خبرگزاری مهر- در جامعههاي تسخيري، نظام جامعه برانسان حاكم است، امّا در جامعههاي تدبيري، نظام در خدمت انسان است. همين حالت تحميلي و اجباري بودن جامعه، افراد را طوري بار ميآورد كه نتوانند به اراده و توان خود، باور داشته باشند. در نتيجه روح اشعريّت در وجود تك تك انسانها پديد آمده، تقويت ميگردد.دکتر سید یحیی یثربی استاد بازنشسته فلسفه طی یادداشت هایی نکته های ضروری و قابل توجه برای مسئولان و مردم درباره انتخابات یادآور شده که به ترتیب ارائه خواهیم کرد. در قسمت قبل به ویژگی های جامعه های غیر علمی (تسخیری) اشاره شد در این بخش به ویژکی های دیگر آن پرداخته می شود.
ویژگیهای دیگر جامعه های غیرعلمی(تسخیری)
جامعه های غیرعلمی علاوه بر چهار ویژگی گذشته، ویژگیهای دیگری نیز دارند که در اینجا به دو مورد دیگر از آنها اشاره میکنیم:
1- جبرگرایی
منظور من از جبرگرایی آن است كه آدمي اراده خود را در سرنوشت فرد و جامعه مؤثر نداند. چون انسان اراده خود را بي اثر دانست، قطعاً حوادث را معلول عوامل دور از دخل و تصرف انسانها ميداند. اين عامل ميتواند تقدير، روزگار، فلك، سياست انگليس، جادو، بخت، جن، پري و امثال اينها باشد. ما كاري به درستي و نادرستي برخي يا همه اينها نداريم. بي ترديد اكثريت مردم ايران كه مسلمان و شيعهاند به وجود خداوند و قضا و قدر ايمان داشته و عقيدهاي به جادو و بخت ندارند. لذا لازم نيست كه براي اثبات نقش و تأثير انسان در سرنوشت خود، وجود خداوند و عوامل غيبي را انكار كنيم. يك مسلمان شيعه، با ايمان به خداوند و علم ازلي او و قضا و قدرش، ميتواند انسان را يك موجود آزاد و مختار دانسته، وضع دنيا و آخرت هركس را معلول و متأثر از اراده و رفتار آزادنه، او بداند.
مكتب شيعه بيش از سيزده قرن است كه با ديدگاه «جبرگرايي» كه مورد توجه و ترويج امويان بود، مبارزه ميكند. امّا شرايط اجتماعي و تربيتي، مردم را از تعليمات اين مكتب جدا كرده، و به اشعريت كشانده است. براي روشن شدن موضوع به توضيح دو مطلب ميپردازيم:
1. ويژگيهاي اصلي جبرگرایی
جبرگرایی و اشعریت در جهان اسلام، داراي سه ويژگي اصلي و عمده، به شرح زير است:
يك- ندانستن؛ يعني اينكه انسان مسائل و گزاره هايي را بپذيرد، بدون آنكه بتواند آنها را توجيه و تبيين كند. مثلاً باور كند كه خدا جهان را آفريده است، يا خدا ديده ميشود. امّا نداند كه چگونه؟ قبول كند كه خداوند يكي را عزيز كرده و ديگري را ذليل ميكند، امّا نداند كه چرا؟ اشعریت در واقع نوعي خردورزي نمايشي است. اصولاً پيدايش اشعريت براي آن بود كه، به ايمانِ تقليدي شكل تحقيق بدهد و باورهاي نقلي را عقلاني نشان دهد.
در جريان درگيري ظاهريه با معتزله، تكيه گاه اولي نقل و ابزار دومي عقل و انديشه بود. اشعريت، اين دو گروهِ درگير را بر اين اساس كه بينديشند، امّا كاري به چون و چرا نداشته باشند! به يكديگر وصل كرد. لذا عملاً بيش از هر دو گروه رشد و رواج يافت! براي اينكه اصالت را هم به نقل ميداد و هم به عقل. امّا در واقع عقل را آزاد نميگذاشت و از چون و چرا باز ميداشت. خلاصه اينكه، يكي از ويژگيهاي اشعريت همين است كه اجازه چون و چرا نميدهد.
دو- نتوانستن؛ اشعريت، با انكار قانون عليّت، رابطه انسان را با همه حوادث پيرامون او قطع ميكند. همانگونه كه رابطه همه پديدهها را با حوادث پيرامونشان قطع ميكند. از نظر آنان انسان در پديد آمدن پديدههاي پيرامون خود، حتي پديده هايي كه ظاهراً معلول خود او هستند، نقشي ندارد؛ يعني من و شما چنان كه در گردش ستارگان نقشي نداريم، در پديد آمدن كلامي كه با هم ردّ و بدل ميكنيم نيز نقشي نداريم. انسان با اين حساب موجودي است كه قدرت هيچ كاري را ندارد و هر چه برايش پيش آيد، محصول اراده و تلاش خود او نيست.
سه- بي قانوني؛ درگيري اشعريت با ديدگاههاي مبتني بر خردورزي، يعني فلسفه و كلام معتزله، عمدتاً بر اين اساس بود كه خردورزان، نظام عالم را قانونمند ميديدند و حوادث را در چارچوب قانون توجيه و تبيين ميكردند. درحاليكه اشاعره وجود هرگونه قانون و چارچوب حاكم بر جهان هستي را به شدت رد مينمودند.
از نظر فلاسفه و متكلمين معتزله، جهان و حتي خداي جهان هم تابع قانون بود. اين قانون از نظر فلاسفه، قانون «عليّت» بود و از نظر متكلمين معتزله، اصل «حسن و قبح». همه كارهاي جهان، انسان و خدا در چارچوب قانون عليّت و اصل حسن و قبح قرار داشت. اشعريت هيچ يك از چارچوبهاي قانون عليّت و اصل حسن و قبح قرار داشت.
امّا اشعريت هيچ يك از چارچوبها را نميپذيرفت و جهان هستي را تابع اراده الهي و اراده الهي را هم آزاد از دايره عليت و حسن و قبح ميدانست. بنابراين، از نظر اشاعره جهان از قانون ثابتي پيروي نميكند و همه چيز، همه جا امكان دارد. ممكن است، سنگ طلا شود، عزيز ذليل گردد، يكي بيمار شود و ديگري شفا يابد؛ امّا همه اينها، تنها به اراده الهي مربوطاند و با هيچ عامل ديگري تنظيم نميشوند. و لذا نه گذشته با قانون قابل توجيه است و نه آينده با قانون قابل پيش بيني. هميشه همه چيز در همه جا امكان دارد، تنها با يك شرط و آن اين كه «اگر خدا بخواهد».
2. رابطه جامعه تسخيري وغیرعلمی با جبرگرایی
جامعه تسخيري هميشه رنگ جبرگرایی دارد. چنين جوامعي انسانها را دانسته و ندانسته، جبرگرا بار ميآورند. از عوامل و شرايط مؤثر در رشد و رواج جبرگرایی در اينگونه جامعهها ميتوان به موارد زير اشاره كرد:
يك- ناخواسته بودن جامعه و شرايط اجتماعي. افراد جامعههاي تسخيري كه شرايط موجود، مطابق ميل و ارده شان نيست، عملاً خود را در يك محيط جبري مييابند.
تلاش روشنفكران غرب، از جمله ژان ژاك روسو(مرگ1778م) در اين جهت بود كه انسان از حالت قرباني شدن در پاي جامعهاي كه بالاجبار به او تحميل شده، خارج شده، از نو جامعهاي را براساس اراده و آگاهي خود تأسيس كند.
در جامعههاي تسخيري، نظام جامعه برانسان حاكم است، امّا در جامعههاي تدبيري، نظام در خدمت انسان است. همين حالت تحميلي و اجباري بودن جامعه، افراد را طوري بار ميآورد كه نتوانند به اراده و توان خود، باور داشته باشند. در نتيجه روح اشعريّت در وجود تك تك انسانها پديد آمده، تقويت ميگردد.
دو- قانونمند نبودن جامعه. در جامعههاي قانونمند، هر چيزي دليل و توجيه خاص خود را دارد. ميزان درآمد، دست يافتن به مسؤوليتهاي مديريتي و اجرايي، حوادث جاري، صلح و جنگ، كاميابي و ناكامي و... امّا در جامعههاي تسخيري، به دليل علمي نبودن جامعه معمولاً حساب و كتابي حاكم نبوده و اطلاع رساني ضعيف است؛ و نيز به دليل در حصار قدرت حاكم واقع شدن، يا به خاطر كنترل شدن از طرف قدرت حاكم، نهادهاي قانونمندي جامعه، مورد اعتماد توده مردم به خصوص اپوزيسيون نميباشند. بنابراين در يك جامعه بي قانون از همه جهت، زمينه اشعري گري فراهم ميآيد.
اينك به مواردي از عوامل رشد و رواج جبرگرایی در جامعههاي غيرقانونمند اشاره ميكنيم:
الف- توانگري و ناتوانيهاي بي حساب و كتاب. در اينگونه جامعهها موفقيت و شكست حساب و كتاب ندارد. و چون فقير و غني، كامياب و ناكام، وضع خود را نتيجه اراده و انتخاب خود نميدانند، آن را به خدا نسبت ميدهند. و اين همان اشعريت است.
ب- توجيه كاميابيهاي نامشروع. در اينگونه جامعهها كه عدّهاي با رانت خواري و زد و بند به جاه و مال ميرسند و يك شبه ره صد ساله را ميپيمايند، مانند معاويه و ديگر قدرتمندان و ثروتمندان، وضع خود را به خواست خدا نسبت داده و براي خود علاوه بر موقعيت مادّي، جايگاه معنوي هم فراهم ميآورند!
ج- توجيه آسان حوادث زندگي. ما معمولاً حوصله تجزيه و تحليل حوادث را نداشته و دنبال علل و عوامل توجيه حوادث نميرويم و با نسبت دادن همه كارها به خواست خداوند، خود را از دردسر تجزيه و تحليل رها ميسازيم. چه كسي حوصله و توان آن را دارد كه تورّم، بيكاري، فساد و اختلاف طبقاتي جامعه را تجزيه و تحليل كند و علّت گرفتاريهاي برخي خانوادهها و عدّهاي جوان را دريابد؟ پس بايد با گفتن جمله هايي از قبيل: قسمت، خواست خدا و غيره خود را نجات داد! و اينها يعني اشعريت.
د- تسخير در حوزه ذهن و معرفت. ذهن جامعههاي تسخيري، از طرفي در تصّرف سنت چون و چراناپذير است و از طرف ديگر در سيطره مظاهر مادّي و فكري تجدّد! نه گذشتهاش ساخته اراده و عزم اوست، و نه اكنونش! پس اشعري نباشيم چه باشيم؟!
2- فساد و بي عدالتي
در جامعههاي تسخيري فساد و بي عدالتي يك امر عادي است. لازمه تسخير، بهره برداري از قدرت و ثروت و امكانات است. اين بهرهبرداري، غالباً در حدّ مشروع و مجاز متوقف نميشود. در جامعههاي تدبيري، براي مهاركردن قدرت و كاستن از شرّ و فساد آن، چاره انديشي كردهاند. اين مسأله كه قدرت فسادآور است، جاي بحث نيست، امّا اينكه ميتوان آن را مهاركرد و حتي ميتوان، آن را از يك جامعه حذف كرد، نيز امري مسلم است كه تجربه بشر تحقق آن را تأييد ميكند.
آنچه در جامعههاي تسخيري، قدرت را با فساد و بي عدالتي گره ميزند، شرايط ويژه اين نوع جامعه هاست. از جمله عوامل فسادِ قدرت در اينگونه جامعهها، ميتوان از موارد زير نام برد:
الف- طبيعت تسخير
تسخير از هوا و هوس و خودي و خودخواهي سرچشمه گرفته، با جهل و بي خبري تغذيه و تقويت ميگردد. در نتيجه در نهادش جايي براي فضيلت و ايثار وجود ندارد. آنانكه در اين ميان دل به فضايل ميبندند و به اخلاق و ادب قدرتمندان اميدوارند، غالباً با ناكامي روبه رو ميشوند. زيرا قدرت، در نهادش خواستار سلطه و سركوب است. آنچه اين تسخير را سامان داده است، چيزي جز هوا و هوس و اطماع و اغراض انسان نيست. پس با كدام وسيله ميتوان مانع و جلودار آن شد كه تعدّي و تجاوز نكند؟
ب- بسط نفوذ سياسي
قدرت تسخيرگر در اوايل كار دست به هر كاري ميزند كه تسخيرش استوار گشته و استقرار پيدا كند. هركس را كه به نوعي با قدرت سابق ارتباط داشت يا در آينده ميتواند قدرت مخالفي پديد آورد، يا از مخالفان، حمايت كند، از همان آغاز از ميان بر مي دارد. همه فاتحان، تمامي اعضاي خاندان مخالف خود را با همه هوادارانشان قتل عام ميكردند. همين محمود افغان در يك مهماني صدها نفر از اميران و شاهزادگان صفوي را در يك شب از دم تيغ گذراند. به ندرت اتفاق ميافتاد كه فاتحي مثل نادر با تاج بخشيدن، به غارت دار و ندار شاه شكست خورده قناعت كند! جرياني كه در فتح مكّه در صدر اسلام اتفاق افتاد، آن همه مهرباني، افتادگي، گذشت و محبّت، يك اعجاز بود نه يك جريان عادي.
بدينسان هر فاتحي پس از تسخير و دست يافتن به قدرت براي استقرار خود، رسم جهانگيري به جاي ميآورد. اين جهانگيري هم معمولاً هرگونه جرم و جنايتي را توجيه ميكند.
ج- تمهيد و زمينه سازي براي استمرار قدرت
بسياري از بي عدالتيها و تعدّي و تجاوزها به خاطر آن است كه زمينه را براي استمرار قدرت فراهم سازد. سوء استفاده از امكانات و تبعيض و ستم لازمه دورانديشي صاحبان قدرت در نظام تسخيري است. دائماً ميكوشند تا هرگونه فرصت و امكاني را از نفوذ و دستيابي عوامل مخالف به قدرت از بين ببرند.
د- عدم امكان مهار قدرت و بازخواست مسؤولان.
در نظام تسخيري، قدرتمندان اگرچه به دست مردم هم به قدرت رسيده باشند، به خواست مردم قدرت را رها نميكنند. از اينجاست كه دانشمندان غرب، دموكراسي درست را در آن ميدانند كه مردم بتوانند، حاكمان را از مسند قدرت نيز پايين آورند و گرنه تنها به قدرت رساندن كافي نيست. براي مهار قدرت لازم است كه مردم امكان انتقاد داشته باشند و مسؤولان هم مكلّف به پاسخگويي باشند.
امّا در نظام تسخيري، به دلايلي اين كار امكان ندارد. شايد دليل عمده مسأله آن باشد كه قدرتهاي تسخيري، طبعاً از خود و عوامل خود به هر قيمتي پاسداري ميكنند. لذا جز با پادرمياني عزرائيل قدرت را رها نميكنند! در نظامهاي تسخيري، عزل و استعفا معني ندارد. چون اينها دليل ناتواني يا فسادند و ناتواني و فساد در شأن حاكمان تسخيري نيست!
حاكمان تسخيري، سخت از وضع موجود دفاع ميكنند و هرگونه نقد و اتهامي را به فعاليتهاي براندازي نسبت ميدهند. در نتيجه هرگونه انتقادي را مغرضانه و مخرّب ميدانند. و همين كار به عوامل خودي فرصت ميدهد كه هرچه ميتوانند، سوء استفاده كنند. اين سوء استفاده، خود به ترويج فساد و تبهكاري در سطح جامعه ياري ميرساند.
هـ- عدم امكان تفكيك قوا.
يكي از كارهاي نظامهاي تدبيري، تفكيك قواي مجريه، مقننّه و قضائيه است. بيترديد اين كار آثار سودمندي دارد. اما در نظامهاي تسخيري، اگر هم ظاهراً اين تفكيك انجام پذيرفته باشد، در عمل قانونگذاري و قضاوت، هيچكدام، از نفوذ قدرت در امان نخواهند بود.
و- عدم اعتراف به صداقت و صلاحيت ديگران
در نظام تسخيري گروه مسلّط، براي اينكه هيچگونه فرصت نفوذ و كاميابي به طرف مخالف ندهد، هرگز به توان و صلاحيت آنان اقرار نميكند. همين برخورد خصمانه روز به روز بر تخاصم و كينه توزي ميافزايد. چنانكه گذشت، قدرت مسلّط هيچگونه انتقاد و افشاگري را درباره عوامل خود نپذيرفته، همه آنها را با غرض ورزي طرف مخالف توجيه ميكند.
اگر هم روزي ناچار شود كه به وجود فساد و ناتواني در جامعه اقرار كند، خود را مسؤول آن نميداند، بلكه ناشي از شيطنت عوامل داخلي و خارجي يا فساد و انحراف ديگران ميداند! و اگر زماني فساد و بي عدالتي آن قدر شايع شد كه جايي براي انكار نماند و نيز اگر نتوانند نقش بي تدبيري خود را در پيدايش اين فساد و بي عدالتي انكار كنند، باز هم به جاي طرف مخالف، خود را تنها عامل صالح براي جبران اين فساد و بي عدالتي دانسته، پرچم اصلاحات را خود به دوش ميكشند! چنانكه شاه در آخرين ايام حكومت خود اظهار داشت كه: «انقلاب شما نميتواند مورد تأييد من نباشد... من نيز صداي پيام انقلاب شما ملّت ايران را شنيدم»! و حاضر شد كه با همكاري مردم دست به اصلاحات بزند.
بدينسان در هيچ شرايطي، اپوزيسيون را به حساب نياورده، بر عقده و كينه آنان ميافزايند. همين امر باعث ميشود كه هر دو طرف به نوعي، فرصتطلبي و فساد را جايز شمرده، پايبند قانون و اخلاق نباشند. حاكميت با توسّل به امكاناتش و جبهه مغلوب با توسّل به عقدههاي مردم از حاكميت و با ارتباط مستقيم با مردم و شبنامه و شايعه، در تحقير و تكفير يكديگر كوشيده، لحظهاي آرام نداشته باشند. اين وضعيت سه نتيجه فاسد را به دنبال خواهد داشت:
يكي، اختلال اوضاع عمومي كشور؛ درگيري دولت و اپوزيسيون عملاً پيشرفت كارها را مختل نموده، و وقت و امكانات كشور به جاي آنكه براي رشد و شكوفايي كشور هزينه شود، صرف اين درگيري ميشود. سازمانهاي اطلاعاتي، پليس و عوامل ديگر از يك طرف و فعاليتهاي اپوزيسيون از طرف ديگر كشور را به منجلاب آشوب و اختلال ميكشاند.
و ديگري رواج بي بند و باري و فساد؛ تبليغات، افشاگري، تهمت و افتراي ردّ و بدل شده ميان دو طرف، عملاً جامعه را به سوي يأس، بيبند و باري، فساد و تعدّي به اموال عمومي و بيتوجهي به اصول انساني و اجتماعي سوق ميدهد.
و سومي، خشونت؛ معلوم است كه وقتي مردم يك جامعه به دو يا چند دسته مختلف تقسيم شده و دچار ستيزه و كينه توزي گردند، حتماً گرفتار خشونت خواهند شد. اصولاً چنانكه گذشت، خشونت چيزي جز عدول جامعه از تعاون و تبديل گفتگوي منطقي به تخاصم و رفتار غير منطقي نميباشد.
ز- علل و عوامل ديگر. همانند نبودن سلسله مراتب درست. عدم امنيت، عدم اطمينان به آينده، چشم هم چشمي، نمايش ثروت، نيازآفريني، عدم كفايت درآمدهاي مشروع، و دهها عامل ديگر، دست به دست هم داده، فساد و انحراف را گسترش ميدهند. دزدي، قاچاق، اعتياد، ارتشا، خودفروشي، طلاق، بدرفتاري، خشونت عمومي و صدها مشكل ديگر از لوازم اجتنابناپذير جامعههاي تسخيري است.