از مجموعه نظرهایی كه درباره دوستی در عالم روانشناسی مطرح شده است، میتوان به چهار نظریه اصلی اشاره كرد.
نظریه تقویت: معتقدان به این نظریه میگویند ما جذب افرادی میشویم كه سود و امتیازی به ما میرسانند. بایرن و كلر از پیشتازان این نظریه میگفتند این كه پی ببریم دیگران با ما موافقند باعث تقویت روحی و اعتماد به نفس ما میشود، لذا اگر در افراد این باور ایجاد شود كه غریبهای نگرشهایی شبیه نگرشهای خود آنها دارد، كشش بیشتری به آن شخص پیدا میكنند تا این كه بر این باور باشند نگرشهایشان شبیه نیست. این شباهت خود باعث تقلیل احساس تنهایی و وابستگی میشود.
نظریه مبادله اجتماعی و انصاف: اساسی كه این نظریه بر پایه آن بنا شده این است كه سود باید بر هزینه بچربد تا فرد از رابطهاش راضی باشد. براساس این نگاه رضایت ما در یك رابطه بستگی دارد به این كه بازده تا چه حد از سطح مقایسه ما فراتر رود. راسبالت از متفكران این نظریه مسلم گفته است كه اندازه سرمایهگذاریهای ما در یك رابطه (زمان، پول و انرژی عاطفی) عامل تعیینكننده در تعهدمان به آن رابطه است؛ هر چه سرمایهگذاری بیشتری كرده باشیم تعهد بیشتری هم خواهیم داشت. اما نظریه انصاف هم رساندن بیشترین سود و متحمل شدن كمترین هزینه را مفروض میگیرد. اما فرض دومی كه وارد میكند این است كه در هر رابطه دوستانهای نسبت سود و هزینه ما باید با نسبت سود و هزینه طرف مقابلمان برابری كند. در این حالت رابطهای منصفانه شكل میگیرد كه موجب رضایت از رابطه با دوستمان میشود. رابطههای بد دقیقا از آنجا ناشی میشود كه ما ـ یا طرف مقابل ـ گمان میكنیم بازده حاصل شده برای یك طرف بیشتر شده است.
نظریه انسجام شناختی: فرض بنیادین این نظریه این است كه مردم در زندگیشان نیاز به تعادل و انسجام دارند. این نظریه را با یك مثال بهتر میتوان توضیح داد كه حاصل پژوهش نیوكام از دانشجویان جدید دانشگاه میشیگان بوده است؛ او از دانشجویان دعوت كرد تا در خانهای مشترك زندگی كنند. نگرشها و علایق آنان نسبت به سایر دانشجویان خانه مكررا طی سال ارزیابی شد. نیوكام با این تحقیق دریافت دانشجویان به احتمال بیشتر با همخانههایی دوستی برقرار میكنند كه نگرشها و عقایدشان با نگرش خودشان مشابه است و از همان افرادی خوششان میآید كه آنها نیز از آنان خوششان میآید.
نظریههای تحولی: نظریه تحولی در پی فهم و توضیح تحولات و تغییراتی است كه در طول زمان در رابطهها رخ میدهد و با استفاده از این تحولات شكل و چیستی دوستی را توضیح میدهد. لوینگر از نظریهپردازان تحولی در تئوری خود به نام ایبیسیدیای(ABCD theory) تبیین میكند كه رابطه در مرحله آشنایی آغاز میشود كه در آن دو فرد از هم آگاهی مییابند و تاثیر مثبت بر یكدیگر میگذارند. در مرحله دوم با عنوان مرحله شكلگیری، رابطه از طریق فرآیند خودآشكارسازی متقابلی كه گسترش و عمق پیدا میكند، نزدیكتر میشود. در این مرحله شباهتها كشف و مقایسه دو طرف با هم انجام میگیرد. در مرحله بعدی تداوم، باعث تعهد به رابطه میشود. رابطهها ممكن است در همین مرحله باقی بماند. اما رویدادهای بیرونی(مثل نقل مكان یكی از اشخاص) یا رویدادهای درونی (مثلا سوءاستفاده از اعتماد) ممكن است موجب تیره شدن رابطه شود. در این مرحله اگر برای اصلاح اقدامی صورت نگیرد یا كوششها برای اصلاح ناموفق باشد؛ رابطه خاتمه مییابد.
عوامل شكلگیری دوستی
روانشناسان در طول پژوهشهایی كه درباره عوامل و چگونگی شكلگیری دوستی كردهاند به چهار عامل اصلی و كلی رسیدهاند كه میتوان از آنها به عنوان زمینههایی كه باعث بهوجود آمدن دوستی و دوست شدن افراد میشود، اشاره كرد.
عوامل محیطی: از شرایط بدیهی دوستی این است كه دو فرد با یكدیگر در تماس و مجاورت قرار گیرند؛ اما این مجاورت و تماس زمانی رخ میدهد كه دو نفر در طول روز، هفته یا ماه با هم سر و كار داشته باشند. افراد به احتمال زیاد بیشتر با كسانی دوست میشوند كه محل زندگی یا كارشان نزدیك هم است. در پژوهشی كه فستینگر، اختر و بك از مجموعه مسكونی دانشجویی انجام دادند هم به این نتیجه رسیدند كه دانشجویان بیشتر با كسانی كه در اتاق كناریشان زندگی میكنند، دوست میشوند.
عوامل فردی: اما مجاورت و تماس بیشتر نوعی زمینه برای آشنایی و دوستی بالقوه است، با این وجود واقعیت این است كه ما به طور بالفعل با هر كسی كه در تماس باشیم دوستی نمیكنیم. اینجاست كه عوامل فردی اهمیت پیدا میكند و تبدیل به ملاك و معیاری برای شكل دادن به یك رابطه میشود. ویژگیهایی هست كه وجود آنها احتمال دوستی با فرد دیگری را برای ما بیشتر میكند؛ جذابیت جسمی، مهارتهای اجتماعی، حساسیت و واكنش متقابل و شباهت، از این دست ویژگیها هستند. ما قطعا نمیتوانیم با كسی كه از نظر ما كثیف است و ظاهری نیكو ندارد، رفتار اجتماعیاش غلط و مهارتهای ارتباطی كافی ندارد و همچنین بیادب و بیملاحظه است، دوستی كنیم. همچنین دوستی ما متداوم نمیشود مگر این كه طرف مقابل به آنچه میگوییم حساسیت نشان دهد، به علایق و نفرتهای ما واكنش نشان دهد، آداب گفتوگو را بلد باشد و ما را بشنود. محقق شدن این امور فرد را برای ما خواستنی میكند، چرا كه میدانیم دوستی با او به ما احساس خوبی میبخشد.
عوامل موقعیتی: افراد اغلب معتقدند از آنهایی كه پیشبینی میكنند بعدا با آنها تعاملاتی داشته باشند بیشتر خوششان میآید. همچنین هر چه ما در شرایط مختلف كسی را بیشتر ببینیم بیشتر به او خو گرفته و جذبش میشویم. به نظر میرسد مهمترین عامل موقعیتی موثر در شكلگیری دوستیها، امكان دسترسی باشد.
عوامل دوقطبی: تعامل دو نفر با هم در شكلگیری دوستی و ماهیت آن بسیار موثر است. در واقع یكی از فرآیندهای دوقطبی مهم در این امر، متقابل بودن علاقه دو نفر به یكدیگر است. در آزمایشی، بكمن و سیكرد به اعضای گروهی القا كردند كه برخی از دیگر اعضای گروه از آنها خوششان میآید، شركتكنندگان بیشترین علاقه را به همین افراد نشان دادند. عامل دیگر دوقطبی خودآشكارسازی است. اگر دوطرف با صمیمیت خود را آشكار سازند، آن هم به طور تدریجی و متقابل، دوستی به شكل محكمتر و عمیقتری شكل گرفته و تداوم مییابد.
عوامل محیطی، فردی، موقعیتی و دوقطبی باید جمع باشد تا دوستی ایجاد شود. عوامل محیطی تماس را ممكن میسازد و ما رابطه را با شخصی كه با او مرتبط شدیم ادامه میدهیم اگر برایمان جذاب باشد، مهارتهای اجتماعی داشته باشد، دارای حساسیت متقابل باشد و از جهات مختلف به ما شباهت داشته باشد. در نهایت هم دوستی بسیار وابسته به این است كه شخص دیگر از ما خوشش بیاید و پابهپای ما دست به خودآشكارسازی صمیمانه و تدریجی بزند.