مقدمه:
كشفالاسرار و عده الابرار تفسيري جامع از قرآن كريم است كه بر مبناي تفسير خواجهعبدالله انصاري و به عنوان شرح آن در ده جلد نگارش يافته و دربردارنده تفسير تحتاللفظي، توضيح شان نزول و ناسخ و منسوخ بودن هر آيه و تفسير عرفاني آن با مراجعه به احاديث و آوردن ابيات مرتبط است.
ميبدي اين تاليف را در 520 هجري قمري آغاز كرده و آنچه از متن كامل آن در دست داريم علاوه بر نثر روان مولف نشانگر ساير كمالات اوست، گرچه در مواردي بالضروره كلام او از سياق فارسي دور ميشود.
وقوف در عرفات:
... قومي گفتند از بهر آن كه ابراهيم را نمودند در خواب، كه فرزند را قربان كن، پس همه روز در ترويه و تفكر بود تا اين خواب از حق است يا شيطان... از اين جهت است كه آن روز را ترويه گويند، و ترويه - تفكر - باشد.
پس شب عرفه ديگرباره او را نمودند، و روز عرفه بشناخت كه آن خواب، نموده حق است نه نموده شيطان. از اين جهت آن روز را عرفه نام نهادند و آن بقعه را عرفات.
... و گفتهاند كه ترويه از آب دادن است. يعني كه ربالعزه روز ترويه چشمه زمزم [را] پديد كرد، و اسماعيل از آن آب سيراب شد، فسمي الترويه لذالك.
و عرفات از آن است كه جبرئيل فرود آمد و ابراهيم را مناسك و مشاعر مينمود، و ابراهيم پذيرفت، و ميگفت "قد عرفت، قد عرفت" پس بدين معني - عرفات - خواندند.
ضحاك گفت: آدم كه به زمين آمد به هندوستان فرود آمد و حوا به جده، و هر دو يكديگر را ميجستند تا به عرفات به يكديگر رسيدند، و يكديگر را و شناختند، از اين جهت او را عرفات گويند.
و گفتهاند كه اعتراف آدم به گناه خويش در اين روز بود اندر آن بقعه، و از خداوند - عزوجل - مغفرت خواست به آن كه گفت: "ربنا ظلمنا انفسنا"
و مردم نيز كه به آن موقف رسند اتباع سنت آدم را، همه به گناه خويش معترف شوند، و تضرع و زاري كنند، پس عرفه و عرفات از - اعتراف - گرفتهاند، يعني كه گناهكاران در آن موقف ايستاده به گناه خويش معترف شوند.
و گفتهاند كه عرفات از آن است كه دوستان خداي آن روز در آن موسم بر يكديگر رسند و يكديگر را بشناسند.
پيربزرگ بوعلي گفت: در موسم، ايستاده بودم و مردمان را ديدم كه اندر عرفات كاري از پيش نميبردند، برگشتم [و] روي به كوه نهادم. چندان بر شدم كه گفتم مگر اينجا هرگز كسي نرسيده است... [و] چون بر سر آن كوه شدم عالم خود بر آنجا ديدم، چنانك صحرا سر كوه بود، همه جوانان ديدم موي سرشان تا سفتشان فرو آمده و چنان مراقب حق بودند كه اگر شان بجنبانيدي آگاهيشان نبودي، و آفتاب صورت را هيچ شعاع نمانده بود. از شعاع آفتاب معرفت ايشان...
كسي سوال كرد از پير بزرگ كهاي شيخ هر كه بر آن كوه شود ايشان را بيند؟
گفت: اگر بديديشان فرود آرنديشان، نه هر چشمي ايشان را بيند و نه هركسي به ايشان رسد.
[و] گفت: چون آفتاب فرو شد موذن بانگ نماز گفت، و امام در پيش شد، و من با ايشان بايستادم در نماز... اندر ميانه نماز بر باطن من بگذشت كه اهل عرفات خود از كدام سو شدند [كه] آن يك انديشه مخالف برايشان فرود نشد؟
چون سلام باز دادند، امام از آنجا كه بود به من باز نگريست و اشارت كرد كه باز گرد.
با خود گفتم كه اين آن جماعت نيستند كه پشت بر ايشان شايد كرد. همچنان روي سوي ايشان باز پس آمدم.
از كرامت ايشان همان ساعت چون باز نگريستم به زمين عرفات رسيده بودم و كرامتي ديگر ديدم، آنگه بر من پوشيده بود كه قوم به كدام سو شدهاند، همي گزاف سر در نهادم و رو به قوم در افتادم و نخست قطاري كه ديدم شتران رهبان خود ديدم، و از ايشان هيچ كس نگفت كه بوعلي تو كجا بودي؟
بدانستم كه ربالعزه مرا از چشم و ديدار ايشان غايب نگردانيده بود.
چگونه بايد به حج رفت؟
هر كه به پاي رود،كعبه را زيارت كند و هر كه به دل رود كعبه به زيارت وي ميشود.
حج عوام و حج خواص:
عوام به نفس رفتند، در و ديوار ديدند، خواص به جان رفتند، گفتار و ديدار يافتند.
او كه به نفس رود رنج يابد و زيان باز كشد، تا گرد كعبه برآيد.
و اين كه به جان رود، بيارامد و بياسايد، و كعبه خود گرد سرايش برآيد.