ترکی | فارسی | العربیة | English | اردو | Türkçe | Français | Deutsch
آخرین بروزرسانی : چهارشنبه 22 بهمن 1404
چهارشنبه 22 بهمن 1404
 لینک ورود به سایت
 
  جستجو در سایت
 
 لینکهای بالای آگهی متحرک سمت راست
 
 لینکهای پایین آگهی متحرک سمت راست
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : شنبه 26 تير 1395     |     کد : 104991

چگونگی نیل به حسن عاقبت در قرآن

با توجه به آیات قرآن، حسن عاقبت با تقوا ارتباط وثیق دارد. چه بسا در همین نشئه‌ای که هست و هنوز به عبور هم نرسیده است، اگر دل یک حالت تسلیمی نسبت به قضای الهی داشته باشد، به حسن عاقبت منجر ‌شود.

با توجه به آیات قرآن، حسن عاقبت با تقوا ارتباط وثیق دارد. چه بسا در همین نشئه‌ای که هست و هنوز به عبور هم نرسیده است، اگر دل یک حالت تسلیمی نسبت به قضای الهی داشته باشد، به حسن عاقبت منجر ‌شود.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن (ایکنا)، مرحوم آیت‌الله مجتبی تهرانی در یکی از بیانات خود به طرح رابطة تقوا با عاقبت پرداخته‌اند که مشروح آن در ادامه می‌آید:

اعوذُ بِاللهِ مِن الشّيطانِ الرّجيم

«يأ ايها الّذِين ءامنُواْ اتّقُواْ اللّه حقّ تُقاتِهِ و لا تمُوتُنّ إِلّا و أنتُم مُّسْلِمُون»

استدلالات عقلیّه باید واردات قلبیّه شود
 در بعد عقلانی، کارکرد عقل هم بیش از استدلالات، براهین عقلیّه و امثال اینها نیست. حداکثر انسان را یک راهنمایی کند. همین. بعد هم این وقتی مفید فایده است که کارکرد او اثر بگذارد روی قلب. اگر روی قلب اثر گذاشت، مفید واقع شده است. اگر روی قلب، روي دل، اثر نگذاشت فایده­ای نداشته است. لذا این تعبیری که اهل آن می­کنند " استدلالات عقلیّه باید واردات قلبیّه شود" مراد آن­ها همین است. اهل معرفت مطرح مي كنند که استدلالات عقلیّه اگر جزء واردات قلبیّه شد، برای انسان مفید فایده است. سعادت می­آورد، انسان را سعادتمند می­کند، فلاح و رستگاری می­آورد.

امّا اگر اینطور نبود، این استدلالات به درد نمی­خورد. بلكه کسانی که براهین عقلیّه سرشان می­شود ولی جزء واردات قلبیّه آنها نشده است مثل این است که راه را بلد باشند ولي آن را نروند و بروند به یک راه دیگر. اینها وضعشان بدتر است از کسانی که راه را بلد نبودند و نرفتند. اینها وضعشان بدتر است؛ راه را بلد بود و نرفت. امّا این راه را بلد نبود و نرفت.

 لذا می­بینیم آنهایی که در این وادی قرار می­گیرند و در مباحث اخلاقی یا معرفتی وارد می­شوند این حرف، این عقائد و اين حالات را دارند. ما هم در بحث گفتیم که بعد عقلانی كارش بیش از این نیست، ایمان مربوط به قلب است اگر جزء واردات قلبیّه شد، یعنی کارکرد عقل در دل وارد شد، آن می ­شود ایمان؛ آن وقت این ارزشمند است، ایمان ارزش دارد.

خواجه نصير الدين و هفتاد سال علوم عقليّه
 مرحوم محقّق نراقی - رضوان الله تعالی علیه - قضیه­ای را نقل می­کند از نصیرالدین (او از اعظم متکلمین است). عین عبارت را می­خوانم: «اِنّی تفکّرتُ فِی العُلومِ العقلیّه سبعین سنة» می­گوید من هفتاد سال در علوم عقلی فکر کردم « و صنّفتُ فیها مِن الکُتُب ما لا یُحصی» و کتاب­های زیادي هم نوشتم «و لم یظهر لی مِنها شئٌ سِوی انّ لِهذا المصنوع صانِعاً» در هفتاد سال فکر در علوم عقلیّه و نوشتن کتاب­های متعدّد بی­شمار، برای من چیزی ظاهر نشد جز این یک چیز كه «انّ لِهذا المصنوع صانِعاً» ما فقط به اين رسیدیم که این دستگاه با عظمت که مصنوع است، سازنده­ای دارد. «و مع ذلِک عجائِزُ القوم فی ذلِک اشدُّ یقیناً مِنّی» آن عجوزه­های عوام یقینشان از من هم محکم­تر است. يقين آن پیرزن راجع به این مطلب از من محکم­تراست كه این مصنوع صانعی دارد. می­گوید بعد از هفتاد سال! یعنی بعد از  این همه برهان­ها و این همه استدلالات عقلیّه!

راه صواب؛ تقوی و تطهیر باطن

 بعد مرحوم نراقی خودش نتیجه­گیری می­کند: درست این است که انسان اصل ایمان را، عقائد را تلقّی کند « مِن صاحِبِ الوحی مع تطهیرِ الباطِن عن خبائِثِ الاخلاق و الاِشتِغال بِالطّاعات و صوالِحِ الاِعمال» می­خواستم این را بگويم که راه درست این است که انسان این عقائد و ایمان را از صاحب وحی بگیرد. چون آنجا اشتباه­کاری ندارد. اشتباه در وحی راه ندارد، ولی عقل من ممکن است اشتباه کند اما « مع تطهیِر الباطِن عن خبائِثِ الاخلاق و الاِشتِغال بِالطّاعات و صوالِحِ الاعمال » این­ همان مسئله تقوی است. این تطهیر باطن، همان تقوی است. می­گوید: ملکه قدسیّه تقوی.

من مکرّر گفته ام محصول ایمان مستمر و عمل مکرّر می­شود تقوی. که همان تطهیر باطن است. بالاخره سر از اینجا در می­آورد که اگر بخواهیم این اعتقادات در قلب ما رسوخ کند، یعنی واردات قلبیّه شود چه کار باید بکنیم؟ تقوی.
 نشأت گرفتن مقامات معنویّه از قلب

گام به گام مقدمات را پيش برويم تا برسيم به آیه شریفه؛ عرض کردم تقوي نقش محوری دارد در جمیع ابعاد و آن نقش این است که آنچه کارکرد عقل است، این را وارد قلب مي كند حالا وارد قلب شد می­آییم سراغ مطلب بالاتر؛ تمام مقامات معنویّه از قلب نشأت می­گیرند و ریشه در قلب دارند نه در عقل. مثلاً فرض کنید یکی از مقامات معنویّه "توکّل به خداوند" است به همان معنای ایکال امور به خداوند، خدا را وکیل خودم می­کنم در واگذاری امورم. این كار عقل نیست، دلت باید واگذاری کند. اگر دل واگذار نکرد این توکل نیست؛ اگر زبان-توکلت علی الله- گفت ولی دل نه، آنجا توکّل به خداوند نیست. آنجا توکلت علی الپول، رفیق و... است که کارش را برای او مي کند. دل باید توکل کند، آن بگوید واگذار کردم به خدا.

يا مثلاً مقام "رضا" که بالاتر از توکّل است. آن هم مربوط به دل و قلب است؛ رضا به قضاء الهی، آنچه را که او برای من پسندیده است من هم بپسندم. در اینجا رضا، به معنای پسند است. اینکه می­گویند مقام رضا يعني هر چه او برای من پسندید من هم بپسندم. رضا را بعضی­ها خشنودی معنا می­کنند. خشنودی، اثرِ رضا است نه خود رضا. وقتی بپسندم، خوشم مي آيد. نپسندم، خوشم نمی­آید. رضا به معنای پسند است. این پسند و ناپسند مربوط به دل است به عقل نیست­.

همین­طور می­رود بالا؛ فرض کنید توکل؛ که مرتبه پایین­تر از رضا است، امرم را واگذار کردم به  خدا، توکل به خدا کردم، او هم این را برای من مقدّر کرد، بعد هم پسندیدیم که مقام تسلیم است. می­گویند بالاترین مقام در مقامات معنویّه، تسلیم است. من به مقداري که مطلب را تا حدودی روشن کرده باشم عرض کردم.

تقوا؛ زیربنای مقامات معنویّه و فضائل انسانیّه

 در اینجا این مسئله مطرح است که تقوی نقش زیربنایی دارد نسبت به تمام مقامات معنویّه و فضائل انسانیّه و چون تقوی دارای درجات است (اینها را قبلاً بحث کرده ام)‌‌ اگربه درجه اي برسد مقام توکل برای انسان حاصل می­شود، یعنی دل واگذار می­کند به خدا، بعد این تقوي که پیش برود یعنی شدّت پیدا کند (چون تقوی شدّت و ضعف دارد) به حدّی می­رسد که زیربنا می­شود برای مقام رضا. بعد دوباره شدّت پیدا می­کند به حدی می­رسد که زیربنا می­شود برای مقام تسلیم، این مربوط به قلب هم هست.

تقوا و تسلیم

 در آیه شریفه خطاب به مؤمن است نه به مسلم چون ظهور مسلم می­رود به سمت اسلام ظاهری ولي ایمان" امرٌ قلبیٌّ " گفتیم ایمان عبارت است از تعلّقات قلبی انسان که قوّه و نیروی محرّکه است برای انسان. یک دل­بستگی است در قلب.

 « يأيهُّا الّذِين ءامنُواْ اتّقُواْ اللّه » تقوی الهی را پیشه کنید « حقّ تُقاتِهِ » یعنی به مرتبه­ای برسان تقوی را که هنگام مرگ "مسلم" بمیری. چه بسا اشاره به این باشد که به درجه­ای برسید که با مقام تسلیم، با خدا ملاقات کنید. اینکه نگفت « مُتّقون »؛ « و لا تمُوتُنّ إِلّا و أنتُم {مُّتّقون} » چون قبل آن تقوی را گفته است. می­گوید باید به این مرتبه برسانی تقوی را که هنگامی که خواستی عبور کنی از نشئه دنیا به نشئه دیگر، با مقام تسلیم باشید.

حالا اینجا نکته­ها است؛ استاد ما - رضوان الله تعالی علیه -  نقل می­فرمود: چه بسا کسی که یک عمر به حسب ظاهر از متوسطین مؤمنین بود، نماز می­خواند و روزه می­گرفت و جهات ظاهری و اعتقاداتش درست بود، هنگام مرگش که رسیده بود مي گفت هیچ کس {نعوذ بالله} به من ظلمی نکرد که خدا دارد الآن به من می­کند که مرا می­خواهد از اینجا ببرد و ازاین زن و بچّه­ام جدا کند....

 آنجا معلوم می­شود. پل يقه گیری آنجاست. بالاترین ظلم را خدا - نعوذ بالله - به من کرد که من را دارد از اينها جدا می­کند و اینها تنها می­شوند. آنجا معلوم می­شود « و لا تمُوتُنّ إِلّا و أنتُم مُّسْلِمُون ». می­خواهی عبور کنی، بروی؟ تقوی باید برسد به مرتبه­ای که تو به مقام تسلیم برسی و الاّ مشکل داری در مراحل بعدی.

اين كه به تعبير ما چه بسا عدول شده است از "الا المُتّقوُن" همان حسن عاقبت است که در آیات دیگر هم همین است « و الْعاقِبةُ لِلْمُتّقِين»، « و الْعاقِبةُ لِلتّقْوی». اما مطلبي که در این آیه هست می­گوید درجات تقوا را اگر بریزیم در یک کانال معرفتی که بخواهیم همسو کنیم با مقامات معنویّه، چه بسا آنچه مورد نظر بوده، درجه­ای از تقوا است که زیربنا باشد برای تسلیم، « و لا تموتُنّ إِلّا و أنتُم مُّسْلِمُون » که من این را بردم در یک کانال معرفتی، و نه اسلام ظاهری که چیزی  نیست. لذا در باب مسئله "تسلیم" حتی راجع به مؤمن حقیقی می­گویند: مؤمن تا به مقام تسلیم نرسیده است آن مؤمن به معنای حقيقي نیست.

مؤمن از کجا بفهمد مؤمن است؟

 ما داریم در روایات؛ در روایتی است « قیل لِابی عبدالله (علیه السلام) بِأیِّ شئٍ علِم المُؤمِنُ أنّهُ مُؤمِن؟» مؤمن از کجا بفهمد که مؤمن است؟ از کجا بفهمد؟ البته ما زیاد می­شنویم، می­آیند و می­گویند از کجا بفهمیم دعایمان مستجاب شده است؟ دنبال آن هست، امّا دنبال این نیست بفهمد مؤمن هست یا مؤمن نیست؟ دنبال آن است ببیند دعایش مستجاب شده است یا نه؟ گناهانم بخشیده شده است يا نه؟ حالا باز این یک مرتبه بالاتر است. « قال بِالتّسلیم لِلّه و الرِّضا بِما ورد علیهِ مِن سُرورٍ و سخط» ببین دلت تسلیم خدا شده است؟ آنچه را که خدا برای تو پسندیده است می­پسندی؟ حالا می­خواهد خوشی باشد یا نا خوشی باشد « مِن سُرورٍ و سخطٍ» يک وقت ناخوشی است، آنجا گره به ابرویت می­اندازی پس معلوم می­شود مؤمن حقیقی به آن معنا نیستی. این جزء معارف ما است جزء روایات ما. از کجا بشناسم که مؤمنم یا نه؟ می­گوید: ببین این دل تسلیم خدا شد؟ راضی شد به قضای الهی یا نه؟ حالا می­خواهد خوب آن بیاید يا بدش.

حسن عاقبت؛ اثر تسليم

 آیه شریفه مي گويد باید به این حد برسد. البته اگر به این حد رسيد، آن وقت این دارای آثار بسیاری است. یکی از آثار ـ که البته اثری بالاتر از آن نداریم ـ این است که حین عبور از این نشئه به نشئه دیگر با حسن عاقبت می­رود.

 همه این آیات را کنار هم گذاشتم که بگويم متقي با حسن عاقبت می­رود. چه بسا در همین نشئه­ای که هست هنوز به عبور هم نرسیده است. اگر دل یک حالت تسلیمی نسبت به قضای الهی داشته باشد، ما داریم در روایات که خداوند به او عنایات خاصّه­ای می­کند. این را در روايات داریم، این جملات كه در ادعیّه ما هم هست: « و اجعلِ الاِرشاد فی عملی و التّسلیم لِامرِک مِهادِی و سندِی» که تقاضایت از خدا در دعاها این باشد، بخواه این را، این "تسلیماً لامرک" را، چه بسا بيانگر این است كه حسن عاقبت خواستن از خداست.

روایت از امام صادق (علیه السلام) است ـ روایات متعدّد داریم از حضرت در این رابطه ـ

« اِذا قال العبدُ ماشاءالله لا حول و لا قُوّه اِلاّ بِالله» اگر عبد این را بگوید آنچه كه مشیّت الهی است، همان. « لا حول و لا قُوّة الا بِالله » هیچ پناهگاهی، هیچ نیرویی جز اینکه مربوط به خدا باشد در عالم وجود نیست. البته همیشه زبان ترجمان قلب است. زبان مترجم باید باشد، به آنچه در دل می­گذرد. « قال الله ملائکتی » خدا به فرشتگانش می­فرماید: فرشتگان من « اِستسلم عبدی » این دل حالت تسلیم به من پیدا کرد « اعینُوه ادرکوُه » کمکش کنید « اُقضُوا حاجتهُ» حاجت اورا برآوريد. بعد از اینکه گفت « ماشاءالله لا حول و لا قُوّه اِلاّ بِالله».

جمع بندی

 می­خواستم بگویم عمده آثارش این است. من دنبال اين مسئله بودم که چه شده است که سیاق آیه اقتضا می­کند که تعبیر شود به «متقون »؟ چون «يأيهُّا الّذِين ءامنُواْ اتّقُواْ اللّه حقّ تُقاتِه» بعد دارد «ِ و لا تموتُنّ إِلّا و أنتُم مُّسْلِمُون» به ذهن آدم می­آید روند آن، سیاق آن،  ايجاب مي كند «متقون» بيايد ولی عدول کرده است، جهت این است می­خواهد بگوید مرتبه­ای از تقوی برای تو حسن عاقبت می­آورد که موجب شود دل تسلیم خداوند شود.


نوشته شده در   شنبه 26 تير 1395  توسط   مدیر پرتال   
PDF چاپ چاپ بازگشت
نظرات شما :
Refresh
SecurityCode