ترکی | فارسی | العربیة | English | اردو | Türkçe | Français | Deutsch
آخرین بروزرسانی : جمعه 12 دي 1404
جمعه 12 دي 1404
 لینک ورود به سایت
 
  جستجو در سایت
 
 لینکهای بالای آگهی متحرک سمت راست
 
 لینکهای پایین آگهی متحرک سمت راست
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : سه شنبه 25 تير 1392     |     کد : 56635

شرح فقراتى از دعاى ابوحمزه ثمالى‏ به بیان علامه طهرانی

علامه آية الله حاج سيّد محمّد حسين حسينى طهرانى‏ در رمضان سال 1398 هجری قمری فقراتی از دعای شریف ابوحمزه ثمالی را شرح کرد...

علامه آية الله حاج سيّد محمّد حسين حسينى طهرانى‏ در رمضان سال 1398 هجری قمری فقراتی از دعای شریف ابوحمزه ثمالی را شرح کرده و در آن آمده: باید خدا را به خود خدا شناخت، و خورشيد را به خود خورشيد شناخت، نه بواسطه نور و تاريكى، آن وقت می ‏توان واقعاً اعتراف كرد كه انسان از حكم و حكومت پروردگار هيچ وقت خارج نيست و تمام اعمال و رفتارش زير نظر پروردگار است و در تمام كارها بايد به خدا متوسّل باشد.متن ذیل برگرفته از سخنرانی ایشان در شرح فقره «إِلَهِى لاتُؤَدِّبْنِى بِعُقُوبَتِكَ وَلاتَمْكُرْ بِى فِى حِيلَتِكَ‏» ارائه می شود.

أعُوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم‏ بسم الله الرحمن الرحيم‏

وَ صَلَّى اللَهُ عَلَى خَيْرِ خَلْقِهِ مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّاهِرِين‏ وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَى أعْدَائِهِمْ أجْمَعينَ‏

«ابوحمزه» از اصحاب حضرت سجّاد عليه‏السّلام و از اصحاب حضرت امام محمّد باقر عليه‏ السّلام است؛ و علّت اينكه اين دعا به نام ابوحمزه ثمالى معروف شده، چون - طبق روايتى كه مرحوم شيخ طوسى در كتاب «مصباح‏المتهجِّد» دارد- اين دعا را ابوحمزه ثمالى از حضرت سجّاد روايت كرده؛ و روايت كرده است كه حضرت سجّاد عليه ‏السّلام در شب هاى ماه مبارك رمضان بيشترِ از شب را نماز مى ‏خواندند و وقتى كه از نمازها فارغ مى ‏شدند آن وقت اين دعا را مى‏ خواندند.

حالا إن شاء الله به خواست خدا اگر توفيق باشد ما هر شب يك چند فقره از اين دعا را معنا مى‏ كنيم.

إِلَهِى لَا تُؤَدِّبْنِى بِعُقُوبَتِكَ وَ لَا تَمْكُرْ بِى فِى حِيلَتِكَ مِنْ أيْنَ لِىَ الْخَيْرُ يَا رَبِّ وَلَايُوجَدُ إِلَّا مِنْ عِنْدِكَ، وَ مِنْ أيْنَ لِىَ النَّجَاةُ وَ لَا تُسْتَطَاعُ إِلَّا بِكَ، لَا الَّذِى أحْسَنَ اسْتَغْنَى عَن عَوْنِكَ وَ رَحْمَتِكَ، وَ لَا الَّذِى أسَآءَ وَاجْتَرَأ عَلَيْكَ وَ لَمْ يُرْضِكَ خَرَجَ عَنْ قُدْرَتِكَ.

إِلَهِى لَا تُؤَدِّبْنِى بِعُقُوبَتِك «اى پروردگار من! اى خداى من! مرا أدب نكن به عقوبتى كه به من مى ‏كنى.»

وَ لَا تَمْكُرْ بِى فِى حِيلَتِك «در آن حَذاقت و حدّت نظرى كه در امور من دارى با من مكر مكن و خدعه نكن.»

از اينجا استفاده مى ‏شود كه ممكن است خداوند علىّ أعلى انسان را به عقوبت ادب كند و در امر انسان حيله كند، در حيله ‏اى كه در امر انسان مى ‏كند، مكر كند.

حالا بايد ديد معنى مكر چيست؟ و عقوبت پروردگار براى ادب كردن انسان كدام است؟

«خدايا مرا ادب نكن به عقوبت خودت!» نمى‏ گويد: مطلقا مرا ادب نكن، به عقوبت مرا ادب نكن. پس معلوم مى ‏شود خدا ممكن است انسان را ادب كند به عقوبت و ادب كند به غير عقوبت؛ آن وقت تقاضا مى‏ دهد كه مرا به عقوبت ادب نكن.

خيلى جمله، جمله غريبى است! خيلى پر معناست اين جمله! چه قِسم؟ مگر ممكن است خدا انسان را ادب كند به عقوبت؟

معنای ادب

عقوبت يعنى عقاب؛ يعنى گوش‏ مالى و تنبيه. ادب يعنى در صراط مستقيم وارد شدن، و كار انسان معتدل شدن، و به هوش آمدن و متنبّه شدن. به خلاف افرادى كه ادب ندارند - حالا ادب در هر موردى به مناسبت خود اوست - يعنى در صراط مستقيم نيستند؛ يا جنبه افراط دارند، يا جنبه تفريط دارند، يا تند مى‏روند، يا كند مى‏ روند، يا شرائط و آداب آن محلّ و مجلس را ملاحظه نمى ‏كنند، يا غافلند و جاهلند از شأن مولا و متنبّه نيستند؛ اينها آن افرادى هستند كه به شرائط عبوديّت و مولويّت واقف نيستند؛ و شخصى كه ادب دارد، يعنى آن كسى كه اين جهات را مى‏ داند، واقف به اين جهات است؛ و البتّه در صراط عبوديّت، بنده بايد داراى ادب باشد؛ چون بى ‏ادب را كه به حرم پروردگار راه نمى ‏دهند.

آن وقت خداوند علىّ أعلى كه نظر رحمت با بندگان خود دارد، آنها را كه مى‏ خواهد به حرم خود راه بدهد و روى صفت رحيميّتِ خود راهى براى آنها به نشئه ديگر باز كند، و راه مناجات آنها را با خود بگشايد، مسلّم بايد آنها را ادب كند ديگر! تا بعد از اينكه آنها ادب شدند آن وقت روابط بين بنده و مولا براساس عبوديّت و ربوبيّت محفوظ مى ‏ماند؛ و بنده قابليّت پيدا مى ‏كند كه در صراط مناجات پروردگار بايستد و با او ردّ و بدل كند؛ اين مال بنده ‏اي است كه داراى ادب باشد.

حالا آن افرادى كه ادب ندارند آنها از رحمت خدا دورند و بحث در آنجا نيست؛ و معلوم مى ‏شود كه ادب خيلى امر مهمّى است كه خود حضرت سجّاد عليه ‏السّلام مى ‏فرمايد: مرا كه ادب مى‏ كنى، بايد بكنى ولى به عقوبتت ادب نكن؛ پس ادب لازم است و بى‏ ادبى خيلى بد است، از همه چيز در راه سير و سلوك بدتر بى‏ ادبى است؛ چون همين كه بنده از صراط ادب خارج شد، غيرت مولا موجب درخشيدن برق غيرت و حميّت می شود و آن بنده را به كلّى از درجات و از ادّعاها ساقط مى ‏كند.

ادب يعنى استوار بودن در مقام. انسان كلامى زياد نگويد، كم نگويد، توصيف نكند مولا و خداى خود را به يك اوصافى كه خودش قائل نيست و خودش متحمّل نيست؛ آنطور خدا را توصيف بكند كه واقعاً معتقد است نه بيشتر، و لو بيشتر خدا دارد امّا اين توصيف نكند. نگويد خدايا قربانت بشوم! خُب مى ‏گويد: بيا بشو! كى مى‏ خواهد برود بشود؟ بيخودى قربانت بشوم ديگر! حالا براى رفيق آدم بگويد قربانت بشوم مهمّ نيست؛ چون هيچ وقت او نمى ‏گويد بيا بشو! و اگر بنا بود كه عالم دنيا هم مانند عوالم ديگر، هر حرفش روى حساب و كتاب بود، آن وقت معلوم مى ‏شد اينهائى كه قربان همديگر مى ‏شوند، بين مشرق و مغرب بينشان فاصله‏ است و از همديگر دور مى‏ شوند، اگر بنا بود كه اين كلمات بر منصّه حقيقت مى‏ نشست و موضع خودش را پيدا مى ‏كرد.

خدايا تو چنينى، تو چنانى، ما را عذاب كن آنچه ما مى ‏خواهيم به ما بده! ما را ببَر در جهنّم امّا از رحمت ملاقات خود و زيارت خودت ما را دور نكن! هر عذابى و هر مسكنتى به ما بدهى ما راضى هستيم، امّا ما را به مقام فناء برسان، ما را به مقام وصل برسان! ما را به جمال خودت نائل گردان! بله؟! خدا مى‏ گويد: چى مى ‏گوئى؟! هر عذابى مى‏ خواهى تو را بكنم؟ هر بدبختى ‏اى به تو بدهم؟ بسم‏الله، حاضر باش! تعارف كه نداره ديگر.

حکایتی از مرحوم سید جمال الدین گلپایگانی درباره امتحان الهی

مرحوم آقاى آسيّد جمال الدّين گلپايگانى- رحمة الله عليه- از علماء بزرگ نجف بود و مرجع تقليد بود، و داراى اخلاق بود، داراى علم بود، داراى ادب بود، مرد سالكى بود، مراقبى بود؛ ايشان مى‏ گفت: من می رفتم - با خود بنده مى ‏گفت ‏- مى ‏رفتم اين حلقه‏ هاى [ضریح] اميرالمؤمنين عليه السّلام را مى‏ گرفتم و تكان مى‏ دادم و مى‏ گفتم: هر بدبختى هر بلائى مى‏ خواهيد به سر من بياوريد، بياوريد؛ ولى آن حاجتى كه من مى‏ خواهم بدهيد. يك ساعت، دو ساعت به اذان صبح مانده، در زمستان هاى سرد مى ‏رفتيم پشت درِ صحن مى ‏نشستيم، خودمان را به اين در مى‏ ماليديم تا بعد از يك ساعت در صحن را باز كنند، كه اوّل كسى كه وارد صحن مى ‏شد ما بوديم. مى‏ رفتيم و تقاضا مى ‏كرديم پيش اميرالمؤمنين و گريه و اينكه خلاصه، هر فقرى، هر بيچارگى، هرچى، آنچه ما مى‏ خواهيم بدهيد؛

خُب جدّاً هم مى ‏گويد، واقعاً هم مى ‏گويد، نه اينكه دروغ باشد، واقعاً در آن حالى كه دارد همچنين دعا مى ‏كند، چنين حالى داشته، آنچه من مى ‏خواهم بدهيد در مقابلِ تمام مصائب و آلامى كه متصوّر است بر من وارد بشود. من باب مثال كوه بر سر من خراب بشود، بدن من قطعه قطعه بشود، فقر بر من مستولى بشود، تمام افراد و عشيره من از دار دنيا بروند، هرچه ... بلائى كه بر حضرت أيّوب و حضرت يعقوب و بعضى از أنبياء وارد شد، بر من وارد بشود و آن حاجتى كه من مى ‏خواهم بدهيد.

ايشان [مرحوم گلپایگانی] مى ‏گفت كه: كم‏كم شروع شد زمينه ‏اش، يك زمينه مختصر، از همين گرفتارى فقر؛ ما مبتلا شديم به بى ‏پولى، پول برايمان نيامد؛ نيامد، نيامد، نيامد - در همان زمانى كه در نجف به عنوان تحصيل رفته بوديم - چندين ماه نيامد، ديگر هر چى مى‏ توانستيم قرض كنيم، قرض كرديم، بقّال ها حسابشان پُر شد، ديگر خجالت مى‏ كشيديم از آنها؛ ديگر هيچ جا نبود. چندين ماه اجاره خانه عقب افتاد و صاحب‏خانه اسباب هاى ما را ريخت بيرون. ما اسباب ها را برديم در مسجد كوفه، يك حجره، خودمان و عيالمان توى مسجد كوفه زندگى مى ‏كرديم، (بيش از يك فرسخ با نجف فاصله دارد.) صبح ها مى ‏آمديم درس، بحثمان را مى‏ كرديم در نجف و باز مى ‏رفتيم مسجد كوفه؛ جايمان آنجا بود ديگر! خيلى قوىّ المزاج هم بود مرحوم آسيّد جمال.

عيالمان شروع كرد با ما داد و بيداد كردن؛ آخر اين چه زندگي است، اين چه مسلماني است، اين چه دينى است، اين چه آئين است؛ خدا به تو گفته؟ آخر بلند شو، يك حركتى، يك فلانى؛ ما گفتيم: خُب بلند شو برو پيش حضرت اميرالمؤمنين عليه‏السّلام آنجا برو درد دلى مى ‏خواهى بكن، بكن.

تابستانِ گرم بود، با ايشان از مسجد كوفه آمديم به نجف و من كنار صحن نشسته بودم روى اين سنگ هاى داغ! و ايشان رفت توى حرم، براى اينكه گِله كند پيش اميرالمؤمنين عليه‏السّلام؛ رفت، وقتى برگشت ديد توى كفشدارى، كفشش را بردند! با پاى برهنه، بى ‏كفش توى صحن آمد و مى ‏گفت: اين‏هم اميرالمؤمنينت! بيچاره شديم ما، چكار كنيم ديگر!

خدا با کسی تعارف ندارد!

[علامه طهرانی] حالا هيچ خبرى نيست‏ ها! فقط يك خورده جلو [کار] گرفته شده. خدا به آدم مى‏خواهد بفهماند كه چى مى ‏گوئى: هر بلائى به من مى‏ خواهى بدهى، بده؟! اين حرف چيه؟! آدم دعاى كميل می خواند كه: فَهَبْنِى يَا إلهى وَ سَيّدى و مولاىَ و ربّى صَبَرْتُ عَلَى عَذَابِك فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَى فِرَاقِك. وَ هَبْنِى صَبَرْتُ عَلَى حَرِّ نَارِك فَكَيْفَ أصْبِرُ عَنِ‏النَّظَرِ إِلَى كَرَامَتِك.

«خدايا فرض كن كه من در عقاب تو، عقابى كه به من مى ‏كنى، در آتشى كه به من مى ‏ريزى، من صبر كنم، من صبر مى ‏كنم؛ امّا چگونه من از تو دور باشم؟ فرض كن كه مرا در آتش بياندازى و به عقوبات خودت و به گرمى‏ آتشت مبتلا كنى، من صبر مى ‏كنم، امّا چگونه صبر كنم از آن نظر رحمتى كه تو بر من مى ‏اندازى؛ اگر نياندازى من چه كنم؟»

اينها را مولا اميرالمؤمنين می ‏خواند، ما هم مى ‏گوئيم، يا الله! بهشت مال بچّه ‏هاست؛ ما كه از خدا بهشت و حورالعين و درخت و اين چيزها نبايد بخواهيم؛ بايد ما كمال بخواهيم. ترس از آتش، مال افرادى است كه بين آنها و بين پروردگار بينونت و جدائى است، ما كه گل سر سبد عالميم و از اين مراحل گذشتيم و عبور كرديم و لقاء خدا مى‏ خواهيم ما، بطوريكه ترس از جهنّم ديگر كار ما نيست؛ مولا اميرالمؤمنين نمى ‏بيند در دعاى كميل چه مى ‏فرمايد؟! دو سه تا از اين فقرات هم بيان مى‏كنيم و معنا مى‏ كنيم و تمام شد، مى ‏پيچيم و پرونده را هم مى‏ گذاريم و خيال مى كنيم كه با گفتار مسأله تمام است. مى‏ گويد: بسم‏الله، بفرما! اين حرف هايى كه زدى بيا استقبال كن ببينم آخر آنچه را طىّ كردى، حالا اينجا امتحان بده ببينيم نمره ‏ات چند مى‏ شود؟

آسيّد جمال مى‏ گفت: فقر غلبه كرد، كرد، كرد، كرد، به جائى رسيد كه من مى ‏رفتم اين حلقه‏ ها را تكان مى ‏دادم مى ‏گفتم: يا اميرالمؤمنين! غلط كردم! آنچه را گفتم، پس گرفتم. هيچ ما طاقت نداريم، هيچى، غلط كردم.

هان! وقتى آدم گفت: غلط كردم آن وقت مى‏ گويند: خيلى خوب، حال بيا بشينيم با همديگر راه بريم، حالا كه غلط كردى؛ اعتراف به غلط كردى؟!

ما بنده‏ايم، بنده طاقت هيچ چيز ندارد آقا! يك سوزن توى بدنش فرو كنند طاقت ندارد.


نوشته شده در   سه شنبه 25 تير 1392  توسط   مدیر پرتال   
PDF چاپ چاپ بازگشت
نظرات شما :
Refresh
SecurityCode