ترکی | فارسی | العربیة | English | اردو | Türkçe | Français | Deutsch
آخرین بروزرسانی : جمعه 12 دي 1404
جمعه 12 دي 1404
 لینک ورود به سایت
 
  جستجو در سایت
 
 لینکهای بالای آگهی متحرک سمت راست
 
 لینکهای پایین آگهی متحرک سمت راست
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 16 ارديبهشت 1392     |     کد : 53377

كیمیای سعادت

آیا دوستی از اصولی كلی و همگانی پیروی می‌كند؟ آیا می‌توان اصولی یقینی تدوین كرد و براساس آن اصول راه‌های ایجاد ارتباطی با محوریت دوستی را برشمرد؟ در طول تاریخ غالب متفكران باور به چنین اصول ثابت و معینی داشته‌اند و به همین دلیل قواعدی اولیه را برای به‌وجود آوردن و نگهداری دوستی تشریح كرده‌اند.


پرونده‌ای برای رفاقت و همه انواع آن

كیمیای سعادت

آیا دوستی از اصولی كلی و همگانی پیروی می‌كند؟ آیا می‌توان اصولی یقینی تدوین كرد و براساس آن اصول راه‌های ایجاد ارتباطی با محوریت دوستی را برشمرد؟ در طول تاریخ غالب متفكران باور به چنین اصول ثابت و معینی داشته‌اند و به همین دلیل قواعدی اولیه را برای به‌وجود آوردن و نگهداری دوستی تشریح كرده‌اند.




آنها غالبا صاحب تعریفی از انسان و اخلاق بوده‌اند و براساس تعریفی كه از این دو حوزه داشته‌اند به نظریه‌هایی درباب دوستی رسیده‌اند.

كانت دوستی را فراتر از عواطف در ادامه فلسفه اخلاق خود و امری صرفا اخلاقی می‌دید. فایده‌گرایان هم دوستی را بر اساس فایده‌ای كه برای افرد دارد تبیین می‌كردند، به این معنا كه دوستی آن است كه بیشترین فایده و كمترین ضرر را برای هر فرد داشته باشد.

اما ارسطو كه پیشتر از اینها در كتاب اخلاق نیكوماخوس به دوستی پرداخته بود این امر را معطوف به لذت، فایده و شخصیت فرد هر سه می‌دید. او می‌گفت برخی لذت را اصل قرار می‌دهند و برخی فایده را، ولی آن كه شخصیت و نیكی را اصل می‌داند از دو نكته دیگر یعنی لذت و فایده هم بهره‌مند می‌شود، با این تفاوت كه دوستی‌اش اعتباری و مشروط به لذت‌بخشی و فایده‌رسانی صرف كه زمانمند است، نیست.

اصالت‌بخشی به لذت و فایده بیشتر در دوستی از آن جهت كه هر دوی آنها بشدت اعتباری و موقتی است بسیار سست و كوتاه‌مدت خواهد بود؛ حال آن كه دوستی واقعی همان است كه ماندنی و فی‌نفسه است.

در واقع لذت‌گرا و فایده‌پندار در اخلاق عمومی، نسبت به دوستی مطلقا نگاه مشروط و موقت دارد و در مقابل كانت نسبت به این امر مبتنی بر عواطف و احساس نگاهی غیرمشروط و مطلقا عقلانی دارد كه به نوعی با ماهیت دوستی در تضاد است.

دوستی در بدو شكل‌گیری به هیچ‌وجه بر اصل فایده و لذت یا بر فضیلت عقلانی صرف متكی نیست؛ دوستی با همان امری شكل می‌گیرد كه كانت آن را رد می‌كرد، یعنی عاطفه و جاذبه.

كشش به سمت یك فرد نه از سر وظیفه‌ای اخلاقی است و نه از روی تلاش برای رساندن خیر به بیشترین آدم‌ها، حتی حفظ اجتماع هم نمی‌تواند وارد شدن در رابطه‌ای احساسی را كه در اكثر موارد می‌تواند سرشار از سوءتفاهم و تضاد باشد را توجیه كند.

رنج‌های دوست داشتن بیش از شادی‌های آن ذهن را تسخیر می‌كند، اساساً دوستی با وجود ظاهر لطیف كلمه در آن حد ملایم و آرام ـ و حتی خودآگاهانه ـ نیست كه فضیلت در آن محلی از اعراب داشته باشد.

شما فردی را می‌بینید كه مجموعه‌ای از سلوك رفتاری جزیی و فیزیكی آن نشان از روحی برای شما دوست‌داشتنی دارد و او را برای شما جذاب می‌كند، دوستی از همان لحظه جذب آغاز شده است بی‌آن‌كه منطقی بین‌الاذهانی و همه فهم و قابل توصیه در آن الزامی باشد.

این جذب دیگری شدن و همنشینی با او آن‌قدر جذاب است و به شرط بقا منتهی به امنینت و عادت می‌شود كه شما با وجود رنج‌ها ادامه‌اش می‌دهید، هم از این رابطه به‌واسطه سوءتفاهمات و دلخوری‌ها رنج می‌برید و هم غنی و بالغ می‌شوید.

جذبه دوستی با توجه به مفهوم كلمه می‌تواند به یك عكس، درخت یا یك همسایه یا حتی فردی كه در تلویزیون دیده‌اید، باشد. همین قاعده درخصوص كشش‌های فانتزی ما پابرجاست، دوستی با یك صدا كه از رادیو پخش می‌شود و یا دوستی با خود؛ ناپلئون می‌گفت تنها دوست من خودم هستم و بسیاری از آدم‌ها با خود دوستی می‌كنند كه از بهترین دوستی‌هاست.

در واقع همان كشش بی‌دلیل همان احساس آشنایی گنگ كه ما را به فردی علاقه‌مند درباره چیزها یا حتی امور روحانی هم كاركرد دارد. دوستی برآمده از نوعی شهود است و پیشروی در آن سلوكی در جهت تبادل آن عاطفه كه از سویی ما را به كشف دیگری و در نهایت خود می‌رساند.

دوستی در این نگاه شكلی از احترام به هستی و وجود دیگری است كه برخلاف نگرش اخلاق‌مدار خشك و لذت‌جو و فایده‌انگار دمدمی، عاری از قضاوت دیگری و یا نگرش ابزاری به اوست، بلكه فرد دیگر را با همه تنهایی‌ها، رنج‌ها، رازها و نقصان‌هایش می‌پذیرد و در خود جای می‌دهد.

تا اینجا بحث بر سر شكل‌گیری دوستی بود، اما حفظ و نگهداری از دوستی‌ها چه؟ ماندن در دوستی بر چه اساسی است.

غالب فیلسوفان ماندن را هم با همان الفاظی توصیف كرده‌اند كه عامه در اولین جملاتشان توصیف می‌كنند؛ وفاداری، سودرسانی، نفع خود را در نفع دیگری دیدن، خیر خواستن برای او، عدالت و برابری در دوست‌داشتن و محبت كردن، همفكر بودن و... اما فارغ از این بدیهیات هزار بار تكرار شده، دوستی ویژگی عاطفی‌ای است كه صرفا نمی‌توان با استفاده از كلمات زیبا و فضایل همیشگی در جهت حفظش سخن راند.

در واقع در اكثر مواقع توافقات كلی اخلاقی بر ضد اخلاق دوستی خواهند بود. اگر از سر وظیفه‌ای عمومی دایر بر حمایت از كسانی كه در رنج‌اند یا برای رساندن بیشترین لذت ممكن به بیشترین افراد از موجودات ذی‌شعور، به دیدن دوستی در بیمارستان برویم ـ آن‌طور كه كانت عقیده داشت ـ به طور قطع دوستی‌مان را نقض كرده‌ایم! دوستی مستلزم این است كه از سر احساسات محبت‌آمیز و تعلق خاطر شخصی به دوستمان سر بزنیم و التیامش دهیم و محبت بورزیم، نه براساس یك‌سری ملاحظات كلی كه در ظاهر منطقی می‌نمایند.

دوستی برای رشد در هر زمینه‌ای یا خدمت به انسان‌ها به‌هیچ‌وجه دوستی نیست، بلكه دوستی برای خود فردی كه دوست داشته می‌شود و دوست دارد دوستی است و اخلاق دوستی منحصر در چنین عاطفه‌ای است. در چنین حالتی است كه دوست را از خود غنی و مملو می‌كنیم.

آنچه دوستی‌ها را مناقشه‌آمیز و پر از تضاد می‌كند تحمیل همین ملاحظات كلی و در ظاهر اخلاقی است كه به قضاوت یكدیگر و از بین رفتن پذیرش یكدیگر با همه تفاوت و تناقضاتمان به عنوان دو دوست منجر می‌شود.

تحمیل اخلاقیات به یك رابطه فردی و شخصی باید با عادت‌های هرچند غیرمعقول من و او به عنوان دو دوست هماهنگ باشد، در غیر این صورت عذاب‌های عاطفی بدبخت‌كننده از دوستی راهی برای بدبختی و عصبیت می‌سازد، نه امنیت و راحتی. صمیمیت دوستی اتفاقا در جایی شكل گرفته كه دو نفر كلیات مرسوم رفتار متقابل را نقض كرده، در گفتار رازهای مگو را در گوش هم زمزمه می‌كنند و در كردار از همه اصول كلی دست و پا گیر در می‌گذرند و با توجه به میل مثل نسیم پیش می‌روند و یكدیگر را نوازش می‌كنند.

ارتباط دوستی با تنهایی همیشه ارتباطی متضاد در نظر گرفته شده است، به این معنا كه تنهایی در مقابل دوستی قرار‌می‌گیرد. در این تعریف عمومی و پذیرفته شده، دوستی داشتن یعنی تنها نبودن و آن كه تنهاست دوستی ندارد.

این یك دروغ بزرگ از نوع تقابل‌های دوتایی زبانی شیك است و بس(مثل تعریف سفید با سیاه یا فهم نیكی از طریق بدی و...). دوستی‌ها دقیقا برآمده از دل تنهایی‌های ماست.

لذت‌هایی كه در تنهایی از آنها بهره می‌بریم و با آنها شاد می‌شویم و هراس‌هایی كه تنهایی‌مان را عذاب‌آور، اضطراب‌آلود و افسرده‌كننده می‌كند سازنده شكل و ساختار دوستی ما و شخصیت آدم‌هایی است كه دوست ما می‌شوند. اگر می‌خواهید بدانید دوستان شما چگونه آدم‌هایی هستند به تنهایی خود رجوع كنید تا بفهمید دوستانتان چه جنس و خمیرمایه‌ای دارند.

ما اغلب با وجود حتی نداشتن یك دوست واقعی از دوستی توصیفات و تعریف‌های مثبتی ارائه می‌كنیم، اما عده‌ای هستند كه جرأت می‌كنند به نگاه نه‌چندان مثبت خود اجازه بیان می‌دهند. از میان متفكران قدیم بیاس پرینه‌ای، فیلسوف یونان باستان جمله معروفی دارد كه می‌گوید: «چنان دوست بدار كه گویی روزی نفرت خواهی ورزید».

دلیل این جمله‌اش را هم البته ذكر كرده و گفته بیشتر مردمان بدند. در دوره معاصر هم تردید به حضور مسرت‌بخش دیگری به نظرات بدبینانه‌ای در باب هرگونه رابطه‌ای منجر شد كه دوستی هم در درون آن می‌گنجد.

مثلا ژان پل سارتر با نمایشنامه «در بسته» اساسا حضور نزدیك هر انسان دیگری را عذاب‌آور نمایش داده و گفته جهنم همان مردمان دیگرند. دیگری به مثابه تهدیدكننده فردیت نشانه‌ای از همین نگرش بدبینانه است.

در مقابل این متفكران می‌توان نگرش بشدت مثبت متفكران اخلاق و دین معاصر و حتی وجودشناسان معناگرا را قرار داد. در این میان متفكران قرون وسطا هم جایگاهی وی‍‍ژه دارند؛ آنها با توضیع معنای دوستی این مفهوم را به دوستی مخلوق با خالق گسترش دادند كه برآمده از نگرش ایمان‌محورانه آنها بود.

در نگرش دیندارانه خداوند در دوستی انسان‌ها با یكدیگر هم حضور دارد و به آن هویت می‌بخشد. ارسطو به سبب تلقی خود از دوستی كه مبتنی بر مفهوم عدالت و برابری اجتماعی بود دوستی با خداوند را ناممكن می‌دانست، چرا كه خدایان در جایگاهی رفیع‌تر از انسان نشسته‌اند و نمی‌توان با آنها دوستی كرد.

به‌طور كل نگرش انسان‌محورانه كه ارسطو بر صدر آن نشسته بود در رنسانس به اوج خود رسیده بود؛ به سبب همین ساده‌انگاری در مفهوم عدالت و دیدن دوستی در یك افق ظاهرا منطقی و دور از عواطف متحول و متغیر دوستی را به سطح یك مراوده اجتماعی پر از پیش‌شرط تقلیل داد كه كانت نمونه اعلای آن بود.

دوستی به عنوان یك مفهوم وسیع به طور قطع می‌تواند نوعی ساحت وجودی و همنشینی با تمام كائنات تلقی شود. همنشینی دوستانه با همه چیز نوعی از بودن در جهان در توافق و هماهنگی و پذیرش را لازم می‌آورد. همه ما اشیایی به عنوان دوست با خود داریم.

چیزی كه همیشه با ماست ما را با او می‌شناسند، از عروسك بچگی تا علایق نوجوانی، از كتاب و موسیقی همیشگی گوشی موبایل تا گلدان گلی زیبا كه در میانسالی و كهنسالی به آن بیشتر از همه موجودات زنده و غیرزنده عالم محبت داریم و نزدیكیم.

دوست ما حتی می‌تواند یك مكان باشد، خانه یا اتاقی كه در آن زندگی می‌كنیم یا مكانی عمومی مثل یك پارك یا ساختمانی قدیمی كه با فضای آن مأنوسیم و هم‌سرگذشت. البته دوستی با اشیا خود برآمده از همان حس تنهایی هم هست. تنهایی آدم‌ها و ناامیدی از انسان گاهی آنها را به دوستی با غیرانسان می‌كشاند؛ گویی كه چیزهای بی‌زبان اطراف ما به مانند یك انسان آرمانی با ما سخن می‌گویند و هم‌كلام می‌شوند. به نظر آنچه در میان همه این انواع دوستی با متعلقات گوناگون اهمیت دارد همین همنشینی دوستانه است.

كم نیستند آدم‌هایی كه به ظاهر ده‌ها دوست دارند، اما غریبه‌هایی گم و ناپیدا در جمع كثیری از آدم‌های غریبه بیش نیستند. احساس دوستی و همنشینی دوستانه با جهان انسان دست‌كم قضاوت را در ما كمتر و قوه درك را هوشیارتر می‌كند.

همه دنیا خوب نیستند و لیاقت دوست داشتن ما را ندارند، اما همه دنیا شایسته درك شدن هستند و این درك كردن نیاز به فهمیدن دوستی و آرامش همنشینی دوستانه با عالم را دارد.

علیرضا نراقی - جام‌جم


نوشته شده در   دوشنبه 16 ارديبهشت 1392  توسط   مدیر پرتال   
PDF چاپ چاپ بازگشت
نظرات شما :
Refresh
SecurityCode