ترکی | فارسی | العربیة | English | اردو | Türkçe | Français | Deutsch
آخرین بروزرسانی : دوشنبه 23 شهريور 1405
دوشنبه 23 شهريور 1405
 لینک ورود به سایت
 
  جستجو در سایت
 
 لینکهای بالای آگهی متحرک سمت راست
 
 لینکهای پایین آگهی متحرک سمت راست
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 11 آبان 1394     |     کد : 95712

شهید شدن در راه خدا را از عسل شیرین می دانم

شهادت آرزوی من است و شهید شدن در راه خدا از عسل برای من شیرین تر است اگر من شهید شدم و جنازه ام پیدا نشد ناراحت نباشید که شهادت آرزوی من است و آنجا که شهید شدم قبر من است



به گزارش روابط عمومی اداره کل تبلیغات اسلامی استان آذربایجان شرقی،
شهید رضی ستارنژاد در تاریخ ۱۳۴۶ در هریس متولد شد و در تاریخ ۲۳/۱۲/۱۳۶۳  در شرق دجله به شهادت رسید و در گلزار مطهر
شهدای هریس دفن شده است

در قسمتی از وصیت نامه شهید رضی ستارنژاد هریس آمده است: پدر و مادر عزیزم از خداوند تبارک و تعالی می خواهم در شهادت من به شما صبر و ثواب دهد. دستان شما را از سرزمینهای خونین خوزستان می بوسم، بدانید که شهادت آرزوی من است و شهید شدن در راه خدا از عسل برای من شیرین تر است. اگر من شهید شدم و جنازه ام پیدا نشد ناراحت نباشید که شهادت آرزوی من است و آنجا که شهید شدم قبر من است. از مردم شهید پرور هریس می خواهم پشتیبان ولایت فقیه باشند و فرامین ایشان را عمل کنند. خدایا به ما توفیق ده تا در مقابل دشمنان اسلام مقاوم باشیم.

همرزمانش تعریف می کردند که در عملیات بدر وقتی حمله آغاز شد شهید رضی از ناحیه پا گلوله خورد و پوتین اش پر از خون بود که فرمانده و سایر یارانش اصرار کردند که تو بمان و جلو نیا زخمی شده ای و او گفته بود که هنوز توان راه رفتن دارم و باید بروم و در همان عملیات به درجه رفیع شهادت نائل شد ودر نامه هایش خواهرانش را به حفظ حجاب اسلامی و توکل به خدا در کارها، مخصوصا پدرو مادر را به صبر و تحمل سفارش می کرد

پدرش می‌گوید موقعی که به جبهه می رفت ۱۶ سالش بود و در کلاس دوم دبیرستان درس می خواند و مودبانه آمد و از ما اجازه گرفت و عازم جبهه ها شد. سفارش او این بود که در نماز جمعه و جماعت حاضر باشیم و پشتیبان ولایت فقیه باشیم و راه شهدا را به نحوه احسن ادامه دهیم.

مادر گرامی شهید رضی می‌گوید در روز اعزام به جبهه صبح زود بلندشد و وضو گرفت و نماز خواند پرسیدم امروز خیلی زود بیدار شدی گفت امروز به جائی خواهم رفت گفتم حتما مدرسه را می‌گوئی به مدرسه رفت اما زود برگشت پرسیدم چرا زود برگشتی گفت اگر اجازه دهید می روم جبهه و زود باش که همراهانم رفتند و من جا می مانم از روی دلسوزی مادرانه می خواستم مانع شوم گفتم تو هنوز کوچک هستی نمی توانی جنگ کنی و می روی گم می شوی گفت من از دیگر شهدا خونم رنگین نیست باید بروم پرسیدم نمی ترسی؟ گفت راه حق هیچ ترسی ندارد زود باش مرا بدرقه کن گفتم چگونه گفت همانگونه که خانم لیلا حضرت علی اکبر (ع) را بدرقه کرد وخلاصه مرا قانع کرد واز زیر قرآن رد کرد و بدرقه اش نمودم رضی خیلی کوچک بود که در نماز جمعه و دعای کمیل شرکت می کرد و به سختی کار می کرد و موقعی که خبر شهادتش به من دادند خیلی احساس ناراحتی کردم ولی اینکه به آرزوی خویش رسید و در راه مقدس جانش را فدا کرد تحمل این ناراحتی برایم شیرین شد


نوشته شده در   دوشنبه 11 آبان 1394  توسط   مدیر پرتال   
PDF چاپ چاپ بازگشت
نظرات شما :
Refresh
SecurityCode