حمید تلخابی معتقد است: برخی از مدیران فرهنگی و هنرمندان تصور میکنند که با تمرکز دوربین بر نمادها و لوکیشنهای مذهبی، اثر دینی خلق میکنند، در حالی که اصرار بر «موضوع» (پوسته ظاهری دین) به جای «موضع» (نگاه هستیشناسانه هنرمند)، بزرگترین مانع خلاقیت در هنر دینی است و نتیجه این رویکرد، تولید آثار شعاری و سطحی است که نه تنها مخاطب را جذب نمیکند، بلکه گاهی دافعه نیز ایجاد میکند.
در حال تکمیل / هنر دینی در مرز شناخت و کشف شکل می گیرددر دو دهه اخیر بحث درباره «هنر دینی» در محافل دانشگاهی، رسانهای و هنری بسیار مطرح بوده، اما همچنان ابهامات گستردهای پیرامون اینکه چه چیزی یک اثر را واقعا دینی میکند وجود دارد. برخی تصور میکنند هر اثر هنری که به یک واقعه تاریخی یا شخصیت مذهبی بپردازد، خود به خود در ذیل هنر دینی قرار میگیرد، در حالی که برخی دیگر معتقدند که حتی بدون اشاره مستقیم به مفاهیم دینی، میتوان اثری آفرید که مخاطب را به تجربهای قدسی رهنمون کند. این اختلافنظرها نشان میدهد که ما هنوز در مرحله ابتدایی تعریف دقیق از هنر دینی هستیم و این فقدان تعریف روشن، پیامدهای گستردهای در سیاستگذاری فرهنگی، تولیدات هنری و حتی تربیت نسل جدید هنرمندان داشته است.
ایکنا برای واکاوی دقیق این موضوع مهم، به گفتوگو با حمید تلخابی، استادیار دانشکده هنرهای نمایشی پرداخته است که در ادامه با آن همراه میشویم.
ایکنا - مرز دقیق و بنیادی میان آنچه ما به عنوان «هنر با مضمون دینی» میشناسیم و آنچه با عنوان «هنر دینی» به معنای ماهوی و اصیل آن تعریف میشود چیست؟
برای پاسخ به این پرسش کلیدی، ابتدا باید میان دو مفهوم «موضوع» و «ایده مضمونی» تفکیک دقیق و ساختاری قائل شد چراکه خلط این دو مقوله، سرآغاز بسیاری از انحرافات در سیاستگذاریهای فرهنگی است؛ موضوع به مثابه پوسته بیرونی و ظرفی است که هنرمند برای ریختن محتوای خود انتخاب میکند و میتواند هر چیزی باشد، از گفتوگوی دو نفر درباره طلاق یا ازدواج گرفته تا واقعه عاشورا، تاریخ انبیا و یا شرح احوال شهدا، اما باید توجه داشت که در سینما یا هر هنر دیگری، صرف پرداختن به این سوژهها، آن اثر را دینی نمیکند. متاسفانه بسیاری از هنرمندان و مدیران فرهنگی ما به اشتباه تصور میکنند که اگر دوربین خود را بر روی نماز خواندن شخصیتها یا لوکیشنهای مذهبی متمرکز کنند، اثری دینی خلق کردهاند، در حالی که موضوع در نگاه ماهوی اهمیت ثانویه دارد و آنچه اهمیت بنیادین دارد، «موضع» هنرمند نسبت به آن موضوع است که از آن با عنوان «ایده مضمونی» یاد میکنیم.
موضع هنرمند در قبال موضوع است که باعث میشود مخاطب در مواجهه با یک اثر، حس و حال و تجربهای متعالی و دینی پیدا کند، چنان که میبینیم فیلمهای بزرگی در سینمای ایران همچون؛ «بچههای آسمان»، «رنگ خدا» یا «خیلی دور، خیلی نزدیک» هیچ کدام موضوعی با عنوان ظاهری دین ندارند، بلکه یکی درباره فقر و نداشتن کفش است و دیگری درباره رابطه پدر و پسر یا بیماری، اما به دلیل همان «موضع» دقیق و نگاه الهی فیلمساز، مخاطب پس از تماشای آن به یک دریافت شهودی و دینی میرسد. مشکل اصلی ما در حوزه فرهنگ و هنر دقیقا در همین بدیهیات است که مسئولان فرهنگی از «موضوع» حمایت میکنند و در همان سطح سطحی متوقف میمانند و نتیجه این نوع نگاه، تولید آثار شعاری و شکستهای مکرر است که نه تنها مخاطب را به دین جذب نمیکند، بلکه گاهی با ایجاد دافعه، نتیجه عکس به همراه دارد و اصالت مفاهیم قدسی را نیز در ذهن بیننده تنزل میدهد.
اگر این نکته بنیادین درست فهم شود و از قید و بندهای ظاهری و کلیشهای «موضوع» عبور کنیم، آنگاه درخواهیم یافت که برای بیان مفاهیم دینی هیچ تفاوتی ندارد که هنر سنتی باشد یا مدرن، ساختار کلاسیک باشد یا پستمدرن و مدیوم آن سینما باشد یا شعر و نقاشی؛ زیرا دینداری در هنر به معنای بازتولید صور ظاهری نیست، بلکه به معنای تجلیبخشی به یک نگاه، یک جهانبینی و یک «موضع» هستیشناسانه است که در پس پشت هر فرمی میتواند جاری باشد. اگر هنرمند به این درک برسد که چگونه میتواند رابطه معلم و شاگردی، یا چگونه میتواند مفهوم ایثار یا گذشت را در بستری کاملا امروزی و دانشگاهی به تصویر بکشد، آنگاه ما شاهد هنری خواهیم بود که نه تنها با مخاطب امروز ارتباط برقرار میکند، بلکه میتواند جانهای تشنه را سیراب کند و از این رو، تاکید بر موضوع صرف، بزرگترین مانع در مسیر خلاقیت هنری و تحقق هنر دینی است که باید هر چه سریعتر در آن بازنگری جدی صورت گیرد.
ایکنا - چه مولفههایی برای خلق اثر هنری که واجد «حس و حال دینی» باشد لازم است؟
فعالیت هنری، در واقع یک حرکت مستمر و گام برداشتن میان شناختها و ناشناختههاست و هنرمند باید پیوسته از دنیای آنچه میداند به دنیای آنچه هنوز برایش کشف نشده است، پل بزند؛ این همان «حرکت در مه» است که محمدحسن شهسواری به درستی به آن اشاره کرده است؛ وقتی انسان در هوای مهآلود حرکت میکند، چند متر جلوتر از خودش را میبیند، اما با برداشتن هر قدم، چند متر جدید برای او آشکار میشود و این همان فرایند آفرینش هنری است که در آن هم مسیر روشن است و هم روشن نیست و هنرمند هم میداند و هم نمیداند. اگر هنرمند بخواهد با اتکا به داشتههای پیشین و دانشهای محفوظ خود و بدون درگیری قلبی و بدون یک زیست مومنانه که او را در مسیر «کشف» قرار دهد دست به خلق بزند، اثر او به یک محصول مکانیکی تبدیل میشود که فاقد روح است و نمیتواند حقیقتی را از عالم غیب به عالم شهود منتقل کند، زیرا برای اینکه اثری بتواند «دینی» باشد، باید از درون جان هنرمندی بجوشد که خود در حال پرسشگری از هستی و تقلا برای درک حقیقت است.
ماجرای معروف ملانصرالدین که میخواست سه روز منبر برود و هر بار با طرح سوالی از مردم و پاسخهای متناقض آنان، منبر را به چالش میکشید، تمثیلی دقیق از فرایند خلق هنر است؛ اگر هنرمند ادعا کند که شناخت کاملی از دین و حقیقت دارد، دیگر پژوهش و فعالیت هنری برای او معنایی ندارد و کشفی صورت نمیگیرد و اگر هم هیچ شناختی نداشته باشد که اساسا مسئلهای برای او شکل نگرفته تا بخواهد آن را به تصویر بکشد، پس هنر متعهد و دینی، دقیقا در آن نقطهای شکل میگیرد که هنرمند با وجود شناخت اجمالی، ابهامی عمیق در جان خود احساس میکند و میخواهد با ابزار هنر، آن ابهام را به نور معرفت بدل کند. هنرمندی که زیست مومنانه دارد، در هر کاری که انجام میدهد، چه نگارش و چه طراحی و چه اجرا، در حال عبور از این مرز است و به دلیل همین درگیری وجودی، او نمیتواند دروغ بگوید، چراکه اثر هنری، آیینه تمامنمای درون هنرمند است و هر چه در درون او باشد، همان در اثر متبلور میشود.
اگر به این نکته توجه شود، حتما باورمندی هنرمند در اثر متجلی خواهد بود و حتما مهارت او در خدمت آن باور قرار خواهد گرفت، زیرا هنر دینی بدون باور قلبی، همچون کالبد بیجان است که هر چقدر هم تزئین شود، نوری از آن ساطع نمیشود؛ بنابراین، زیست مومنانه صرفا یک توصیه اخلاقی برای هنرمند نیست، بلکه یک ضرورت فنی و ساختاری برای خلق اثری است که بتواند در جان مخاطب بنشیند. هنرمندی که باورمند است، در تمام مسیر خلق اثر، لحظه به لحظه در حال کشف تازهای است که این کشف تازه، مخاطب را نیز با خود همراه میکند و به او اجازه میدهد تا در همان تجربه روحانی شریک شود، در حالی که تکنیک محض، تنها میتواند لایههای بیرونی ادراک مخاطب را تحریک کند و هرگز نمیتواند دریچهای به سوی عالم معنا برای او بگشاید، پس باید گفت که هنر دینی، پیش از آنکه نیازمند ابزار فنی باشد، نیازمند قلبی است که در مسیر حقیقت گام برمیدارد و با جهان ناشناختهها در حال گفتوگوست.
ایکنا - چگونه میتوان این زبان کهن و این نمادهای سنتی را در عصر تکنولوژی و هجوم اطلاعات بازخوانی کرد که نه تنها برای مخاطب نسل امروز که درگیر روزمرگیهای مدرن است قابل فهم باشد، بلکه بتواند همچنان اصالت و الهامبخشی خود را حفظ کند و دچار ابتذال نشود؟
بسیاری از اشیایی که در زندگی روزمره با آنها سروکار داریم، تنها در سطح خودشان باقی میمانند و به چیز دیگری دلالت نمیکنند، اما نمادها اشیایی هستند که از ظرفیت وجودی خود فراتر رفته و به حقیقتی بیش از خودشان اشاره دارند؛ برای مثال در نگاهی قدسی، ابزار، حیوان، سنگ و سایر عناصر طبیعت در عین حال که خودشان هستند، میتوانند علامتی برای یک امر مقدس باشند و از این جهت، تمام اشیای نمادین ویژگی دوگانهای دارند که از طرفی، آنچه بودند باقی میمانند و از طرف دیگر، به چیزی فراتر از خودشان بدل میشوند، همانند کعبه که در عین بنا بودن، خانه خداست، یا نخل در آیین نخلگردانی که تنها یک چوب نیست، بلکه تجلی تابوت یا نمادی از مظلومیت است، و این ویژگی دوگانه در آتش چهارشنبهسوری، در علمهای عزاداری و یا حتی در دف و موسیقیهای آیینی نیز کاملا مشهود است.
نکته بسیار مهم و راهبردی که باید به آن توجه داشت این است که نماد با ایجاد فضا و حس و حال آیینی و معنوی، در اشیا یا مکان متجلی میشود و نمود دوگانهای پیدا میکند؛ یعنی هر چقدر فضا و حس و حال معنوی در یک نمایش یا یک هنر بیشتر شکل گیرد، آن شیء وجه نمادین خود را بیشتر نشان میدهد؛ به عنوان مثال، علمهایی که در عزاداری محرم استفاده میشود، اگر در انتقال فضای آیینی و معنوی به عزاداران موفق عمل کند، در اجرای عزاداری یک بروز نمادین قدرتمند پیدا میکند، اما اگر فضای آیینی شکل نگیرد، همان علم به یک شیء فلزی ساده تبدیل میشود که هیچ تاثیر معنوی بر مخاطب ندارد؛ بنابراین، اصل اساسی، ایجاد شدن آن «جو» و حس و حال معنوی در زمان اجرای نمایش یا خلق اثر هنری است و نمادها بدون این بستر، تبدیل به دکورهایی بیروح میشوند.
اگر در نمایش یا هنری حس و حال معنوی ایجاد شود و به صورت طبیعی به یک امر متعالی دلالت کند، نماد برای مخاطب متجلی میشود، اما میزان تجلی آن برای مخاطبان مختلف، متفاوت خواهد بود؛ زیرا ممکن است مخاطبی به خاطر پیشزمینه ذهنی یا همدلی بیشتر با یک شیء، برای او نمود نمادین عمیقتری پیدا کند، برخلاف مخاطب دیگری که ممکن است به دلیل فقدان آن همدلی یا همذاتپنداری، ارتباطی با نماد برقرار نکند. واقعیت این است که برای فهم بهتر بحث نماد در هنر معاصر، باید درباره فرم و عناصر فرمی هر هنری به صورت مجزا بحث کرد تا مشخص شود چطور در فرایند خلق یک اثر، نماد شکل میگیرد و در اثر دیگری علیرغم ادعای هنرمند، هیچ نمادی ایجاد نمیشود؛ این مسیر، نیازمند بازخوانی هوشمندانه سنت در دل فرمهای نوین است و باید بتوانیم با درک عمیق از زبان رمزی هنر دینی، پلی میان مخاطب امروز و حقایق ازلی بنا کنیم که در آن، فرمهای مدرن در خدمت معنای متعالی قرار گیرند.
ایکنا