صبح زود از خواب بیدار میشوید. چند دقیقهای مجبور به پیادهروی هستید تا به خیابان اصلی برسید. در كوچه تنگ و صمیمی حركت میكنید و از میان درختهایی كه تك و توك سر راهتان هستند و هنوز اجازه زندگی در شهر آلوده شما را از دست ندادهاند، میگذرید.
حالا وارد خیابان اصلی شدهاید، ماشینهای در هم پیچیده، صدای بوق و البته بوی تازهای كه از خاك جلوی مغازهها برخاسته، چرا كه صاحبانشان در شروع كار آبی پاشیدهاند جلوی در و هوا را مرطوب كردهاند.
وارد ایستگاه مترو میشوید، تا اینجا تصاویر آدمها كوچك، دور و گذرا بودند اما از این پس آنچه میبینید به قول سینماییها صرفا نماهای درشت، نزدیك و مستمر از صورتهاست.
چشمهای كوچك و گود رفته، موهای چرب و شانه نكرده، هوای بدبوی دهانهای پیش از ناشتایی، ریشهای نامرتب چند روزه و... البته تركیب و سر و شكلهای نیكو هم هست، ولی پر وسواس؛ مردمانی را میبینید كه مدام از شیشه مترو آینه میسازند و یقه پیراهن یا آستین زیر كتشان را صاف میكنند و آنقدر از عطر و ادكلن شان افراطی استفاده كردهاند كه گلوی آدم اذیت میشود.
آنچه در مجموع در آدمها در مدت كوتاه سفر جمعی شما دیده میشود نوعی التهاب است. آدمها ملتهباند، كسی آرام ندارد. چرا؟چشمهای نگران به ما خیره اند اما مطمئنم كه بخش عمدهای از آنها را نگرانی عینی و خاصی فرا نگرفته است.
نگرانیها تنها پیش چشم ما نیستند،تنها نگرانی از چك برگشتی یا مهمانی شب یا كارهای تحویل داده نشده به رئیس نیست كه چشمهای ما را این چنین مضطرب میكند. نگرانی گاهی در جایی دور و مبهم گیر كرده و تنها فشارهای حسیاش را بر نگاه ما تحمیل میكند. چیز شفافی در میان نیست اما اضطراب با تمام وجود میتازد. این نگرانیها میتواند ایرانی، جهانی یا حتی بشری و فلسفی باشد... .
الف) ما ایرانیها اصولا به امور كوتاهمدت نگاه میكنیم. خانههایمان را زود خراب میكنیم، خیلی زود قید شغلمان را میزنیم و چشمان نگرانمان را به جستجوی كار جدید میچرخانیم. همه چیز برای ما موقت است، همیشه آماده هستیم كه رئیس تازه اداره یا كارخانه ما تعویض شود، تعجبی هم نمیكنیم. برایمان اصلا عجیب نیست كه فردا رئیس مجموعهای كه كارمندی جزء در آن بودیم بشویم، همان قدر كه اخراج شدن از آن مجموعه در همان روز نمیتواند آن قدرها غیرقابل پیشبینی باشد.
این نوع از زندگی و نگاه به جامعه گرچه خالی از هیجان است، اما مملو از اضطراب و نگرانی است. عدم استقرار و نبود امنیت روانی شاهبیت ناخودآگاه جمعی ما شده است. «این خانه كه در آن زندگی میكنم بزودی كلنگی میشود!»، «این شغل یا جواب میدهد یا مایه عذاب روحم میشود!»، «نمیدانم فردا چه میشود باید بارم را همین امروز ببندم!» و... اینها همه زمزمههای ما با خود است و نشانههایی از نبود اطمینان به نقطهای كه در آن ایستادهایم.
بازاریان هراس ورشكستگی دارند، مدیران هراس تغـــییر و سودای ارتــــقا، كارمند به دنبال جایی نان و آبدارتر است، بازیگر میخواهد كارگردان شود، در بیست و چند سالگی سیمرغ بگیرد، ستاره شود.
كارگردانها اغلب سه، چهار فیلم میسازند و بعد با شغلشان به تفنن و سرگرمی مشغول میشوند و میگویند جایزههایم را گرفتهام، فیلمهایم را هم كه ساختهام، باقیش كار دل است. خلاصه اینكه همه با آنجا كه ایستادهاند به نوعی درگیرند یا تازه آمدهاند یا بزودی میخواهند بروند.
این نوع نگاه چهرهها را نگران میكند، زندگی شبیه امری مبهم و نامشخص میشود كه نمیتوان ثانیهای پس از آن را پیشبینی كرد.
نمیتوان متین و آرام لحظه بعدی را انتظار كشید. در چنین شرایطی اگر در حساب بانكی شما میلیاردها دلار باشد، مشهور باشید، موفق باشید و مورد وثوق و اعتماد مردمان، باز هم چشمان سیری نخواهید داشت. خبری از آرامش نیست، اضطراب سایه به سایه با شما میآید، نمیدانید از چه چیز مضطرب هستید اما مطمئنید كه اضطراب دارید.
ب) نظم جهانی و آنچه بشر تا به امروز ساخته مبتنی بر یك سلسله مراتب مقدس و همچنین تــــرس بوده است. در واقع دیوان و شهر و نظام زندگی جهانی ما را این دو عامل پیش بردهاند. سلسلهای از مشاغل، سطوح مالی و جایگاههای اجتماعی كه شما مشغول به تصاحب آنها هستید، مجموعهای از سلسله مراتب شغلی و فردی كه شما مشغول فرمان گرفتن از آنها هستید.
ما در سلسله مراتب پیش میرویم و در سلسله مراتب معنا پیدا میكنیم. ارتباط ما با اطرافیانمان بر اساس همین سلسله مراتب است و آنها هم ما را با مرتبهمان میبینند. اندك آدمهایی هستند كه در چنان فضایی از برابری و بلند نظری بالیده شده باشند كه انسانها را مجزا از طبقه، مقام، سلسله یا مداركی دارند، ببینند و بفهمند.
خیلیها اساسا جامعه را فارغ از این سلسله نمیبینند و اتفاقا آن را برای رشد و نمو جامعه و پویا ماندن بشر الزامی میدانند. این یك سوی قضیه است كه ما را همیشه ملزم به پاسخگویی و زیر ذرهبین بودن قرار میدهد. الزام به پاسخگویی، بیوقفه در معرض دیده شدن بودن، تنظیم روابط بر اساس جایگاههای متغیر و اعتباری، آدمها را مضطرب میكند. ما از جایگاه خود نگرانیم.
اما نظم جهانی آنطور كه ذكر شد بر امر دیگر هم تكیه دارد؛ ترس، تمام نظام معیوب آموزشی مبتنی بر ترس ساخته شده است، شما پس از والدین خود میآموزید از معلم بترسید، میآموزید از ضابطان جامعه بترسید. نظام مبتنی بر ترس تمام روابط اصیل انسانی را تبدیل به خاطراتی رنج آور میكند، زخمهای مداوم روحی در چنین شرایطی مدام سر باز میكنند و نو میشوند. چرا كه ترس، ریشهای كاذب در درون انسان میدواند و اضطراب را دائم میكند.
اضطراب از تمام ناآزمودهها برای بیشتر آدمها آشناست؛ این جنس اضطراب به سبب ناآزمودههای پیشین است كه با القای ترس یا فرآیندی ترسناك به آموختههای ما تبدیل شدهاند. در چنین نظامی از تجربه اجتماعی و مدنی، جنگ، كشورگشایی جنونآمیز، حمله مسلحانه به مدرسه و قتلعام كودكان و معلمان، تجاوز و خشونت دیوانهوار و... نتیجهای محتوم و غیرقابل تغییر خواهد داشت.
اضطراب ناخودآگاه و همیشگی در چنین نظمی كه خود بر ساخته از ترس و قواعد آن است، كاملا بدیهی است. باور كنید هنوز داریم از اضطراب آن چهرههای درون مترو حرف میزنیم، آن اضطرابهای نادانسته كه در چنین نقاط دوری ریشه دارند.
ج) anxiety به معنی اضطراب یا دلشوره است. این لغت بیشتر ناظر به دلشورهای است كه به طور روزمره با آنها روبهرو هستیم. اما كلمه آلمانی Angst به بُعدی وجودی و عمیق از این مفهوم اشاره دارد كه فراتر از اضطراب روزمره است. در انگلیسی شاید كلمه malaise به معنی تشویش یا dread به معنای دلهره بیشتر گویای آن حس وجودی باشد. نزد فیلسوفان وجودشناس (یا معتقدان به اصالت وجود) دلهره و اضطراب جایگاهی اساسی دارد.
در این دید هر انسانی از آن جهت كه انسان است در صحنه رویارویی خود با عالم دچار دلهره میشود. سورن كییركگور این احساس را به گناه انسان نسبت میداد. آنچه گناه انسان را ممكن ساخت هبوط او بود و این هبوط به نوعی صورت ازلی گذر انسان از معصومیت به گناه است. كییركگور احتمال افتادن انسان در گناه را نوعی دلشوره میداند، كه البته با اراده آزاد او همراه است؛ لذا امكان گناه و اراده آزاد دو بال اضطراب انسان هستند.
از سوی دیگر امكان تنش و رشد آن، بخش غیرقابل انكار وجود انسان در جهان است كه خود زایش اضطراب را ممكن میسازد. كییركگور معتقد است انسان مضطرب است مبادا در دامن گناه بغلتد و از سوی دیگر دلشورهای را پس از ارتكاب به گناه با خود حمل میكند كه شاید اینجا واژه تشویش گویاتر باشد. اما این فیلسوف دانماركی قرن نوزدهمی قائل بود كه تحمل دلشوره چشمان آدمی را به واقعیت وضع انسان باز میكند و اینگونه به نیاز خود به لطف الهی واقف میشود.
مارتین هایدگر، وجودشناس مشهور آلمانی، دلشوره را پیوند خورده با سقوط انسان میدانست. سقوطكردن به معنای گریز انسان از خود، نوعی تلفكردن خود در دیگران و اشیایی كه اجازه نمیهند انسان به خود، درونیات اصیلش و عاقبت جهان بیندیشد. هایدگر كه انسان را غریب و بیخانمان میدید معتقد بود این دلشوره كه ناشی از نگرانی برای عاقبت جهان است، ما را از زندگی روزمره و به نوعی تفنن سكرآور با جهان ساختگی دور میكند تا به خود باز گردیم.
سارتر، فیلسوف دیگر اصالت وجودی در قرن بیستم معتقد بود كه دلشوره ما ریشه در آزادی و اختیار ما دارد. وجود در قلب خود تنشی است میان آزادی و اختیار و امكانهای آن و تناهی این جهان، به سبب مرگ با محدودیتهایش. لذا اضطراب انسان دو سر دارد كه یكی آزادی است و دیگری مرگ. این سه فیلسوف و متفكرانی از این دست معتقدند كه باید این دلشوره و اضطراب را پذیرفت تا از روزمره رها شد و باید رنج حاصل از آن را تحمل كرد تا معنای هستی و جهان را دریافت، در غیر این صورت كل زندگی خوابی كابوسوار از اضطرابهای كوچك و گذرا و ترسهای بیاهمیت كوتاهمدت خواهد بود.
شاید حالا اگر درون مترو باشید، بتوانید اضطرابهای متفاوت آدمهای دور و بر خود را تخیل كنید. آدمها را با دلهرههای آنها درك كنید و ریشههای دیرین و حتی شاید همیشگی آنها را حدس بزنید. دلشورهها از جاهای مختلفی میآیند؛ گاه كوچكاند و شفاف به اندازه رئیس زورگو، چك برگشتی و كارهای عقبمانده، گاه به قدر جهانی هستند كه در آن زخمی میشویم و زخمی میكنیم و گاه به اندازه تمام انسانیت و ابدیت گستردهاند. اضطرابها آدم را پیر میكنند هر چند كه شاید دسته آخر كه فلسفی و درونیاند به خلق هنر و زلالشدن منجر شوند و حاصلشان وارستگی از تمام آن اضطرابهای پیر كننده باشد.
علیرضا نراقی - جام جم