ترکی | فارسی | العربیة | English | اردو | Türkçe | Français | Deutsch
آخرین بروزرسانی : جمعه 10 تير 1401
جمعه 10 تير 1401
 لینک ورود به سایت
 
  جستجو در سایت
 
 لینکهای بالای آگهی متحرک سمت راست
 
 لینکهای پایین آگهی متحرک سمت راست
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : چهارشنبه 13 خرداد 1388     |     کد : 2928

خورشيد كوچولو

در زمانهاي بسيار دور و سرزميني بسيار دورتر،دختركي به نام خورشيد كوچولو با يك فرشته ي مهربون زندگي مي كرد...

در زمانهاي بسيار دور و سرزميني بسيار دورتر،دختركي به نام خورشيد كوچولو با يك فرشته ي مهربون زندگي مي كرد. سرزمين آنها در آن دورترها و بالاترهاي آسمان قرار داشت.خورشيد كوچولو وفرشته ي مهربون دوستان خوبي براي هم بودند.آنها هميشه با هم بازي مي كردند و همه ي روزشان را با خنده و شادي ميگذرانيدند.خانه ي آنها خيلي بزرگ بود آنقدر بزرگ كه اگر صد هزار تا دنياي مثل ما را هم توي آن ميگذاشتند باز هم شلوغ و به هم ريخته نمي شد،براي همين هم خورشيد كوچولو و فرشته ي مهربون هر چقدر دلشان مي خواست گرگم به هوا بازي مي كردند و كسي هم از سر و صداي آنها ناراحت نمي شد. چون به جز خودشان كس ديگري در آن خانه با آنها نبود،آخر آنها به غير از همديگر دوست ديگري نداشتند.

يكي از روزها خورشيد كوچولو حسابي حوصله اش سر رفته بود و اصلاً نمي خنديد.حتيْ بازي هم نمي كرد.فرشته ي مهربون وقتي خورشيد كوچولو را اينطور غمگين ديد خيلي ناراحت شد.آخر او ديدن غصه ي دوستش را كه  نمي توانست ببيند.فرشته ي مهربون به خورشيد كوچولو گفت:«دوست عزيز من! چرا اينقدر ناراحتي، نكنه تو رو اينجوري ببينم،تو كه هميشه خوشحال و شاد بودي؟»خورشيد كوچولو با اخم گفت:«ديگه از اين بازي هاي تكراري خسته شدم،ما فقط يك بازي بلديم،اون هم گرگم به هوا،ديگه حوصله ام سر رفته اينقدر اين بازي رو تكرارش كرديم.»فرشته ي مهربون وقتي كمي فكر كرد ديد كه خورشيد كوچولو راست مي گفت و حق با اون بود،مي خواست بگويد كه از اين به بعد قايم باشك بازي كنيم،ولي خيلي زود پشيمان شد ،آخر در خانه ي آنها چيزي نبود كه بتوانند پشت آن قايم بشوند.فرشته ي مهربون هرچه قدر فكر مي كرد هيچ بازي ديگري به ذهنش نمي رسيد.كم كم داشت نا اميد مي شد، غمگين و ناراحت كنار خورشيد كوچولو نشست و فكر كرد. درهمين حال ناگهان فكري به ذهنش رسيد و گفت:«آهان فهميدم! چطوره بريم به سرزمين خوبيها، اونجا كمكمون ميكنن»

فرشته ي مهربون همين كه اين را گفت بالهايش را باز كرد و خورشيد كوچولو را در بغلش گرفت.بعد پرواز كرد و هر دو به طرف بالاتر رفتند.بالا و بالا و بالاتر،تا به سقف آسمان رسيدند،وقتي به آنجا رسيدند مقابل در ايستادند.سقف آسمان آنقدر زيبا و درخشان بود كه فرشته ي مهربون و خورشيد كوچولو اصلا دلشان نمي خواست تا از آن چشم بردارند.صورت هر دوي آنها پر شده بود از نورهاي قشنگ و رنگا و رنگ سقف آسمان.نورهاي سبز،آبي،صورتي،بنفش،زرد،قرمز،خلاصه از همه ي رنگها، از سقف آسمان يك عا لمه رنگين كمان زيبا مي تابيد كه هر كدام از اين رنگين كمانها خودش از يك عالمه رنگ زيبا درست شده بود. خورشيد كوچولو وفرشته ي مهربون همينطور كه سقف را نگاه مي كردند ناگهان متوجه شدند كه دارد باز مي شود .سقف آسمان همين كه باز شد از توي آن يك پري بسيار زيبا بيرون آمد كه لباس صورتي پوشيده بود  و روي اسب بالداري سوار شده بود.پري صورتي گفت:«سلام،به سرزمين خوبيها خوش آمديد،با كمال ميل در خدمت شما هستم.»فرشته ي مهربون گفت:«ما مي خواستيم بازي...»پري لباس  صورتي فورأ دستهايش را به هم كوبيد و با خوشحالي گفت:«واي خداي من بازي! شما مي خواستيد به شهر بازيها بريد مگه نه؟!،در يك چشم به هم زدن شما رو به اونجا مي برم،زود باشيد روي اسب من سوارشيد.»

اين را گفت و آنها را فورأ سوار اسب بالدار كرد و به طرف شهر بازي ها به پرواز در آمد . با اينكه فرشته ي مهربون هم مي توانست پرواز كند، ولي سرعت اسب بالدار خيلي بيشتر از او بود. براي همين هم فرشته ي مهربون  و خورشيد كوچولو از سوار شدن روي آن خيلي لذْت مي بردند. آنها تا رسيدن به شهر بازي ها همه اش مي خنديدند و جيغ مي كشيدند. حتي پري لباس  صورتي هم مثل آنها جيغ مي كشيد و مي خنديد. آنها خيلي زود به سرزمين بازيها رسيدند. وقتي روبروي در پياده شدند، خورشيد كوچولو و فرشته ي مهربون بوهاي خيلي خوبي به بينيشان خورد،هر دو مي خواستند بدانند كه اين چه بوي است،براي همين هم از پري لباس صورتي پرسيدند. پري  لباس صورتي با خنده گفت كه بزودي خودشان ميفهمند، بعد در را باز كرد و يك عالمه گلبرگ زيبا به صورتشان پا شيده شد. هر سه وارد شدند. آنجا خيلي شلوغ و پر سر و صدا بود،از هر طرف كه نگاه مي كردند خنده و شادي و جشني برپا بود.جشن فرشته ها و پري هايي كه با لباسهاي رنگارنگ به ميهماني شهر بازي ها آمده بودند. مهمانها با ديدن خورشيد كوچولو و فرشته ي مهربون همگي به طرف آنها آمدند و آنها را به جمع خودشان دعوت كردند.پري لباس صورتي گفت:«من ديگه بايد به سرزمين خوبيها برگردم،اگه مهمونيتون تموم شد و خواستيد به خونه برگرديد، فقط كافيه روبروي در بايستيد و آرزو كنيد،هر چه قدرم اسباب بازي خواستيد مي تونيد با خودتون ببريد، خداحافظ.»

و سوار اسب بالدار شد و از آنجا رفت.در شهر بازيها آنقدر بازي زياد بود كه خورشيد كوچولو و فرشته ي مهربون نمي دانستند كدام يك از آنها را انتخاب كنند.مهمانها هر دوي آنها را پيش خودشان بردند . هريك از آنها اسباب بازي هاي خودش را به آنها نشان مي داد تا با آن بازي كنند.خورشيد كوچولو و فرشته ي مهربون هر اسباب بازيي كه دلشان مي خواست مي توانستند با آن بازي كنند و هر بازيي كه دوست داشتند مي كردند. خاله بازي، الا كلنگي ، قايم باشك،سرسره بازي، همه ي بازيها، آنها خيلي زياد آنجا ماندندو كم كم داشت كه دير مي شد. آنها آنقدر سرگرم بازي بودند كه اصلا يادشان رفته بود بايد به خانه برگردند.فرشته ي مهربون فهميد و خواست از همه خداحافظي كند.ولي خورشيد كوچولو دلش نمي خواست كه از آنجا برود . او نمي دانست كه آنجا خانه ي آنها نيست و نمي تواند براي هميشه آنجا بماند.چون كه او فقط يك مهمان بود.مثل بقيه ي مهمانها كه داشتند يكي يكي از شهر بازي ها خداحافظي مي كردند و به خانه ها يشان بر مي گشتند، خورشيد كوچولو وقتي كه ديد بايد بروند. چيزي نمانده بود كه اشكهايش در بيايد و همان جا گريه كند. فرشته ي مهربون براي اينكه خورشيد كوچولو ناراحت نشود تصميم گرفت كمي اسباب بازي براي او بردارد. راستش را بخواهيد خودش هم خيلي دوست داشت. براي همين پيش يكي از پري ها رفت و از او اجازه گرفت. پري هم با خوشحالي گفت:«هر چقدر كه دلتون مي خواد مي تونيد اسباب بازي برداريد. بعد يك سيني خيلي خيلي بزرگ كه به رنگ شيشه بود به او داد، سيني  حتْي از  او و خورشيد كوچولو هم بزرگتر بود .فرشته ي مهربون با تعجْب گفت:«واي! اين ديگه چييه؟.» پري لبخندي زد و گفت:«به اين ميگن منظومه،اين رو بهتون مي دم تا اسباب بازي هاتون رو توي اون بذاريد».فرشته ي مهربون منظومه را از دست پري گرفت و به سراغ اسباب بازي ها رفت. خورشيد كوچولو گفت:«من توپ ميخوام، من خيلي توپ دوست دارم.»فرشته ي مهربون خنديد و گفت:«خب معلومه كه بايد دوست داشته باشي ، چون مثل خودت گرد وو توپوله.» خورشيد كوچولو باز گفت:«من ستاره هم ميخوام،من ستاره ها رو هم دوست دارم.» فرشته ي مهربون گفت:«آره ديگه، چون خودتم مثل ستاره ها از صورتت نور مي تابه و خيلي خوشكلي.» و با هم خنديدند.آنها از پري خداحافظي كردند و خواستند تا به خانه برگردند.براي همين هر دو چشمهايشان را بستند و توي دلشان آرزو كردند. ناگهان يك رنگين كمان خيلي زيبا روبروي آنها ظاهر شد. آنها هم روي آن نشستند و تا رسيدن به خانه هي سر خوردند.وقتي كه به خانه رسيدند خورشيد كوچولو گفت:«حالا با اين همه اسباب بازي هر چقدر دلمون خواست مي تونيم بازي كنيم، مگه نه؟» بعد كمي فكر كردو گفت:«ولي نمي دونم با اونها چه بازيي بكنيم!».فرشته ي مهربون فكري كرد و گفت:«الان بهت ميگم كه باهاشون چيكار كنيم.بعد منظومه را گذاشت كف خانه و خورشيد كوچولو را توي آن قرار داد.درست در وسط يك عالمه ستا ره و توپهاي رنگا رنگ و خوشكل.فرشته ي مهربون توپها را كنار لبه هاي سيني پشت سر هم قطار كرد.همان سيني كه اسمش منظومه بود.ستاره ها را هم وسط منظومه پاشيد.دور تا دور خورشيد كوچولو را توپهاي قلقلي كوچك و بزرگ، و ستاره هاي رنگاورنگ گرفته بود.خورشيد كوچولو آنقدر خوشحال بود كه هي مي خنديد و دور و برش را نگاه مي كرد.فرشته ي مهربون يكي يكي توپها را قلشان داد و توپها هم چرخيدند.همينطور كه داشتند قل مي خوردند،يكي يكي به حركت در آمدند،درست مثل قطار،پشت سر هم.آنها روي لبه ي منظومه به دور خورشيد كوچولو هي مي چرخيدند و مي چرخيدند.خورشيد كوچولو هم مي خنديد و برايشان دست مي زد.ولي ناگهان از بين توپها يه صداهايي به گوش خورشيد كوچولو و فرشته ي مهربون رسيد.انگار كه چند نفر داشتند مي خنديدند.خورشيد كوچولو ساكت شده بود و به صداها گوش مي داد.فرشته ي مهربون گفت:«يعني كييه كه داره مي خنده؟،اين صداها از كجا داره ميياد؟!».هنوز حرفش را تمام نكرده بود كه دوباره صداها بلند شد:«قلش بده،قلش بده،زود باش، زود باش!»خورشيد كوچولو يكدفعه فهميد كه صداها داشت از طرف يكي از توپها مي آمد.خورشيد كوچولو خيلي ترسيده بود. يعني چه؟!يه توپ داره حرف مي زنه،فرشته ي مهربون كه يه خرده كمتر مي ترسيد توپ را گرفت توي دستش و به آن خيره شد.

«بذارش پايين،بذارش پايين،قلش بده،زود باش قلش بده!»فرشته ي مهربون آنقدر ترسيد كه چيزي نمانده بود توپ از دستش بيفتد.آخر چند آدم كوچولوي خيلي ريزه ميزه روي توپ نشسته بودند.آنقدر كوچولو بودند كه خورشيد كوچولو و فرشته ي مهربون اين همه مدْت آنها را نديده بودند.فرشته ي مهربون آب دهنش را قورت داد و گفت:«شـ...شما...شما كي هستيد؟روي توپ ما چرا نشستيد؟اصلا...اصلا از كجا اومدين؟.»آنها به جاي اينكه جواب بدهند مدام داد ميزدند:«قلش بده، زود باش قلش بده.»فرشته ي مهربون با اخم توپ را گذاشت روي منظومه و گفت:«نخيرم،تا بهمون نگين كه شما ها كي هستيد و اينجا چيكار مي كنين حتي بهش دست هم نمي زنم.»يكي از آدم كوچولو ها كه از همه بزرگتر بود گفت:«راستش ما،ما خودمون هم نمي دونيم كه چرا اينجا روي اين توپ بزرگ هستيم.ما تا الان توي خواب بوديم شما بوديد كه ما رو بيدار كرديد.»خورشيد كوچولو گفت:«ما،ما شما رو بيدار كرديم؟!»آدم كوچولو گفت:«آره ديگه،وقتي كه توپ ما رو قل داديد و چرخونديد ماهم از خواب پريديم.»فرشته ي مهربون گفت:«بگين ببينم!شما ها چطور نمي دونيد كه از كجا اومدين،مگه وقتي كه داشتيد مي خوابيدين كجا بودين؟»آدم كوچولو خنديد و گفت:«ما اصلا يادمون نيست كي خوابيديم و كجا بود كه خوابمون برد. »خورشيد كوچولو و فرشته ي مهربون از حرفهاي آدم كوچولو خنده يشان گرفت.آدم كوچولو با اخم گفت:«اِ...،چرا دارين مي خندين؟كجاش خنده داره؟!» فرشته ي مهربون از اين كه خنديده بودند كلي خجالت كشيد. ولي خورشيد كوچولو گفت:«زود باشين،شماها بايد از از روي توپ من بيايد پايين،من نمي خوام روي اون باشيد.يالا بيايد پايين،يالا!»وبعد توپ راگرفت توي دستش وآن را هي تكان مي داد،با اين كار مي خواست كه آنها از روي توپ بيافتند.ولي هر چقدر تكانش مي داد و يا آن را وارونه مي كردهيچ فايده اي نداشت آنها اصلا نمي افتادند.انگار كه آدم كوچولو ها به توپ چسپيده بودند.آدم كوچولوها هم كه فكر مي كردند دارند مي افتند هي داد مي زدند و جيغ مي كشيدند:«نه نه! ولمون كنيد.خواهش ميكنيم،خواهش ميكنيم.»فرشته ي مهربون توپ را از دست خورشيد كوچولو گرفت و آن را نگاه كرد و گفت:«اي واي! شما چرا نمي افتين پايين،شما چرا به توپ چسپيدين؟طفلكي ها!الان كمكتون مي كنم.»آدم كو چولو بزرگتره گفت:« لازم نكرده، ما رو بذار پايين.» فرشته ي مهربون گفت:«آخه شما ها بهش چسپيدين.»آدم كوچولو گفت:«نخيرم،اصلنم بهش نچسپيديم،ما اينجا خيليم راحت و آزاديم.مي تونيم بازي كنيم.بدويم و راه بريم و بخنديم.شما دوتا هستين كه ولمون نمي كنيد و مزاحم ما هستيد.»خورشيد كوچولو با تعجْب گفت:«يعني شماها مي خوايد كه تا ابد همون جا روي توپ بمونيد؟!»آدم كوچولو گفت:خب اگه... اگه شما بهمون اجازه بديد و مزاحممون نشيد.»خورشيد كوچولو و فرشته ي مهربون كمي به هم نگاه كردند و بعد هم خنديدند.خورشيد كوچولو گفت:«ولي به يه شرط!»آدم كوچولو با تعجب گفت:«چه شرطي؟!»خورشيد كوچولو گفت:« من ميخوام توپ شما رو هم داشته باشم ومثل بقيه ي توپها قلش بدم.آخه توپ شماها از همه ي توپهاي ديگه خوشكلتره.»آدم كوچولو ها يكدفعه هورا كشيدند و گفتند:«آخ جون،آخ جون چرخيدن بازي چرخيدن بازي.»بعد همگي خنديدند.

فرشته ي مهربون براي هر يك از توپها يك اسم قشنگ انتخاب كرد.مثلا اسم توپي را كه آدم كوچولو ها روي آن بودند «زمين» نام گذاشت.و همينطور اسم توپ كوچكتر را« زهره»،وآن يكي كه از همه بزرگتر بود«مشتري» وديگري«ناهيد»، و هر توپي را كه از شهر بازي ها آورده بودند يك اسم زيبا رويش گذاشت. فرشته ي مهربون هر روز توپها را قلشان مي داد و حتي يك لحظه هم نمي گذاشت كه بيافتند.ازآن روز به بعد او و خورشيد كوچولو و با آدم كوچولو ها دوستان خيلي خوبي شده بودند و همديگر را خيلي دوست داشتند.خورشيد كوچولو هر روز كه آدم كوچولو ها از خواب بلند مي شدند به آنها لبخند مي زد و صبح بخير مي گفت.

 

محمد  مرداني  افضل


نوشته شده در   چهارشنبه 13 خرداد 1388  توسط   مدیر پرتال   
PDF چاپ چاپ بازگشت
نظرات شما :
 
Refresh
SecurityCode