ترکی | فارسی | العربیة | English | اردو | Türkçe | Français | Deutsch
آخرین بروزرسانی : جمعه 12 دي 1404
جمعه 12 دي 1404
 لینک ورود به سایت
 
  جستجو در سایت
 
 لینکهای بالای آگهی متحرک سمت راست
 
 لینکهای پایین آگهی متحرک سمت راست
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : شنبه 22 تير 1392     |     کد : 56455

سیر نگاه به عقل در مغرب زمین؛ از پیشاسقراطیان تا امروز

بحث درباره عقل و اعتبارآن در مغرب زمين از قبل از سقراط بوده و به رغم چالش هاي شكاكانه يا نسبيت گرايانه يا آمپريستي، در دهه اخير عده اي دوباره بر اعتبار عقل پاي فشرده و مبنا گروي عقل گرايان را احيا كردند.

بحث درباره عقل و اعتبارآن در مغرب زمين از قبل از سقراط بوده و به رغم چالش هاي شكاكانه يا نسبيت گرايانه يا آمپريستي، در دهه اخير عده اي دوباره بر اعتبار عقل پاي فشرده و مبنا گروي عقل گرايان را احيا كردند.به گزارش خبرگزاری مهر، يكي از مهمترين منابع يا راه هاي معرفت، عقل است. بحث از عقل و اعتبار آن سابقه ديريني دارد و تا عصر يونانيان باستان قابل پيگيري است. در عصر يونان باستان، نيز اين مبحث در ميان فيلسوفان پيش از سقراط مطرح بوده است. الئاييان با پيروي از پارمنيدس (540 -؟ق.)بر عقل تكيه مي كردند و تنها راه عقل را معتبرمي دانستند. از منظر آنها واقعيت اشيا، بلكه وجود حركت، را از طريق عقل مي توان شناخت. آنچه با حواس درك مي كنيم نمودي صرف و امري موهوم است.

پارميندس، به رغم اذعان به وجود قوه ادراكي حس و عقل در انسان، تاکید داشت كه ادراك حسي پر از تناقض است و تنها گمان نتيجه مي دهد. انسان با حواس خود نمود را مي شناسد و نه بود را، پديدار را مي شناسد و نه پديده را و پديده ها يا بودهاي اشيا را عقل درك مي كند.

پارميندس آنچه را حواس به ما مي دهد "عقيده" مي نامد، اما اطلاعاتي را كه عقل به ما مي دهد "معرفت" نام مي نهد. از این رو، او ميان طريق حقيقت يا معرفت و طريق عقيده تمايز قائل می شود و بر اين تمايز اصرار مي ورزد. از آنجا كه يافته هاي حواس پر از تناقض است، نظير اين كه ساختمان به شكل مكعب مستطيل را مدور مي بيند. تنها راه عقل را كه با آن به حقيقت و معرفت مي توان رسيد معتبرمي داند. از منظر پارميندس و پيروانش، تنها راه معتبر شناخت، عقل است كه با آن مي توان حقايق و پديده هاي جهان را شناخت.

افلاطون (428 -347 ق م) نيز اين مسئله را دنبال كرد و صرفا بر اعتبار عقل و ادراك كليات پاي فشرد. شاگرد وي ارسطو (348 -322 ق-م) بر اعتبار حس نيز صحه گذاشت و ارزش معرفتي هر دو نيروي ادراكي را تثبيت كرد و دانش منطق را براي اجتناب از خطا در تفكر، اعم از تعريف و استدلال كه ازكاركردهاي عقل هستند، پايه گذاري نمود.

گرچه گفته اند كه رواقيان حس گرا بوده، به تجربه هاي حسي اتكا مي كرده اند، به گونه اي عقل گرا نيز بوده اند. از منظر آنها "تنها از راه عقل است كه نظام واقعيت را مي توان شناخت". علاوه بر اين، آنها از منظر ديگري به عقل گردن مي نهادند و اعتبار آن را مي پذيرفتند و آن اين كه به تحقق مفاهيم پيشين يا مقدم بر تجربه اذعان مي نمودند.

بنابراین، در تفكر فلسفي مغرب زمين از گذشته بسيار دور تا كنون مبحث عقل و اعتبار آن مطرح بوده است. نزاع در اعتبار عقل كه با اپيكوريان نهادينه شده بود در طول تاريخ به ويژه ميان متكلمان مسيحي و ايمان گراها تداوم يافت. گرچه در تاريخ فلسفه، اپيكوريان همچون رواقيان، به نحوي تناقض آميزحس گرا بودند. اپيكوريان به رغم حس گرايي، معرفت به پاره اي از امور را صرفا از راه عقل يا "لوگوس" ممكن مي دانستند و قايل بودند كه تنها از راه عقل مي توان بدين گونه امور دست يافت.

در هرصورت، در فرهنگ مسيحيت، نزاع درباره تعارض عقل و دين و نفي اعتبارعقل از منظربسياري از فيلسوفان و متكلمان مسيحي بحثي جدي و اساسي است. متكلمان مسيحي درباره رابطه عقل و دين از همان قرون اوليه اختلاف نظر داشتند. در قرون و سطي، عده اي از آنها با پيروي از آگوستين بر اين اعتقاد بودند كه ايمان بر عقل مقدم است. شعار آگوستين اين بود كه "اگر مي خواهي بفهمي، بايد ايمان بياوري." اين شعار در ميان بسياري از متكلمان و پيروان مسيحيت بازتاب گسترده اي داشت.

گروه ديگري از متكلمان مسيحي معتقد بودند كه با وجود كتاب مقدس، نيازي به دانش هاي بشري نيست و وحي و كتاب مقدس ما را از همه معرفت هاي بشري، اعم از علوم فلسفي و تجربي و مانند آنها، بي نياز مي كند. از منظر آنها، آموزه هاي ديني و تعليمات كتاب مقدس با معرفت هاي بشري در تعارض هستند. از اين رو، صرفا بر فراگيري شريعت پافشاري مي كردند و مردم را از تفكر باز مي داشتند. بدين سان، آنها اعتبار عقل را نه تنها در فهم و درك آموزه هاي اعتقادي دين انكار مي كردند،بلكه اعتبار آن را در شناخت قوانين تجربي و رياضي و مانند آنها انكار کرده، ارزش عقل و احكام عقلي را نفي مي كردند.

دسته سومي از آنها كه به "ابن رشدي هاي لاتيني" شهره اند معتقد بودند كه معرفت هاي بشري از جمله فلسفه، با ايمان و آموزه هاي ديني در تعارض نيستند. در اواخر قرن سيزدهم ميلادي، اسقف پاريس "اتين تامپيه"، رسما دويست و نوزده آموزه از آموزه هاي ابن رشدي ها را محكوم كرد. در پاره اي از اين آموزه ها اظهار شده بود كه در جهان حكمتي غير از آنچه متعلق به فيلسوفان است وجود ندارد.

در دوره رنسانس، اختلاف نظر درباره اعتبار عقل گسترده ترشد و بدين جا منتهي شد كه شكاكيت فراگيري، به ويژه در حوزه آموزه هاي مسيحيت،تحقق يافت. اين شكاكيت آموزه ها و دستاوردهاي عصر روشنگري را به چالش فرا خواند.

در قرن هجدهم ميلادي، كانت در واكنش به جريان شكاكيت به نقد عقل پرداخت و در پايان به انسداد يا بن بست معرفتي رسيد و اعتبار عقل را در گزاره هاي فلسفي و كلامي مورد ترديد قرار داد و ميان پديده و پديدار تمايز نهاد و بدين نتيجه رسيد كه نمي توان پديده يا شي في نفسه را شناخت. آنچه از واقعيت ها مي شناسيم در مرحله حساسيت و فاهمه با داده هاي حسي تركيب مي گردد و در نتيجه، ما نمودها را مي شناسيم نه بودها را؛ پديدارها را مي شناسيم نه پديده ها را. بدين ترتيب وي نيز در گرداب نسبيت گرايي معرفتي فرو غلتيد. او تنها اعتبار عقل عملي را پذيرفت و حتي قايل شد كه مي توان از راه عقل عملي به اثبات گزاره "خدا هست" پرداخت و خود استدلال هايي در اين باره ارائه كرد.

ديدگاه هاي كانت تاثير بسياري بر فلسفه هاي مغرب زمين به ويژه فلسفه هاي اروپايي گذاشت و بسياري از مكتب هاي فكري از عصر وي تا كنون، تحت تاثيرآموزه هاي كانتي، به منصه ظهور رسيدند.


نوشته شده در   شنبه 22 تير 1392  توسط   مدیر پرتال   
PDF چاپ چاپ بازگشت
نظرات شما :
Refresh
SecurityCode