآید:
اعوذُ بِاللهِ مِن الشّيطانِ الرّجيم
«يأ ايها الّذِين ءامنُواْ اتّقُواْ اللّه حقّ تُقاتِهِ و لا تمُوتُنّ إِلّا و أنتُم مُّسْلِمُون»
استدلالات عقلیّه باید واردات قلبیّه شود
در بعد عقلانی، کارکرد عقل هم بیش از استدلالات، براهین عقلیّه و امثال اینها نیست. حداکثر انسان را یک راهنمایی کند. همین. بعد هم این وقتی مفید فایده است که کارکرد او اثر بگذارد روی قلب. اگر روی قلب اثر گذاشت، مفید واقع شده است. اگر روی قلب، روي دل، اثر نگذاشت فایدهای نداشته است. لذا این تعبیری که اهل آن میکنند " استدلالات عقلیّه باید واردات قلبیّه شود" مراد آنها همین است. اهل معرفت مطرح مي كنند که استدلالات عقلیّه اگر جزء واردات قلبیّه شد، برای انسان مفید فایده است. سعادت میآورد، انسان را سعادتمند میکند، فلاح و رستگاری میآورد.
امّا اگر اینطور نبود، این استدلالات به درد نمیخورد. بلكه کسانی که براهین عقلیّه سرشان میشود ولی جزء واردات قلبیّه آنها نشده است مثل این است که راه را بلد باشند ولي آن را نروند و بروند به یک راه دیگر. اینها وضعشان بدتر است از کسانی که راه را بلد نبودند و نرفتند. اینها وضعشان بدتر است؛ راه را بلد بود و نرفت. امّا این راه را بلد نبود و نرفت.
لذا میبینیم آنهایی که در این وادی قرار میگیرند و در مباحث اخلاقی یا معرفتی وارد میشوند این حرف، این عقائد و اين حالات را دارند. ما هم در بحث گفتیم که بعد عقلانی كارش بیش از این نیست، ایمان مربوط به قلب است اگر جزء واردات قلبیّه شد، یعنی کارکرد عقل در دل وارد شد، آن می شود ایمان؛ آن وقت این ارزشمند است، ایمان ارزش دارد.
خواجه نصير الدين و هفتاد سال علوم عقليّه
مرحوم محقّق نراقی - رضوان الله تعالی علیه - قضیهای را نقل میکند از نصیرالدین (او از اعظم متکلمین است). عین عبارت را میخوانم: «اِنّی تفکّرتُ فِی العُلومِ العقلیّه سبعین سنة» میگوید من هفتاد سال در علوم عقلی فکر کردم « و صنّفتُ فیها مِن الکُتُب ما لا یُحصی» و کتابهای زیادي هم نوشتم «و لم یظهر لی مِنها شئٌ سِوی انّ لِهذا المصنوع صانِعاً» در هفتاد سال فکر در علوم عقلیّه و نوشتن کتابهای متعدّد بیشمار، برای من چیزی ظاهر نشد جز این یک چیز كه «انّ لِهذا المصنوع صانِعاً» ما فقط به اين رسیدیم که این دستگاه با عظمت که مصنوع است، سازندهای دارد. «و مع ذلِک عجائِزُ القوم فی ذلِک اشدُّ یقیناً مِنّی» آن عجوزههای عوام یقینشان از من هم محکمتر است. يقين آن پیرزن راجع به این مطلب از من محکمتراست كه این مصنوع صانعی دارد. میگوید بعد از هفتاد سال! یعنی بعد از این همه برهانها و این همه استدلالات عقلیّه!
راه صواب؛ تقوی و تطهیر باطن
بعد مرحوم نراقی خودش نتیجهگیری میکند: درست این است که انسان اصل ایمان را، عقائد را تلقّی کند « مِن صاحِبِ الوحی مع تطهیرِ الباطِن عن خبائِثِ الاخلاق و الاِشتِغال بِالطّاعات و صوالِحِ الاِعمال» میخواستم این را بگويم که راه درست این است که انسان این عقائد و ایمان را از صاحب وحی بگیرد. چون آنجا اشتباهکاری ندارد. اشتباه در وحی راه ندارد، ولی عقل من ممکن است اشتباه کند اما « مع تطهیِر الباطِن عن خبائِثِ الاخلاق و الاِشتِغال بِالطّاعات و صوالِحِ الاعمال » این همان مسئله تقوی است. این تطهیر باطن، همان تقوی است. میگوید: ملکه قدسیّه تقوی.
من مکرّر گفته ام محصول ایمان مستمر و عمل مکرّر میشود تقوی. که همان تطهیر باطن است. بالاخره سر از اینجا در میآورد که اگر بخواهیم این اعتقادات در قلب ما رسوخ کند، یعنی واردات قلبیّه شود چه کار باید بکنیم؟ تقوی.
نشأت گرفتن مقامات معنویّه از قلب
گام به گام مقدمات را پيش برويم تا برسيم به آیه شریفه؛ عرض کردم تقوي نقش محوری دارد در جمیع ابعاد و آن نقش این است که آنچه کارکرد عقل است، این را وارد قلب مي كند حالا وارد قلب شد میآییم سراغ مطلب بالاتر؛ تمام مقامات معنویّه از قلب نشأت میگیرند و ریشه در قلب دارند نه در عقل. مثلاً فرض کنید یکی از مقامات معنویّه "توکّل به خداوند" است به همان معنای ایکال امور به خداوند، خدا را وکیل خودم میکنم در واگذاری امورم. این كار عقل نیست، دلت باید واگذاری کند. اگر دل واگذار نکرد این توکل نیست؛ اگر زبان-توکلت علی الله- گفت ولی دل نه، آنجا توکّل به خداوند نیست. آنجا توکلت علی الپول، رفیق و... است که کارش را برای او مي کند. دل باید توکل کند، آن بگوید واگذار کردم به خدا.
يا مثلاً مقام "رضا" که بالاتر از توکّل است. آن هم مربوط به دل و قلب است؛ رضا به قضاء الهی، آنچه را که او برای من پسندیده است من هم بپسندم. در اینجا رضا، به معنای پسند است. اینکه میگویند مقام رضا يعني هر چه او برای من پسندید من هم بپسندم. رضا را بعضیها خشنودی معنا میکنند. خشنودی، اثرِ رضا است نه خود رضا. وقتی بپسندم، خوشم مي آيد. نپسندم، خوشم نمیآید. رضا به معنای پسند است. این پسند و ناپسند مربوط به دل است به عقل نیست.
همینطور میرود بالا؛ فرض کنید توکل؛ که مرتبه پایینتر از رضا است، امرم را واگذار کردم به خدا، توکل به خدا کردم، او هم این را برای من مقدّر کرد، بعد هم پسندیدیم که مقام تسلیم است. میگویند بالاترین مقام در مقامات معنویّه، تسلیم است. من به مقداري که مطلب را تا حدودی روشن کرده باشم عرض کردم.
تقوا؛ زیربنای مقامات معنویّه و فضائل انسانیّه
در اینجا این مسئله مطرح است که تقوی نقش زیربنایی دارد نسبت به تمام مقامات معنویّه و فضائل انسانیّه و چون تقوی دارای درجات است (اینها را قبلاً بحث کرده ام) اگربه درجه اي برسد مقام توکل برای انسان حاصل میشود، یعنی دل واگذار میکند به خدا، بعد این تقوي که پیش برود یعنی شدّت پیدا کند (چون تقوی شدّت و ضعف دارد) به حدّی میرسد که زیربنا میشود برای مقام رضا. بعد دوباره شدّت پیدا میکند به حدی میرسد که زیربنا میشود برای مقام تسلیم، این مربوط به قلب هم هست.
تقوا و تسلیم
در آیه شریفه خطاب به مؤمن است نه به مسلم چون ظهور مسلم میرود به سمت اسلام ظاهری ولي ایمان" امرٌ قلبیٌّ " گفتیم ایمان عبارت است از تعلّقات قلبی انسان که قوّه و نیروی محرّکه است برای انسان. یک دلبستگی است در قلب.
« يأيهُّا الّذِين ءامنُواْ اتّقُواْ اللّه » تقوی الهی را پیشه کنید « حقّ تُقاتِهِ » یعنی به مرتبهای برسان تقوی را که هنگام مرگ "مسلم" بمیری. چه بسا اشاره به این باشد که به درجهای برسید که با مقام تسلیم، با خدا ملاقات کنید. اینکه نگفت « مُتّقون »؛ « و لا تمُوتُنّ إِلّا و أنتُم {مُّتّقون} » چون قبل آن تقوی را گفته است. میگوید باید به این مرتبه برسانی تقوی را که هنگامی که خواستی عبور کنی از نشئه دنیا به نشئه دیگر، با مقام تسلیم باشید.
حالا اینجا نکتهها است؛ استاد ما - رضوان الله تعالی علیه - نقل میفرمود: چه بسا کسی که یک عمر به حسب ظاهر از متوسطین مؤمنین بود، نماز میخواند و روزه میگرفت و جهات ظاهری و اعتقاداتش درست بود، هنگام مرگش که رسیده بود مي گفت هیچ کس {نعوذ بالله} به من ظلمی نکرد که خدا دارد الآن به من میکند که مرا میخواهد از اینجا ببرد و ازاین زن و بچّهام جدا کند....
آنجا معلوم میشود. پل يقه گیری آنجاست. بالاترین ظلم را خدا - نعوذ بالله - به من کرد که من را دارد از اينها جدا میکند و اینها تنها میشوند. آنجا معلوم میشود « و لا تمُوتُنّ إِلّا و أنتُم مُّسْلِمُون ». میخواهی عبور کنی، بروی؟ تقوی باید برسد به مرتبهای که تو به مقام تسلیم برسی و الاّ مشکل داری در مراحل بعدی.
اين كه به تعبير ما چه بسا عدول شده است از "الا المُتّقوُن" همان حسن عاقبت است که در آیات دیگر هم همین است « و الْعاقِبةُ لِلْمُتّقِين»، « و الْعاقِبةُ لِلتّقْوی». اما مطلبي که در این آیه هست میگوید درجات تقوا را اگر بریزیم در یک کانال معرفتی که بخواهیم همسو کنیم با مقامات معنویّه، چه بسا آنچه مورد نظر بوده، درجهای از تقوا است که زیربنا باشد برای تسلیم، « و لا تموتُنّ إِلّا و أنتُم مُّسْلِمُون » که من این را بردم در یک کانال معرفتی، و نه اسلام ظاهری که چیزی نیست. لذا در باب مسئله "تسلیم" حتی راجع به مؤمن حقیقی میگویند: مؤمن تا به مقام تسلیم نرسیده است آن مؤمن به معنای حقيقي نیست.
مؤمن از کجا بفهمد مؤمن است؟
ما داریم در روایات؛ در روایتی است « قیل لِابی عبدالله (علیه السلام) بِأیِّ شئٍ علِم المُؤمِنُ أنّهُ مُؤمِن؟» مؤمن از کجا بفهمد که مؤمن است؟ از کجا بفهمد؟ البته ما زیاد میشنویم، میآیند و میگویند از کجا بفهمیم دعایمان مستجاب شده است؟ دنبال آن هست، امّا دنبال این نیست بفهمد مؤمن هست یا مؤمن نیست؟ دنبال آن است ببیند دعایش مستجاب شده است یا نه؟ گناهانم بخشیده شده است يا نه؟ حالا باز این یک مرتبه بالاتر است. « قال بِالتّسلیم لِلّه و الرِّضا بِما ورد علیهِ مِن سُرورٍ و سخط» ببین دلت تسلیم خدا شده است؟ آنچه را که خدا برای تو پسندیده است میپسندی؟ حالا میخواهد خوشی باشد یا نا خوشی باشد « مِن سُرورٍ و سخطٍ» يک وقت ناخوشی است، آنجا گره به ابرویت میاندازی پس معلوم میشود مؤمن حقیقی به آن معنا نیستی. این جزء معارف ما است جزء روایات ما. از کجا بشناسم که مؤمنم یا نه؟ میگوید: ببین این دل تسلیم خدا شد؟ راضی شد به قضای الهی یا نه؟ حالا میخواهد خوب آن بیاید يا بدش.
حسن عاقبت؛ اثر تسليم
آیه شریفه مي گويد باید به این حد برسد. البته اگر به این حد رسيد، آن وقت این دارای آثار بسیاری است. یکی از آثار ـ که البته اثری بالاتر از آن نداریم ـ این است که حین عبور از این نشئه به نشئه دیگر با حسن عاقبت میرود.
همه این آیات را کنار هم گذاشتم که بگويم متقي با حسن عاقبت میرود. چه بسا در همین نشئهای که هست هنوز به عبور هم نرسیده است. اگر دل یک حالت تسلیمی نسبت به قضای الهی داشته باشد، ما داریم در روایات که خداوند به او عنایات خاصّهای میکند. این را در روايات داریم، این جملات كه در ادعیّه ما هم هست: « و اجعلِ الاِرشاد فی عملی و التّسلیم لِامرِک مِهادِی و سندِی» که تقاضایت از خدا در دعاها این باشد، بخواه این را، این "تسلیماً لامرک" را، چه بسا بيانگر این است كه حسن عاقبت خواستن از خداست.
روایت از امام صادق (علیه السلام) است ـ روایات متعدّد داریم از حضرت در این رابطه ـ
« اِذا قال العبدُ ماشاءالله لا حول و لا قُوّه اِلاّ بِالله» اگر عبد این را بگوید آنچه كه مشیّت الهی است، همان. « لا حول و لا قُوّة الا بِالله » هیچ پناهگاهی، هیچ نیرویی جز اینکه مربوط به خدا باشد در عالم وجود نیست. البته همیشه زبان ترجمان قلب است. زبان مترجم باید باشد، به آنچه در دل میگذرد. « قال الله ملائکتی » خدا به فرشتگانش میفرماید: فرشتگان من « اِستسلم عبدی » این دل حالت تسلیم به من پیدا کرد « اعینُوه ادرکوُه » کمکش کنید « اُقضُوا حاجتهُ» حاجت اورا برآوريد. بعد از اینکه گفت « ماشاءالله لا حول و لا قُوّه اِلاّ بِالله».
جمع بندی
میخواستم بگویم عمده آثارش این است. من دنبال اين مسئله بودم که چه شده است که سیاق آیه اقتضا میکند که تعبیر شود به «متقون »؟ چون «يأيهُّا الّذِين ءامنُواْ اتّقُواْ اللّه حقّ تُقاتِه» بعد دارد «ِ و لا تموتُنّ إِلّا و أنتُم مُّسْلِمُون» به ذهن آدم میآید روند آن، سیاق آن، ايجاب مي كند «متقون» بيايد ولی عدول کرده است، جهت این است میخواهد بگوید مرتبهای از تقوی برای تو حسن عاقبت میآورد که موجب شود دل تسلیم خداوند شود.