از میان دوران پرفرازونشیب تشیع بهویژه عصر حضور ائمۀ اطهار(علیهمالسلام)، زمان امامت امام موسی کاظم (علیهالسلام) از اهمیت ویژهای برخوردار است. از طرفی افکار و اندیشههای مختلفی در جهان اسلام پدید آمده و در این دوره از رونق برخوردار گشتهاند. از طرف دیگر فرقههای مختلف و متعددی در میان مسلمانان شکل گرفته و هرکدام داعیۀ رهبری و هدایت جامعه را داشتند.
ازسوی دیگر جامعۀ شیعه هم پساز شهادت امام صادق (علیهالسلام) با بحران مواجه گشته بود و افرادی مدعی جانشینی آن حضرت بودند. این درحالی بود که خلافت عباسی هم در پی یافتن جانشین امامصادق(علیهالسلام) بود. در چنین فضا و شرایطی امام کاظم (علیهالسلام) به امامت رسیدند. در این مقاله قصد داریم شرح مختصری از زندگی پربرکت ایشان را بیان کنیم.
او هفتم ماه صفر سال ۱۲۸ هجری قمری در «ابواء» که بین مکه و مدینه واقع شده، به دنیا آمد.
نام، کنیه و القاب امام موسی کاظم(ع)
نام او «موسی» و کنیه مشهورش «ابوالحسن» و «ابو ابراهیم» و القابش «کاظم»، «صابر» و «صالح» است. در میان مردم به بابالحوایج معروف است و توسل به آن حضرت برای رفع مشکلات مجرّب است.
مادر امام موسی کاظم(ع)
مادر او «حمیده مصّفّاه» است که امامصادق(علیهالسلام) دربارهاش فرمود: «حمیده تصفیه شده از هر آلودگی است.» نیز حضرت صادق(علیهالسلام) زنها را برای یاد گرفتن مسائل و احکام دین به او ارجاع میداد.
همین که این مولود مبارک متولد شد و به امامصادق(علیهالسلام)خبر دادند، از خوشحالی خندان شد و فرمود: «خدای متعال پسری به من عطا کرد که بهترین خلق خداست.»
حمیده به امامصادق(علیهالسلام)گفت: «هنگامی که این مولود به دنیا آمد، دستهای خود را بر زمین گذاشت و سر خود را بهسوی آسمان بلند کرد.» امامصادق(علیهالسلام)فرمود: «علامت ولادت حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و هر امامی که پساز او هست، چنین است.»
امام کاظم(ع) و حکومت عباسیان
امام موسی بن جعفر الکاظم(علیهالسلام) چهارساله بودند که بساط حکومت جابرانه امویان برچیده شد. سیاست عربزدگی امویان، چپاول و زور و ستم، روشهای ضدایرانی حکومتشان، مردم و بهویژه ایرانیان را که خواستار تجدید حکومت دادخواهانه اسلام راستین، بهویژه در ایام خلافت کوتاه امام علی (علیهالسلام) بودند؛ بر ضد امویان برانگیخت و در این میانه کارگزاران سیاسی وقت، از این گرایش مردم، خاصه ایرانیان به آل علی(علیهالسلام) و حکومت علیوار، سوءاستفاده کردند و به اسم رساندن حق به حقدار، امویان را به کمک ابومسلم خراسانی برانداختند؛ اما بهجای امام ششم، جعفر بن محمد الصادق(علیهالسلام) ابوالعباس سفاح عباسی را بر مسند خلافت و در واقع بر اریکۀ سلطنت نشاندند. (۱)
بدینگونه، یک سلسله تازۀ پادشاهی اما در لباس خلافت و جانشینی پیامبر در ۱۳۲ هجری قمری روی کار آمد که نهتنها در ستم و دورویی و بیدینی، هیچ از امویان کم نداشتند؛ بلکه در بسیاری از این جهات از آنان نیز پیش افتادند. با این تفاوت که اگر امویان دیر نپاییدند؛ اینان تا ۶۵۶ هجری قمری، یعنی ۵۲۴ سال در بغداد، بر همین روال، بر مردم خلافت که نه، سلطنت کردند.
پیشوای هفتم، در دورۀ عمر خویش، خلافت ابوالعباس سفاح، منصور دوانیقی، هادی مهدی و هارون را با همۀ ستمها و خفقان و فشار آنها دریافتند.
برای آینۀ جان امام، تنها غبار نفس اهریمنی این پلیدان جابر، کافی بود تا زنگار غم گیرد و به تیرگی اندوه نشیند تا چه رسد به اینکه هر یک از اینان، از منصور تا هارون، ستمهای بسیار بر پیکر و روح آن عزیز، وارد آوردند و هرچه نکردند، نتوانستند، نه آنکه نخواستند.
ابوالعباس سفاح در سال ۱۳۶ هجری قمری درگذشت و برادرش منصور دوانیقی بهجای او نشست، او شهر بغداد را بنا کرد و ابومسلم را کشت و چون خلافتش پا گرفت، از کشتن و حیس و زجر فرزندان علی و مصادرۀ اموال آنان لحظهای نیاسود و اغلب بزرگان این خاندان و در رأس همۀ آنها حضرت امامصادق(علیهالسلام) را از بین برد.
مردی، خونریز و سفاک و مکار و بهشدت حسود و بخیل و حریص و بیوفا بود. بیوفایی او در مورد ابومسلم که با یک عمر جان کندن او را به خلافت رسانده بود؛ در تاریخ ضربالمثل است.
هنگامی که پدر بزرگوار امام کاظم را شهید کرد، آن حضرت ۲۰ساله بود و تا سیسالگی، امام با حکومت خفقان و رعب و بیم منصور، در ستیز بود و مخفیانه، شیعیان خویش را سامان میداد و به امور آنان رسیدگی میفرمود.
منصور در سال ۱۵۸ هجری قمری هلاک شد و حکومت به پسرش مهدی رسید. سیاست مهدی عباسی، سیاستی مردمفریب و خدعهآمیز بود. زندانیان سیاسی پدرش را که بیشتر، شیعیان امام کاظم (علیهالسلام) بودند، بهجز عدۀ کمی، آزاد کرد و اموال مصادره شده آنان را بازپس گردانید. اما همچنان مراقب رفتار آنان بود و در دل بدیشان سخت دشمنی میورزید. حتی به شاعرانی که آل علی را هجو میکردند، صلههای گزاف میداد، ازجمله یک بار به «بشار بن برد»، هفتادهزار درهم و به مروان بن ابی حفص صدهزار درهم داد.
در خرج بیتالمال مسلمین و عیشونوش و شرابخوارگی و زنبارگی، دستی سخت گشاده داشت؛ در ازدواج پسرش هارون، ۵۰میلیون درهم خرج کرد. (۲)
شهرت امام در زمان مهدی، بالا گرفت و چون ماه تمام، در آسمان فضیلت و تقوا و دانش و رهبری میدرخشید؛ مردم گروهگروه پنهانی به ایشان روی میآوردند و از آن سرچشمه و رهبری میدرخشید؛ مردم گروهگروه پنهانی به ایشان روی میآوردند و از آن سرچشمۀ فیض ازلی، عطش معنوی خویش را فرومینشاندند.
کارگزاران جاسوسی مهدی، اینهمه را به او گزارش کردند؛ بر خلافت خویش بیمناک شد، دستور داد تا امام را از مدینه به بغداد آورند و محبوس سازند.
ابوخالد زبالهای نقل میکند که در پی این فرمان، مأموریتی که به مدینه بهدنبال آن حضرت رفته بودند؛ هنگام بازگشت، در زباله با آن حضرت به منزل من فرود آمدند. امام در فرصتی کوتاه، دور از چشم مأمورین، به من دستور دادند چیزهایی برای ایشان خریداری کنم. من سخت غمگین بودم و به ایشان عرض کردم: «از اینکه با این سفاک میروید؛ بر جان شما بیم دارم.» فرمودند: «مرا از او باکی نیست تو در فلان روز، فلان محل منتظر من باش.»
آن گرامی به بغداد رفتند و من با اضطراب بسیار، روزشماری میکردم تا روز موعود رسید. به همان مکان که فرموده بودند، شتافتم. کمکم افق خونرنگ میشد و خورشید به زندان شب میافتاد که ناگهان دیدم از دور شبحی هویدا شد. دلم میخواست پرواز کنم و بهسویشان بشتابم؛ اما بیم داشتم که ایشان نباشند و راز من برملا شود.
در جای ماندم، امام نزدیک شدند. بر قاطری سوار بودند، تا چشم روشنبین و عزیزشان به من افتاد، فرمودند: «ابا خالد، شک مکن» و ادامه دادند: «بعدها مرا دوباره به بغداد خواهند برد و آن بار دیگر باز نخواهم گشت.» دریغا که همانگونه شد که آن بزرگ فرموده بود. (۳)
در همین سفر، مهدی چون امام را به بغداد آورد و زندانی کرد، حضرت علی بن ابیطالب(علیهالسلام) را در خواب دید که خطاب به او این آیه را میخوانند: «فَهَل عَسَیتُم إِنَّ تَوَلَیتُم اَن تُفسِدُوا فِی الأَرضِ وَ تُقَطَّعِوا اَرحَامَکُم؛ (۴) آیا از شما انتظار میرود که اگر حاکم گردید، در زمین فساد کنید و قطع رحم نمایید؟»
ربیع میگوید که نیمهشب مهدی به دنبال من فرستاد و مرا احضار کرد. سخت بیمناک شدم و نزدش شتافتم و دیدم أیۀ «فَهَل عَسَیتُم…» را میخواند.
سپس به من گفت: «برو، موسی بن جعفر را از زندان نزد من بیاور.» رفتم و ایشان را آوردم. مهدی برخاست و با او روبوسی کرد و او را نزد خود نشانید و جریان خواب خود را برای ایشان گفت. سپس همان لحظه دستور داد که این گرامی را به مدینه بازگردانند. از بیم آنکه موانعی پیش آید، همان شبانه وسایل حرکت امام را فراهم ساختم و فردا صبح، آن گرامی در راه مدینه بود. (۵)
امام در مدینه، با وجود خفقان شدید دربار عباسی، به ارشاد خلق و تعلیم و آماده ساختن شیعیان، مشغول بود، تا در سال ۱۶۹ هجری مهدی هلاک شد و پسرش هادی بهجای او به تخت سلطنت نشست.
هادی برخلاف پدرش، علناً با فرزندان علی سرسخت بود و حتی آنچه پدرش به آنها داده بود، همه را قطع کرد. ننگینترین سیاهکاری او، به راه افکندن فاجعۀ جانگداز فخ بود.
واقعه فخ
حسین بن علی از علویان مدینه، چون از حکومت عباسیان و ستم بسیار ایشان به ستوه آمد؛ به رضایت امام موسی کاظم (علیهالسلام) (۶) علیه هادی قیام کرد و با گروهی حدود سیصد نفر از مدینه بهسوی مکه به راه افتاد.
سپاهیان هادی در محلی نزدیک مکّه به نام فخ، او را محاصره و او و سپاهیانش را شهید کردند و همانند فاجعهای که در کربلا رخ داد؛ در مورد اینان نیز پیش آمد.
سر همۀ شهدا را بریدند و به مدینه آوردند و در مجلسی که گروهی از فرزندان امامعلی(علیهالسلام) و ازجمله حضرت امام کاظم (علیهالسلام) حضور داشتند؛ سرها را به تماشا گذارند. هیچکس هیچ نگفت جز امام کاظم (علیهالسلام) که چون سر حسین بن علی رهبر قیام فخ را دیدند، فرمودند: «انَا لِلَّهِ وإِنَّا إلَیهِ رَاجِعُونَ مُضِییُ واللَّهِ مُسْلِماً صَالِحاً صَمؤاماً قَوْمأ آمِراً بِالْمَعْرُوفِ وَ نَاهِیاً عَنِ اَلْمُنْکَرِ مَا کَانَ فِی أَهْلِ بَیْتِهِ مِثْلُهُ؛ از خداوندیم و بهسوی او باز میگردیم؛ سوگند به خدا که به شهادت رسید درحالیکه مسلمان و درستکار بود و بسیار روزه میگرفت و بسیار شبزندهدار بود و امر به معروف و نهی از منکر میکرد؛ در خاندان وی، چون او وجود نداشت.» (۷)
هادی، گذشته از اخلاق سیاسی، از جهت خصلتهای فردی نیز مردی منحط، شرابخوار و خوشگذران بود. یک بار به یوسف صیقل بهخاطر چند بیت شعر که با آوایی خوش خوانده بود، بهاندازه بارِ یک شتر درهم و دینار داد. (۸)
ابنداب نامی میگوید: «روزی نزد هادی رفتم. چشمانش از اثر شرابخواری و بیداری سرخ شده بود. از من قصهای در مورد شراب خواست. برایش به شعر گفتم. شعرها را یادداشت کرد و ۴۰هزار درهم به من داد.» (۹)
اسحاق موصلی موسیقیدان معروف عرب، میگوید: «اگر هادی زنده میماند ما دیوار خانههایمان را باید از طلا بالا میبردیم.» (۱۰) هادی نیز سال ۱۷۰ هجری درگذشت و هارون شاه شد! (۱۱) در این زمان حضرت امام موسی کاظم (علیهالسلام) ۴۲ساله بودند.
دوران هارون، اوج اقتدار و قلدری و چپاول و کامروایی عباسیان بود. هارون در پایان مراسم بیعت، یحیی برمکی، از ایرانیانی را که به وزیری پادشاه رفته بودند، به وزارت خویش برگزید و به او اختیار تام و مطلق در ادارۀ همۀ امور و عزل و نصب به هرکس داده بود و بهرسم آن زمان بهعنوان پشتوانۀ این اختیار، انگشتر خویش را به او داد (۱۲) و خود به حیفومیل بیتالمال در شربه و زنبارگی، خرید جواهرات و لهوولعب مشغول شد.
درآمد بیتالمال در آن زمان که گوسفند دو یا چهارساله را به یک درهم میفروختند؛ ۵۰۰میلیون و ۲۴۰هزار درهم بود. (۱۳) او دست به خرج این درآمد گشود و به شاعری به نام اشجع درازای مدیحهای، یکمیلیون درهم داد. (۱۴) به ابوالعتاهیه شاعر و ابراهیم موصلی موسیقیدان بهخاطر چند بیت شعر و قدری ساز و آواز، هریک صدهزار درهم و صد دست لباس داد. (۱۵)
در قصر هارون گروه زیادی از زنان خوشآواز و سازنواز فراهم آمده بودند و انواع و اقسام سازهای موسیقی آن عصر، در آنجا وجود داشت. (۱۶)
هارون به جواهرات علاقهای بیمانند داشت. یک بار برای خرید یک انگشتر صدهزار دینار پرداخت. (۱۷) هر روز دههزار درهم خرج آشپزخانهاش بود و گاه تا سی رنگ غذا برایش درست میکردند. (۱۸)
یک روز هارون غذایی از گوشت شتر طلبید. چون آوردند، جعفر برمکی گفت: «خلیفه میدانند که این غذا که برایشان آوردهاند چقدر خرج برداشته است؟»
– سه درهم.
– نه به خدا، چهارهزار درهم تاکنون خرج برداشته؛ زیرا مدتها است که هر روز شتری میکشند تا اگر خلیفه میل به گوشت شتر فرمودند، آماده باشد! (۱۹)
هارون قمار هم میکرد و باده نیز بسیار مینوشید، حتی گاه با همۀ حاضران در مجلس. (۲۰) باوجوداین، از سر عوامفریبی به برخی از مظاهر اسلامی هم تظاهر میکرد: حج میگذارد و گاه به برخی از وعاظ میگفت او را موعظه کنند و میگریست!
مبارزات و موضع گیری های امام کاظم(ع)
هارون از سرسختی آل علی در برابر حکومت عباسیان بهشدت رنج میبرد و ازاینرو، از هر راهی که ممکن میشد، میکوشید تا آنان را بکوبد یا در جامعه سبک سازد. پولهای گزاف به شاعران خودفروخته مداح درباری میداد تا آل علی را هجو کند. ازجمله در مورد منصور نمری درازای قصیدهای که در هجو آل علی سروده بود، فرمان داد که او را به خزانۀ بیتالمال ببرند، تا هرچه میخواهد بردارد. (۲۰)
همۀ علویان بغداد را به مدینه تبعید کرد و گروهی بیشمار از ایشان را کشت یا مسموم ساخت. (۲۱) حتی از استقبال مردم به قبر حضرت امام حسین (علیهالسلام) رنج میبرد و فرمان داد تا قبر و خانههای مجاور آن را خراب کنند و درخت سدری را که کنار آن مزار پاک روییده بود؛ قطع نمایند. (۲۲) قبلاً هم پیامبر اسلام(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) سه بار فرموده بود: «خدا لعنت کند کسی را که درخت سدر را قطع میکند.» (۲۳)
شکی نیست که حضرت امام موسی کاظم (علیهالسلام) نمیتوانستند با حکومت چنین تباهکار نامسلمانِ ستمپیشه و پدران او، موافق باشند. ازاینرو است که به قیام فخ رضایت میدهند و هم بهخاطر این است که با شیعیان خویش دائماً در تماس مخفی بودند و موضع هریک را در مقابله با حکومت جابر وقت تعیین فرمودند.
حضرتش به صفوان بن مهران از یاران خویش فرمودند: «تو از همه جهت نیکویی، جز اینکه شترانت را به هارون کرایه میدهی.» عرض کرد: «برای سفر حج کرایه میدهم و خودم هم دنبال شتران نمیروم.»
فرمود: «آیا به همین خاطر، باطناً دوست نداری که هارون دستکم تا بازگشت از مکه زنده بماند تا شترانت حیفومیل نشود و کرایه تو را بپردازد؟»
عرض کرد: «چرا؟»
فرمود: «کسی که دوستدار بنای ستمکاران باشد، از آنان به شمار میرود.» (۲۴)
اگر گاه به برخی اجازه میفرمودند که مشاغل خویش را در دستگاه هارونی حفظ کنند؛ ازجهت سیاسی اینچنین صلاح میدانستند و کسانی را میگماردند که میدانستند در آن حکومت وحشت، ترور و خفقان، وجودشان برای جمعیت شیعه مفید واقع میشود و هم بهوسیلۀ آنان از برخی مکاید حکومت، علیه علویان آگاه میشوند، چنانکه علی بن یقطین وقتی میخواست از پست خود در دربار هارون استعفا کند، حضرت امام کاظم (علیهالسلام) اجازه ندادند.
درهرحال بههیچوجه امام با این ستمکاران کنار نمیآمدند؛ حتی هنگامی که در چنگال ستم آنان گرفتار میشدند. یک روز از ایام محبس امام، هارون، یحیی بن خالد را به زندان فرستاد که موسی بن جعفر اگر تقاضای عفو کند، او را آزاد میکنم، امام حاضر نشدند. (۲۵)
امام(علیهالسلام) در بدترین وضع گرفتاری؛ نستوهی و رفتار پرحماسه و ستیزهگر و آشتیناپذیر خویش را از دست نمیدادند. به جملات این نامه که یک بار از زندان به هارون نوشتهاند به دقت نگاه کنید. چقدر شکوه، رامردی، پایمردی و ایمان به عقیده در آن به چشم میخورد. «…هیچ روز در سختی بر من نمیگذرد مگر که بر تو همان روز در آسایش و رفاه میگذرد؛ اما می باش تا هر دو رهسپار روزی شویم که پایانی ندارد و تبهکاران در آن روز زیانکارند.» (۲۶)
اینچنین است که هارون نمیتواند وجود امام را تحمل کند. سادهلوحانه است اگر باور داشته باشیم هارون تنها ازاینجهت که به مقام معنوی امام در دل مردم حسادت میکرد او را به زندان افکند.
زندانی شدن امام کاظم(ع) به دستور هارون
او از تماس مخفی مداوم شیعیان آن گرامی با وی توسط کارگزاران دستگاههای امنیتی خویش کاملاً آگاه شده بود و میدانست که اگر امام هر لحظه زمینه را آماده بیابند؛ با قیام خود یا با دستور قیام به یاران خود حکومت او را واژگون خواهند فرمود و میدید که این روحیۀ نستوه کمترین مقدار سازشکاری در کُنه وجودش یافته نمیشود.
پس در نهایت عوامفریبی و وقاحت در برابر قبر پیامبر میایستد و بیآنکه از غصب خلافت و ستمهای خویش و خوردن اموال مردم و تبدیل دستگاه خلافت به سلطنت، شرم کند؛ خطاب به پیامبر میگوید: «یا رسولالله، از تصمیمی که در مورد فرزندت موسی بن جعفر دارم عذر میخواهم. من باطناً نمیخواهم ایشان را زندانی کنم؛ اما چون میترسم بین امت تو جنگ واقع شود و خونی ریخته گردد، این کار را میکنم!» آنگاه دستور میدهد آن گرامی را که هم در آنجا در کنار قبر پیامبر مشغول نماز بود دستگیر کنند و به بصره ببرند و زندانی سازند.
امام یک سال در زندان عیسی بن جعفر والی بصره به سر برد و خصلتهای برجسته آن گرامی؛ چنان در عیسی بن جعفر تأثیر گذارد که آن دژخیم به هارون نوشت: «او را از من بازستان وگرنه آزادش خواهم کرد.» به دستور هارون، آن بزرگ را به بغداد بردند و نزد فضل بن ربیع محبوس ساختند.
پساز آن چندی به فضل بن یحیی سپرده شد و نزد او زندانی بود. سرانجام به زندان سندی بن شاهک منتقل شد. علت این نقل و انتقالات متوالی آن بود که هارون هر بار از زندانبانهای آن بزرگوار میخواست تا امام را از میان بردارند؛ اما هیچیک از این زندانبانان او تن به این کار ندادند تا این دژخیم آخرین یعنی سندی بن شاهک که به اشارت هارون آن عزیز را مسموم کرد و پیش از درگذشت وی، گروهی از شخصیتهای معروف را حاضر ساخت تا گواهی دهند که حضرت موسی کاظم (علیهالسلام) مورد سوءقصد قرار نگرفته و با مرگ طبیعی در زندان از دنیا میرود. با این حمله میخواست حکومت عباسی را از قتل آن بزرگوار، تبرئه کند و هم جلوی شورش احتمالی هواداران آن امام را بگیرد. (۲۷)
اما هوشیاری آن امام، آنان را رسوا ساخت. همین که شهود به آن حضرت نگریستند، ایشان با وجود مسمومیت شدید و بدی احوال و شعف حال به شهود فرمودند: «مرا بهوسیلۀ خرما مسموم ساختهاند. بدنم فردا سبز خواهد شد و پسفردا از دنیا خواهم رفت.» (۲۸) و چنین شد که آن حضرت خبر داد.
دو روز بعد، ۲۵ رجب سال ۱۸۳ هجری قمری (۲۹)، آسمان به سوگ نشست و زمین نیز و همۀ اهل ایمان و بهویژه شیعیان که رهبر راستین خویش را از کف داده بودند.
مناظرات امام کاظم(ع)
امامان گرامی ما با دانشی الهی که داشتند، دربارۀ هر سؤالی که از آنان میشد، پاسخی درست و کامل و در حد فهم پرسشگر میدادند. هرکس حتی دشمنان، چون با آنان به احتجاج و گفتوگوی علمی مینشست؛ با اعتراف به عجز خویش و قدرت اندیشۀ گسترده و احاطۀ کامل آنان، برمیخاست. هارونالرشید امام کاظم (علیهالسلام) را از مدینه به بغداد آورد و به احتجاج نشست.
هارون گفت: «میخواهم از شما چیزهایی بپرسم که مدتی است در ذهنم خلجان (۳۰) میکند و تاکنون از کسی نپرسیدهام. به من گفتهاند که شما هرگز دروغ نمیگویید. جواب مرا درست و راست بفرمایید!»
امام فرمود: «اگر من آزادی بیان داشته باشم، تو را از آنچه میدانم درزمینۀ پرسشت آگاه خواهم کرد.»
هارون: «در بیان آزاد هستید، هرچه میخواهید بفرمایید.» و ادامه داد: «چرا شما و مردم معتقد هستید که شما فرزندان ابوطالب از ما فرزندان عباس برترید؛ درحالیکه ما و شما از تنۀ یک درختیم. ابوطالب و عباس هر دو عموهای پیامبر بودند و ازجهت خویشاوندی با پیامبر؛ با هم فرقی ندارند.»
امام فرمود: «ما از شما به پیامبر نزدیکتریم.»
هارون گفت: «چگونه؟»
امام فرمود: «چون پدر ما ابوطالب با پدر رسولاکرم برادر تنی (پدر و مادر یکی) بودند؛ ولی عباس برادر ناتنی (تنها از سوی مادر) بود.»
– چرا شما مدعی هستید که از پیامبر ارث هم میبرید؛ درحالیکه میدانیم هنگامی که پیامبر رحلت کرد، عمویش عباس (پدر ما) زنده بود؛ اما عموی دیگرش ابوطالب (پدر شما) زنده نبود و معلوم است که تا عمو زنده است، ارث به پسرعمو نمیرسد.»
امام فرمود: «آیا آزادی بیان دارم؟»
– در آغاز سخن، گفتم دارید.
امام فرمود: «امام علی بن ابیطالب(علیهالسلام) میفرمایند که با بودن اولاد، جز پدر و مادر و زن و شوهر، دیگران ارث نمیبرند و با بودن اولاد برای عمو نه در قرآن و نه در روایات، ارثی ثابت نشده است. پس آنانکه عمو را در حکم پدر میدانند؛ از پیش خود میگویند و حرفشان مبنایی ندارد، (با بودن زهرا، فرزند رسولالله(صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، به عموی او عباس ارث نمی رسد.) مضافاً آنکه از پیامبر در مورد علی(علیهالسلام) نقل شده است که اَقضاکُم عَلِیُّ؛ علی بهترین قاضی شماست. نیز از عمر بن خطاب نقل شده است که عَلِىُّ اَقضَانَا؛ علی بهترین قضاوتکنندۀ ماست.
این جمله، عنوان جامعی است که برای حضرت علی(علیهالسلام) به اثبات رسیده؛ زیرا همۀ دانشهایی که پیامبر، اصحاب خود را با آنها ستوده، از قبیل علم قرآن و علم احکام و مطلق علم، همه در مفهوم و معنای قضاوت اسلامی، جمع است. وقتی میگوییم علی در قضاوت از همه بالاتر است؛ یعنی در همۀ علوم از دیگران بالاتر. پس گفتار علی که میگوید: «با بودن اولاد، عمو ارث نمیبرد»، حجت است و باید آن را بپذیریم، نه گفتۀ عمو در حکم پدر است را؛ زیرا به تصریح پیامبر، علی از دیگران به احکام دین آشناتر است.
– چرا شما اجازه میدهید مردم شما را به پیامبر نسبت بدهند و بگویند: «فرزندان رسول خدا» درصورتیکه شما فرزندان علی هستید؛ زیرا هرکس به پدر خود نسبت داده میشود (نه به مادر) و پیامبر جد مادری شماست.»
امام فرمود: «اگر پیامبر زنده شده و از دختر تو خواستگاری کند، به او میدهی؟»
هارون گفت: «سبحانالله، چرا ندهم؛ زیرا در آن صورت بر عرب و عجم و قریش، افتخار هم خواهم کرد.»
امام فرمود: «اما اگر پیامبر زنده شود، از دختر من خواستگاری نخواهد کرد و من هم نخواهم داد.»
هارون: «چرا؟»
امام: «چون او پدر من است (ولو از طرف مادر)؛ ولی پدر تو نیست. (پس میتوانم خود را فرزند رسول خدا بدانم.)»
– پس چرا شما خود را ذریۀ رسول خدا میدانید و حال آنکه ذریه از سوی پسر است، نه از سوی دختر؟
امام فرمود: «مرا از پاسخ این پرسش معاف دار.»
هارون گفت: «نه، باید پاسخ بفرمایید و از قرآن دلیل بیاورید.»
امام فرمودند: «وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ دَاوُودَ وَ سُلَیْمَانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسَى وَ هَارُونَ وَ کَذَلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ وَ زَکَرِیَّا وَ یَحْیَى وَ عِیسَى …» (۳۱) اکنون میپرسم: «عیسی که در این آیه ذریه ابراهیم به شمار آمده، آیا از سوی پدر به او منسوب است یا از سوی مادر؟»
هارون گفت: «به نص قرآن، عیسی پدر نداشته است.»
امام فرمود: «پس از سوی مادر، ذریه نامیده شده است؛ ما نیز از سوی مادرمان فاطمه که درود خدا بر او، ذریۀ پیامبر محسوب میشویم. آیا آیۀ دیگر بخوانم؟»
هارون گفت: «بخوانید!»
– آیۀ مباهله را میخوانم: «فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَکُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَکُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْکَاذِبِینَ» (۳۲) هیچکس ادعا نکرده است که پیامبر در مباهله با نصارای نجران جز علی و فاطمه و حسن و حسین، کس دیگری را برای مباهله با خود برده باشد. پس مصداق ابنائنا (پسرانمان را) در آیۀ مزبور، حسن و حسین که درود خدا بر آن هر دو باد، هستند؛ بااینکه آنها از سوی مادر به پیامبر منسوباند و فرزندان دختر آن گرامیاند.»
هارون گفت: «از ما چیزی نمیخواهید؟»
امام فرمود: «نه، میخواهم به خانۀ خویش بازگردم.»
هارون گفت: «در این مورد باید فکر کنیم.» (۳۳)
شاگردان امام کاظم(ع)
دانش و رفتار آن گرامی نمایشگر علم و عمل پیامبر اسلام(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) اجداد پاکش بود. همۀ تشنگان علم و کمال از چشمۀ مکتب او سیراب میشدند و چنان میآموخت که شاگردان وی در کمترین وقت میتوانستند به مقامات عالی ایمانی و علمی برسند.
حدود بیست سال از عمر گرامیاش میگذشت که پدر بزرگوارش رحلت کرد و ازاینپس شیعیان به او روی آوردند و متجاوز از سی سال از آن گرامی استفاده بردند. (۳۴)
تربیتشدگان مکتب آن گرامی در علم فقه، حدیث، کلام و مناظره، با دیگران قابل قیاس نبودند و در اخلاق و عمل و خدمت به مسلمانان، نمونۀ روزگار بودند. استادان علم کلام قدرت بحث با هیچیک از آنان را نداشتند و در مناظره با آنان بهزودی از پای درمیآمدند و به عجز خود اعتراف میکردند.
عظمت روحی و شخصیت عظیم این شاگردان امام چشم مخالفین بهویژه حکومت وقت را خیره کرده بود و بیم داشتند که اینان با آن موقعیت و محبوبیتی که دارند، قیام کنند و مردم را بهدنبال خود بکشانند. اینکه اجمالی از شرححال برخی از تربیتشدگان این مکتب را میخوانیم:
۱. ابن ابیعمیر
او در سال ۲۱۷ درگذشت. محضر سه امام، امامکاظم، امامرضا و امامجواد(علیهمالسلام) را درک کرده و جزو دانشمندان مشهور و بزرگان یاران ائمۀ اطهار(علیهمالسلام) بود و روایات بسیاری دربارۀ مسائل مختلف از وی به یادگار مانده است. مقام شامخ او زبانزد شیعه و سنی و مورد اطمینان هر دو دسته بود. حافظ که یکی از دانشمندان اهلسنت است دربارۀ او مینویسد: «ابن ابی عمیر در همهچیز یگانه زمان بود.» (۳۵)
فضل بن شاذان میگوید: «برخی به حکومت وقت اطلاع دادند ابن ابی عمیر نام عموم شیعیان عراق را میداند. حکومت از او خواست که نام آنان را بگوید. او امتناع کرد، او را برهنه کردند و میان دو درخت خرما آویختند و صد تازیانه به او زدند و نیز صدهزار درهم ضرر مالی به او رساندند.» (۳۶)
ابنبکیر میگوید: «ابن ابی عمیر زندانی شد و در حبس ناراحتی فراوانی به او رسید و نیز هرچه ثروت داشت از او گرفتند (۳۷) و گویا در خلال همین زندانی شدنها و گرفتاریها بود که کتابهای حدیث او از بین رفت.»
شیخ مفید مینویسد که ابن ابی عمیر هفده سال در زندان بود و اموالش از بین رفت. شخصی دههزار درهم به او بدهکار بود. چون فهمید که ابن ابی عمیر ثروت خود را از دست داده است، خانۀ خود را فروخت و دههزار درهم ابن ابی عمیر را نزد او برد.
ابن ابی عمیر گفت: «این پول را از کجا آوردی؟ ارث به تو رسیده یا گنجی یافتهای؟»
– خانهام را فروختم!
ابن ابی عمیر گفت: «امامصادق به من فرموده است که خانۀ مسکونی مورد لزوم از استثناهای وام و قرض است؛ ازاینرو بااینکه به این پولها حتی به یک درهمش نیاز دارم، قبول نمیکنم.» (۳۸)
۲. صفوان بن مهران
صفوان از مردان پاک و موثقی بود که بزرگان علما به روایات او اهمیت میدهند، در اخلاق و رفتار به مقامی رسیده بود که مورد تأیید امام واقع شد. چنانکه پیشتر اشاره کردیم، همین که از امام شنید به ستمکاران نباید کمک کرد، از هرگونه کمک به آنان خودداری ورزید و شترانی را که به کرایه به هارون میسپرد، فروخت تا مجبور نباشد از این راه به ستمگر کمک کرده باشد. (۳۹)
۳. صفوان بن یحیی
وی از بزرگان اصحاب امام کاظم (علیهالسلام) بود. شیخ طوسی مینویسد: «صفوان نزد اهل حدیث موثقترین مردم زمان و پارساترین آنان به شمار میرفت.» (۴۰)
صفوان، امام هشتم(علیهالسلام) را نیز درک کرد و نزد آن حضرت، مقام و منزلتی عالی داشت. (۴۱)
امام جواد (علیهالسلام) نیز صفوان را به نیکی یاد میکرد و میفرمود: «خدا از او به رضایتی که من از او دارم، راضی باشد. هیچگاه با من و پدرم مخالفت نورزید.» (۴۲)
امام کاظم (علیهالسلام) میفرمود: «ضرر دو گرگ درنده که با هم به جان گله گوسفند بی چوپانی بیفتند بیش از زیان حب ریاست نسبت به دین شخص مسلمان نیست» و فرمود: «اما این صفوان ریاستطلب نیست.» (۴۳)
۴. على بن یقطین
وی در سال ۱۲۴هجری قمری در کوفه به دنیا آمد. (۴۴) پدرش شیعه بود و برای امامصادق(علیهالسلام) از اموال خود میفرستاد. مروان او را تعقیب کرد. وی فراری شد و همسر و دو پسرش على و عبدالله به مدینه رفتند. هنگامی که دولت اموی از هم پاشید و حکومت عباسی تشکیل شد، یقطین ظاهر شد و با همسر و دو فرزندش به کوفه برگشت. (۴۵)
علی بن یقطین با عباسیها کاملاً ارتباط برقرار کرد و برخی از پستهای مهم دولتی نصیبش شد و در آن موقع پناهگاه شیعیان و کمککار آنان بود و ناراحتیهای آنان را برطرف میکرد.
هارونالرشید، علی بن یقطین را به وزارت خویش برگزید. علی بن یقطین به امامکاظم(علیهالسلام) عرض کرد: «نظر شما دربارۀ شرکت در کارهای اینان چیست؟»
فرمود: «اگر ناگزیری، از اموال شیعه پرهیز کن.»
راوی این حدیث میگوید: «علی بن یقطین به من گفت که اموال را از شیعه در ظاهر جمعآوری کنم؛ ولی در پنهان به آنان بازگردانم. (۴۶) یک بار به امام کاظم (علیهالسلام) نوشت: «حوصلهام از کارهای سلطان تنگ شده است. خدا مرا فدایت گرداند، اگر اجازه دهی از این کار کناره میگیرم.»
امام در پاسخ او نوشت: «اجازه نمیدهم از کارت کنارهگیری کنی. از خدا بپرهیز.» (۴۷) نیز یک بار به او فرمود: «به یک کار متعهد شو، من نه چیز را برای تو تعهد میکنم؛ اینکه قتل با شمشیر و فقر و زندان به تو برسد.»
علی بن یقطین گفت: «کاری که من باید متعهد شوم چیست؟»
فرمود: «اینکه هرگاه یکی از دوستان ما نزد تو بیاید، او را اکرام کنی.» (۴۸)
عبدالله بن یحیی کاهلی میگوید که خدمت امام کاظم (علیهالسلام) بودم که علی بن یقطین بهسوی آن حضرت میآمد. امام رو به یارانش کرد، فرمود: «هرکس دوست دارد شخصی از اصحاب رسول خدا(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) ببیند به این که بهسوی ما میآید، نگاه کند.» یکی از حاضران گفت: «پس او اهل بهشت است؟»
امام فرمود: «گواهی میدهم که او از اهل بهشت است.» (۴۹)
علی بن یقطین در انجام فرمان امام(علیهالسلام) بههیچوجه سهلانگاری نداشت. هرچه آن گرامی دستور میداد انجام میداد، گرچه از آن دستور را نداند.
یک بار هارونالرشید لباسهایی به رسم هدیه به علی بن یقطین داد که در میان آنها جبهای شاهانه بود. لباسها و آن جبه را بهاضافۀ اموال دیگر برای امام کاظم(علیهالسلام) فرستاد. امام همۀ اموال، جز آن جبه را پذیرفت و به علی بن یقطین نوشت: این لباس را نگهدار و از دست مده که بهزودی به این لباس احتیاج خواهی داشت.
علی بن یقطین متوجه نشد که چرا حضرت آن لباس را پس دادهاند؛ ولی آن را نگه داشت. چند روزی گذشت، علی بن یقطین از غلامی که مجرم او بود برآشفته شد و او را بیرون کرد. غلام که از علاقۀ علی بن یقطین به امام کاظم (علیهالسلام) و فرستادن اموال برای او اطلاع داشت، پیش هارون رفت و آنچه میدانست گفت. هارون خشمگین شد و گفت: «رسیدگی میکنم، اگر اینطور که تو میگویی، همانگونه باشد؛ او را خواهم کشت.» و همان لحظه علی بن یقطین را احضار کرد و پرسید: «آن جبه را که به تو دادم چه کردی؟»
گفت: «آن را معطر کرده در جای مخصوصی حفظ کردهام.»
– هماکنون آن را بیاور!
على بن یقطین یکی از خدمتکارهای خود را فرستاد. لباس را آورد و جلو هارون گذاشت. هارون که لباس را دید، آرام شد و به علی بن یقطین گفت: «لباس را به جای خود برگردان و خودت هم به سلامت بازگرد، پساز این حرف هیچکس را در مورد تو نمیپذیرم.» (۵۰) دستور داد آن غلام را هزار ضربه شلاق بزنند و او هنوز پانصد ضربه شلاق بیشتر نخورده بود که جان سپرد.
علی بن یقطین به سال۱۸۲هجری قمری، زمانی که حضرت موسی بن جعفر در زندان بود، درگذشت. (۵۱)
وی کتابهایی داشته است که نام برخی از آنها را شیخ مفید و شیخ صدوق یاد کردهاند. (۵۲)
۵. مؤمن طاق
محمد بن علی بن نعمان، کنیهاش ابوجعفر و لقب او مؤمن طاق (۵۳)، از اصحاب امامصادق و امامکاظم(علیهمالسلام) بود و نزد امامصادق(علیهالسلام) منزلتی عظیم داشت. و آن گرامی او را در ردیف بزرگان اصحاب خویش یاد نموده است. (۵۴) مؤمن طاق این یارایی را داشته که با هر مخالفی بحث کند و بر او غالب گردد.
امامصادق(علیهالسلام) برخی از یاران خود را بهخاطر عدم توانایی و استعدادشان از بحثهای کلامی بازداشت؛ ولی به مؤمن طاق ورود به این مباحث را توصیه میفرمود. امامصادق(علیهالسلام) در شأن او به خالد فرمود: «صاحب طاق با مردم به بحث میپردازد و همچون باز شکاری پرشکار فرود میآید و تو اگر بالت را بچیند، هرگز پرواز نمیکنی.» (۵۵)
وقتی امامصادق(علیهالسلام) رحلت کرد، ابوحنیفه به مؤمن طاق به طعنه گفت: «امام تو درگذشت.» مؤمن طاق بیدرنگ گفت: «ولی امام تو تا ’روز وقت معلوم‘ مهلت داده شده است.» (۵۶) یعنی امام تو شیطان است که خدا در قرآن دربارۀ او فرموده: «فَاَنَّکَّ مِنَ المُنتَظَرِینَ إِلَی یَومِ الوَقتِ المَعُلُومِ.» (۵۷)
۶. هشام بن حکم
وی در بحث و مناظره و علم کلام نبوغ و در این فن بر دیگران برتری داشت. ابنندیم مینویسد: «هشام از متکلمین شیعه و از کسانی بود که بحث دربارۀ امامت را میشکافت. او در علم کلام ماهر و حاضرجواب بود. (۵۸) هشام کتابهای بسیار نوشته و با علمای ادیان و مذاهب مباحثههای جالبی انجام داد.
یحیی بن خالد برمکی در حضور هارونالرشید به هشام گفت: «آیا ممکن است حق در دو جهت مخالف قرار بگیرد؟»
هشام گفت: «نه.»
یحیی گفت: «مگر چنین نیست که وقتی دو نفر با هم اختلاف دارند و بحث میکنند یا هر دو برحقاند یا هر دو باطل یا یکی بر حق، دیگری باطل است؟»
هشام گفت: «آری، خالی از این سه صورت نیست؛ ولی صورت اول امکان ندارد؛ ممکن نیست هر دو برحق باشند.»
یحیی گفت: «اگر قبول داری چنانچه دو نفر در حکمی از احکام دین با هم نزاع و اختلاف داشته باشند ممکن نیست هر دو برحق باشند، پس علی و عباس که نزد ابوبکر رفتند دربارۀ میراث رسول اکرم(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) با هم نزاع کردند، کدام برحق بودند؟»
گفت: «هیچکدام بر خطا نرفتند و داستان آنها نظیر هم دارد: در قرآن مجید، در قصه داوود(علیهالسلام) آمده است که دو فرشته با هم نزاع داشتند و نزد داوود(علیهالسلام) آمدند که نزاع آنها را حل کند. از آن دو فرشته کدام برحق بودند؟»
یحیی گفت: «هر دو بر حق بودند و با هم اختلاف نداشتند و نزاع آنان صوری بود و میخواستند با این صحنه داوود را متوجه کار وی سازند.» (۵۹)
هشام گفت: «نزاع على(علیهالسلام) و عباس هم همینطور بود و آنها با هم اختلاف و نزاعی نداشتند. تنها برای آگاه کردن ابوبکر از اشتباهی که کرده بود، این کار را کردند و خواستند به ابوبکر بفهمانند اینکه میگویی کسی از پیامبر ارث نمی برد، دروغ میگویی و ما وارث اوییم.»
یحیی متحیر شد. قدرت پاسخ نداشت و هارونالرشید هم هشام را مورد تحسین قرار داد. (۶۰) یونس بن یعقوب میگوید که گروهی از اصحاب امامصادق(علیهالسلام) ازجمله حمران بن اعین و مؤمن طاق و هشام بن سالم و طیار و هاشم بن حکم نزد آن بزرگوار بودند و هشام جوان بود.
امام(علیهالسلام) به هشام گفت: «آیا خبر نمیدهی که با عمرو بن عبید چه کردی و چگونه از او سؤال کردی؟»
هشام گفت: «از شما شرم میکنم و در خدمت شما زبانم کار نمیکند!»
امام فرمود: «وقتی به شما دستوری میدهیم، انجام دهید.»
هشام گفت که شنیده بودم عمرو بن عبید در مسجد بصره مینشیند و برای مردم صحبت میکند و این بر من گران بود. روز جمعه وارد بصره شدم و به مسجد رفتم. دیدم عمرو بن عبید در مسجد نشسته است و مردم دور او را گرفتهاند و از او مطالبی سؤال میکنند. جمعیت را شکافتم و نزدیک او نشستم و گفتم: «ای دانشمند، من غریبم، اجازه بده سؤالی را مطرح کنم!» اجازه داد.
گفتم: «آیا چشم داری؟»
گفت: «ای پسرک این چه سؤالی است؟»
گفتم: «سؤال من همینگونه خواهد بود.»
گفت: «بپرس گرچه سؤالت احمقانه است.»
دوباره پرسیدم: «چشم داری؟»
– آری.
– بهوسیلۀ آن چه میکنی؟
– رنگها و شکلها را میبینم .
– آیا بینی داری؟
– آری.
– با آن چه میکنی؟
– بوها را استشمام میکنم.
– دهان داری؟
– آری.
– با آن چه میکنی؟
– طعم غذاها را میچشم.
– گوش داری؟
– آری.
– با آن چه میکنی؟
– با آن صداها را میشنوم.
– آیا مغز (مرکز احساس) هم داری؟
– دارم.
– با آن چه میکنی؟
– با آن هرچه بر جوارح من وارد شود، تمیز و تشخیص میدهم.
– آیا این جوارح، تو را از این مرکز احساس بینیاز نمیکنند؟
– نه!
– چطور؟ درصورتیکه همۀ اعضا و جوارح تو صحیح و سالم هستند!
– هرگاه این جوارح در چیزی شک کنند، به مغز (مرکز احساس) رجوع میکنند تا شک آنان برطرف و یقین حاصل شود.
– پس خدا مغز و مرکز احساس را برای زدودن شک این جوارح قرار داده است؟
– آری.
– پس حتماً به مغز و مرکز احساس نیاز داریم؟
– آری.
هشام میگوید، گفتم: «خداوند جوارح تو را بدون امامی که درست را از نادرست تشخیص دهد وانگذاشته است؛ اما همۀ این خلق را در حیرت و شک و اختلاف بدون امامی که در هنگام اختلاف و شک به او رجوع کنند واگذاشته است؟!»
عمرو بن عبید ساکت شد و چیزی نگفت سپس به من رو کرد و پرسید: «اهل کجایی؟» گفتم: «اهل کوفه.»
گفت: «تو هشام هستی.» مرا پیش خود برد و در جای خود نشانید و دیگر صحبتی نکرد تا من برخاستم.
امامصادق(علیهالسلام) هنگامی که این گزارش را شنید، تبسم کرد و فرمود: «چه کسی به تو این استدلال را یاد داد؟»
هشام گفت: «ای پسر رسول خدا، همینطور بر زبانم جاری شد.»
امام فرمود: «ای هشام! به خدا سوگند این استدلال در صحف ابراهیم و موسی نوشته شده است.» (۶۱)
احادیث امام موسی کاظم(ع)
فروتنی در آن است که با مردم چنان کنی که دوست میداری با تو همانگونه رفتار کنند. (۶۲)
بهترین وسیلۀ نزدیکی به خدا، پساز شناخت او، نماز، نیکی به والدین و ترک حسد و خودپسندى و فخر و نازیدن است. (۶۳)
آنکه خیانت ورزد و عیب چیزی را بر مسلمانی فروپوشد یا از راهی دیگر او را گول بزند و مکر و خدعه کند؛ مستوجب لعنت خداوند است. (۶۴)
بندۀ بسیار بد خداوند کسی است که دو روی و دو زبان باشد. پیش روی برادر دینی ثنای او گوید و چون از او دور شد، بدگویی کند یا اگر به برادر مسلمانش نعمتی عطا شد، به او رشک ورزد و چون گرفتاری برایش پیش آمد از یاری وی دست بردارد. (۶۵)
هرکس عاشق دنیا شد، ترس آخرت از دلش رخت برمیبندد. (۶۶)
بهترین کارها، حد میانۀ آنهاست. (۶۷)
اموال خود را با دادن زکات حفظ کنید. (۶۸)
حلم و بردباری امام کاظم(ع)
بردباری و گذشت آن بزرگ، بیمانند و سرمشق دیگران بود. لقب کاظم دنبالۀ نام آن گرامی حاکی از همین خصلت وی و نشانۀ شهرت ایشان به کظم غیظ و گذشت و بردباری اوست.
در روزگاری که عباسیان، در سراسر بلاد اسلامی خفقان ایجاد کرده بودند و اموال مردم را بهعنوان بیتالمال میگرفتند و صرف عیشونوش میکردند و بر اثر حیفومیل آنان، فقر عمومی بیداد میکرد. مردم اغلب بیفرهنگ و فقیر بودند و تبلیغات ضد علوی عباسیان نیز، اذهان سادهلوحان را میآلود. گهگاه، برخی از سر نادانی بر امام برمیآشفتند؛ اما آن بزرگوار با اخلاق عالی خویش، برآشفتهها را تسکین میداد و با ادب و متانت خویش، آنها را تأدیب میکرد.
مردی از اولاد خلیفۀ دوم در مدینه میزیست که امام را آزار میداد و گاهی که امام را میدید، به او توهین میکرد. برخی از یاران امام، پیشنهاد میکردند که او را از میان بردارند. امام شدید، ایشان را از این کار بازمیداشت.
یک روز امام جای او را که در مزرعهای بیرون مدینه بود، پرسیدند. به چهارپایی سوار شدند و به آنجا رفتند و او را در مزرعه یافتند و همچنان سواره وارد مزرعه شدند. او فریاد زد که زراعت مرا پایمال نکن! حضرت اعتنایی به گفته او نکردند؛ همچنان سواره نزد او رفتند. (۶۹)
چون کنار او رسیدند، از چهارپا پیاده شدند و با گشادهرویی و بزرگواری از او پرسیدند: «چقدر برای این مزرعه خرج کردهای؟»
گفت: «صد دینار.»
امام فرمود: «چقدر امید سود داری؟»
گفت: «غیب نمیدانم.»
امام فرمود: «گفتم چقدر امیدوار هستی؟»
گفت: «امید دویست دینار سود دارم.»
حضرت سیصد دینار به او هدیه دادند و فرمودند: «زراعت هم از آن خودت؛ خداوند به تو آنچه به آن امید داری خواهد رسانید.»
آن شخص برخاست و سر آن گرامی را بوسید و از او خواست که از گناهان و جسارتهای وی درگذرد. امام تبسمی فرمودند و بازگشتند.
روز بعد، آن مرد در مسجد نشسته بود که امام(علیهالسلام) وارد شدند. آن مرد تا نگاهش به امام افتاد گفت: «اللهُ أَعلَمُ حَیثُ یَجعَلُ رِسَالَتَهُ؛ خدا بهتر میداند که رسالت خویش را به چه کسانی بدهد.» (کنایه از آنکه امام موسی بن جعفر بهراستی شایستگی امامت دارند.)
دوستانش با شگفتی پرسیدند: «داستان چیست؟ قبلاً از او بد میگفتی.» او دوباره امام را دعا کرد و دوستانش با او به ستیزه برخاستند. امام به یاران خود که قصد قتل او را داشتند فرمود: «کدام بهتر است؟ نیت شما یا اینکه من با رفتار خویش او را به راه آوردم!»
بررسی و تحکیم امامت امام کاظم(ع)
امامان گرامی ما را رسم بر این بود که برای شناساندن امام و مرجع علمی و سیاسی و دینی بعد از خویش، به نام و شخص او تصریح میفرمودند تا برای آنها که میخواستند از این رهگذر سوءاستفادههای سیاسی بکنند، مغزی باقی نماند و شیعیان راستین، امام و جانشین واقعی را بازشناسند. ازاینرو، در مورد امام کاظم (علیهالسلام) نیز، پدر گرامیشان با وجود حکومت پرخفقان عباسی، باز در مواردی بسیار به امامت آن حضرت پساز خویش تصریح فرمودهاند که تنها به چند نمونه اکتفا میشود:
۱. علی بن جعفر گوید که پدرم امامصادق(علیهالسلام) به گروهی از اصحاب و خواص خویش فرمود: «سفارش مرا در مورد فرزندم موسی بپذیرید؛ زیرا او از همۀ فرزندان من و نیز از همۀ کسانی که از من به یادگار میمانند، برتر است و جانشین من، پساز من و حجت خداوند بر همۀ بندگان خدا خواهد بود.» (۷۰)
۲. عمر بن ابان میگوید که امامصادق(علیهالسلام)، امامان پساز خود را یاد کرد. من اسماعیل فرزند ایشان را نام بردم. فرمود: «نه، به خدا سوگند این کار به اختیار ما نیست، به دست خداست.» (۷۱)
۳. زراه یکی از برجستهترین شاگردان امامصادق(علیهالسلام) میگوید که خدمت آن بزرگ رسیدم، سرور فرزندانش موسی(علیهالسلام) سمت راست آن گرامی و جنازهای که جنازۀ فرزند دیگرش اسماعیل بود، روبهروی حضرت قرار داشت. به من فرمود: «ای زراره، برو و داوود رقی، حمران و ابوبصیر (سه تن از یاران آن حضرت) را بیاور.» رفتم و آوردم. دیگران هم میآمدند تا سی نفر شدیم و اتاق پر شد.
امام به داوود رقی فرمودند: «پارچۀ روی جنازه را کنار بزن.» داوود چنان کرد که امام فرموده بود. آنگاه آن گرامی فرمود: «داود! ببین اسماعیل زنده است یا مرده.» گفت: «سرور من، مرده است.» امام به یکبهیک حاضران جنازه را نشان داد و همه گفتند مرده است.
امام فرمود: «خداوندا گواه باش (که برای رفع اشتباه مردم تا این اندازه کوشیدم).» سپس دستور دادند او را غسل و حنوط کردند و در کفن نهادند و چون تمام شد، باز به مفضل فرمودند: «صورت او را باز کن.» مفضل چنان کرد که امام فرموده بودند.
آنگاه امام فرمود: «زنده است یا مرده؟» مفضل عرض کرد: «مرده است.» باز از همۀ حاضران پرسید و همه همان را گفتند و حضرت دگربار فرمودند: «خدایا گواه باشد؛ اما باز گروهی که میخواهند نور خدا را خاموش کنند موضوع امام بودن اسماعیل را مطرح خواهند کرد.» در این هنگام به فرزندش موسی اشاره کرد و فرمود: «خدا نور خود را تأیید میکند، گرچه گروهی آن را نخواهند.»
اسماعیل را دفن کردند. امام از حاضران پرسیدند: «آنکه در اینجا دفن شد که بود؟»
همه گفتند: «فرزندتان اسماعیل.»
امام فرمودند: «خدایا گواه باش.» سپس دست فرزند خود موسی را گرفتند و گفتند: «هُوَ الحَقُّ وَالحَقُّ مَعَهُ وَمِنهُ إلَی أَن یَرِثَ اللهُ الأَرضَ وَ مَن علیها؛ او بر حق و با حق است و حق از اوست تا روز رستاخیز.» (۷۲)
۴. منصور بن حازم میگوید که به امامصادق(علیهالسلام) عرض کردم: «پدر و مادرم فدای شما باد، هر صبح و شام جانها در معرض مرگ قرار دارند، اگر برای شما چنین پیش آید چه کسی امام ما خواهد بود؟» امام دست بر شانۀ راست فرزندش ابوالحسن موسی زد و فرمود: «اگر برای من پیشامدی رخ داد، این فرزندم امام شما خواهد بود.» آن گرامی در آن هنگام پنجساله بود و عبدالله، فرزند دیگر امامصادق که بعدها برخی به امامت او عقیدهمند شدند، نیز در آن مجلس با ما بود.
۵. شیخ مفید(رحمتالله) میگوید: «گروهی از بزرگان یاران امام ششم(علیهالسلام) مانند مفضل بن عمر، معاذ بن کثیر، عبدالرحمن بن حجاج، فیض بن مختار، یعقوب سراج، سلیمان بن خالد، صفوان جمال و دیگران که ذکر نامشان به درازا میکشد، موضوع جانشینی حضرت امام کاظم (علیهالسلام) را روایت کردهاند و نیز از اسحاق و علی دو برادر امام موسی کاظم (علیهالسلام) که در فضل و ورع و تقوای آنان تردیدی نیست، روایت شده است.» (۷۳)
با اینهمه تأکیدها و تصریحها، برای شیعه و آنان که با امام ششم سروکار داشتند، مشخص و معین بود که پس از آن گرامی، فرزندش ابوالحسن موسی بن جعفر الکاظم(علیهالسلام)، امام است، نه اسماعیل که در حیات پدر از دنیا رفت و نه فرزند اسماعیل که محمد نام داشت و نه فرزند دیگر امامصادق(علیهالسلام) که عبدالله نامیده میشد. بااینوجود، پساز درگذشت آن امام راستین، گروهی به امامت فرزندش اسماعیل یا فرزند اسماعیل یا عبدالله معتقد شدند و از مسیر روشنی که برایشان تعیین شده بود، به انحراف گراییدند.
شهادت امام کاظم(ع)
قبر آن حضرت در «مقابر قریش» بغداد (کاظمین) زیارتگاه عموم شیعیان و مسلماً آن حضرت در بیستوپنجم رجب سال ۱۸۳ هجری قمری در بغداد در زندان سندی بن شاهک مسموم و به شهادت رسید.
خطیب در تاریخ بغداد از علی بن خلال نقل کرده که گفت: «هیچ امر دشواری برای من پیش نیامد که پساز آن نزد قبر حضرت کاظم بروم و به آن حضرت متوسل شوم، مگر آنکه خدای تعالی آن مشکل را بر من آسان کرد.»
بنر استوری ولادت امام موسی کاظم(ع)
پینوشتها
داعیان انقلاب ضداموی خیانت بزرگی کردند؛ بدین معنی که عباسیان را بهجای علویان جا زدند و نگذاشتند خلافت به مرکز اصلی و راستین خویش بازگردد. ابوسلمه و ابومسلم خراسانی، نخست مردم را بهطرف آل على میخواندند؛ اما از همان روزهای اول در زیر پرده، کاخ سلطنت عباسیان را پی میافکندند و از این بار بود که حضرت امامصادق(علیهالسلام) با ژرفنگری سیاسی، به گفتههای آنان ترتیب اثر دادند. چون میدانستند که آنان واقعاً به یاری او به پا نخواستهاند و چیز دیگری در سر میپرورانند. رجوع کنید به کتاب ملل و نحل شهرستانی، ج.۱، ص. ۱۵۴، چاپ مصر؛ تاریخ یعقوبی، ج. ۳، ص. ۸۹؛ بحارالانوار، ج. ۱۱، ص. ۱۴۲، چاپ کمپانی.
حیاه الامام، ج. ۱، صص. ۴۴۵–۴۳۹.
بحار، ج. ۴۸، صص. ۷۱ و ۷۲ و نیز اعلام الوری طبری، چاپ علمیه اسلامیه، ص. ۲۹۵، با اندک تفاوت و تصرف.
سوره محمد(صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، آیۀ ۲۲.
تاریخ بغداد، ج. ۱۳، صص. ۳۰–۳۱.
مقاتل الطالبین، ص. ۴۴۷.
مقاتل الطالبیین، چاپ مصر، ص. ۴۵۳.
تاریخ طبری، ج. ۱۰، ص. ۵۹۲، چاپ لیدن.
تاریخ طبری، ج. ۱۰، ص. ۵۹۳، چاپ لپدن.
حیاه الامام، ج. ۱، ص. ۴۵۸.
تاریخ یعقوبی، ج. ۲، ص. ۳۰۷، چاپ بیروت.
طبری، ج. ۱۰، ص. ۶۰۳.
تاریخ یعقوبی، ج. ۲، ص. ۳۰۷، چاپ بیروت.
حیاه الامام، ج. ۲، ص. ۳۹.
حیاه الامام، ج. ۲، ص. ۳۳.
حیاه الامام، ج. ۲، ص. ۶۲.
الامامه والسیاسه، ج. ۲.
حیاه الامام، ج. ۲، ص. ۳۹.
این کار از امام(علیهالسلام) که ولایت مطلقه بر همگان دارد چون برای اصلاح و به را آوردن آن شخص انجام میشد جایز بلکه لازم بوده است.
حیاه الامامم، ج. ۲، ص. ۷۷.
قاتل الطالبین، ۴۶۳ – ۴۹۷.
امالی شیخ طوسی، ص. ۲۰۶، چاپ سنگی.
امالی شیخ طوسی، ص. ۲۰۶.
رجال کشی، صص. ۴۳۱ – ۴۴۰؛ پدر گرامی آن حضرت، امامصادق(علیهالسلام) نیز به یونس بن یعقوب میگوید :« اینان را در بناء مسجد هم یاری نکن.» وسائل ج. ۱۲، صص. ۱۲۰ – ۱۳۰.
غیبت شیخ طوسی، ص. ۲۱، چاپ سنگی.
تاریخ بغداد ، ج. ۱۳، ص. ۳۲.
غیبت شیخ طوسی، صص. ۲۲ -۲۵، چاپ سنگی.
عیون اخبار الرضا، ج. ۱، ص. ۹۷.
کافی، ج. ۱، ص. ۴۸۶؛ انوار البهیه، ص. ۹۷.
خلجان: به خاطر آمدن، سیل خاطر، خواهش چیزی (فرهنگ معین).
سوره انعام، آیۀ ۸۴.
سوره آل عمران، آیۀ ۶۱.
عیون اخبار الرضا، ج. ۱، ص. ۸۱، چاپ قم، احتجاج طبرسی، چاپ سنگی نجف، صص. ۲۱۱ – ۲۱۳ و بحار، ج. ۴۸، صص. ۱۲۹ – ۱۲۵.
وفات امامصادق(علیهالسلام) در سا ل ۱۴۸ هجری قمری و وفات امامکاظم(علیهالسلام) در سال ۱۸۳هجری قمری واقع شده است.
منتهی المقال، ص. ۲۵۳، چاپ سنگی.
رجال کشی، ص. ۵۹۱.
رجال کشی، ص. ۵۹۰.
اختصاص شیخ مفید، ص. ۸۶، چاپ تهران.
رجال کشی، صص. ۴۴۱ – ۴۳۰.
فهرست شیخ طوسی، ص. ۱۰۹، چاپ نجف ۱۳۸۰.
فهرست نجاشی، ص. ۱۴۸، چاپ تهران.
رجال کشی، ص. ۵۰۲.
رجال کشی، ص. ۵۰۳.
فهرست شیخ طوسی، ص. ۱۱۷.
فهرست شیخ طوسی، ص. ۱۱۷.
کافی، ج. ۵، ص. ۱۱۰.
قرب الاسناد، ص. ۱۲۶، چاپ سنگی.
رجال کشی، ص. ۴۳۳.
رجال کشی، ص. ۴۳۱.
ارشاد مفید، ص. ۲۷۵.
رجال کشی، ص. ۲۳۰.
فهرست شیخ طوسی، ص. ۱۱۷.
چون مغازه مومن طاق در کوفه زیر طاقی قرار گرفته بود به این نام مشهور شد.
رجال کشی، ص. ۱۳۵ و ۲۳۹ و ۲۴۰.
رجال کشی، ص. ۱۸۶.
رجال کشی، ص. ۱۸۷.
سوره حجر، آیۀ ۳۸.
فهرست ابنندیم، ص. ۲۶۳، چاپ مصر.
داستان داوود و آن دو فرشته در سوره ص آیۀ ۲۱ – ۲۲ یاد شده است.
الفصول المختاره سید مرتضی، ص. ۲۶، چاپ نجف با احتضار.
رجال کشی، صص. ۲۷۱ – ۲۷۳؛ اصول کافی، ج. ۱، ص. ۱۹۶.
وسائل، ج. ۲، ص. ۴۵۶، چاپ قدیم و ج ۱۱، ص. ۲۱۶ چاپ جدید.
تحف العقول، چاپ اسلامیه، ص. ۴۱۲.
مستدرک الوسائل ، ج. ۲ ، ص. ۴۵۵، چاپ قدیم.
مستدرک الوسائل ، ج. ۲، ص. ۱۰۲.
تحف العقول، ص. ۴۲۱.
بحار، ج. ۴۸، ص. ۱۵۴.
بحار، ج. ۴۸، ص. ۱۵۰.
اعلام الوری طبرسی، ص. ۲۹۱، چاپ علمیه اسلامیه؛ اثبات الهداه، ج. ۵، ص. ۴۸۶.
بصائر الدرجات، ص. ۴۷۱، چاپ جدید؛ اثبات الهداه ،ج. ۵، ص. ۴۸۴.
غیبت نعمانی، چاپ سنگی، ص. ۱۷۹؛ بحار، ج. ۴۸، ص. ۲۱.
ارشاد مفید، ص. ۲۷۰.
وفات امامصادق(علیهالسلام) در سال ۱۴۸ هجری قمری و وفات امامکاظم(علیهالسلام) در سال ۱۸۳هجری قمری واقع شده است.
منبع: کتاب زندگینامه چهارد معصوم(علیهمالسلام)، اثر آیتالله سید محسن خرازی