خبرگزاری مهر ـ شیخ بهایی معتقد است اگر توجه بشر از حق و حقيقت و اعتبار وحي و انقياد در برابر انبياء و اولياء، به سوي عبادت دنيا و علم براي علم معطوف شود و بيش از حد لزوم به پرنده عقل مجال پرواز دهد، بيترديد دچار تباهي و فساد خواهد شد.شيخ بهایی عليرغم احاطه و علم كامل در تمامي علوم و معارف - از جمله نحو و شعر و اصول و فقه و تفسير و حديث و حساب و هندسه و نجوم و فلسفه اشراقي و مشائي و كلام اشعري و معتزلي و حتي علوم غريبه - معتقد بود كه هيچ يك از اين معارف نميتوانند در مقابل و يا همسنگ تصوف و عرفان صحيح قرار گيرند.
چند و چند از حکمت یونانیـــــان حکمت ایمانیان را هم بخـــــــــــوان
سوُر رسطالیس و سوُر بوعلــــی کــــــــــی شفا گفتـــــــــه نبیِّ معتلی
با دف و نــی دوش آن مرد عرب وه چه خوش میگفت از روی طرب
ایها القومُ الذی فـی المدرســـــــه کل ما حصَّلتمــــــوهُ وَســـــــــــوَس
در همین ابیات به نکته دیگری هم اشاره میکند. روایتی است که پارهای از محدِّثان از پیامبر(ص) آوردهاند که ایشان گفتهاند؛ باقیمانده غذای مؤمن شفاست. شیخ بهایی به این روایت اشاره میکند ولی میگوید، پیامبر اسلام(ص) کی گفته که باقیمانده غذای بوعلی و ارسطو شفاست؟ شما که پسماندههای فکری آنها را میخورید شفای روحی پیدا نمیکنید. آن حکمت یونانیان است و این حکمت، امت اسلام و تمدن اسلامی را در زیر لگدهای خود خفه کرده است. حالا نوبت کشیدن نفسهای تازه و پاک است. نوبت چنگ زدن در حکمت ایمانیان است. برای اینکه مقصود خود را روشنتر کند، اشاره به مفهوم عشق و حُسن میکند. میگوید که:
آن کس را که نبود عشق یار بهر او پالان و افساری بیار
تا اینجا میبینید که سه مقوله فربه سخن رفته است. یکی حکمت که قسمت میشود به حکمت یونانیان و دیگری حکمت ایمانیان، یعنی مفهوم ایمان هم در اینجا به کار گرفته شده و سومی مفهوم مهر و عشق و حسن که آنها هم با هم مرتبطند.
شیخ بهایی در گفتن این سخنان مبتکر نیست. او این درس را آغاز نکرده است. آغاز کننده اصلی این درس، عارفان ما و در صدر آنها مولوی بود، اما در مولوی تعبیر حکمت یونانی و حکمت ایمانی را نمیبینید. تعبیرات متفاوتند اما بر آنچه که شیخ بهایی گفته است، منطبقند.
به عبارت ديگر مقابله با حكمت ايماني- كه همانا قره عين يقين و غايت قصواي اهل دین و منتهي آمال عارفين و نهايت منازل عارفين ميباشد- ممکن نیست، چرا كه حكمت ايماني راهنماي پيروان شريعت محمدي و طريقت علوي ميباشد وانسان را به سوي اخذ سنن طیبه و تصفيه نفس از اخلاق ناپسند و تخليه آن از اوصاف خبیث و آراستگي به صفات زيبا دعوت ميكند که نتيجه قطعی آن، ترک كبر و غرور و انانيت و حرص و شهوت و غضب و غایت نهائی آن، انکشاف عشق حقیقی و تجلی حقیقت و محبت به تمام موجودات و کائنات عالم است.
شیخ بهائی معتقد است که حاصل و نتیجه علوم و فنون گوناگون، در صورت عدم تلاش براي نيل به معرفت خالق و خدمت خلق، عشق به دنيا و غفلت از حق و حقيقت بوده و موجب كبر و غرور و تفاخر و تكاثر و ريا خواهد شد. به همين دليل زماني كه بين حكمت يوناني - اعم از ارسطويي و افلاطوني و حكمت اسلامي اعم از اشراقي و مشائي - و بين حكمت ايماني مقایسه شود، نه تنها در مييابيم كه آن كوششها، تلاش بيهودهاي است، بلكه در می یابیم که سورهای منطقی ابن سينا و اتکای محض بر عقل، نيرنگ شيطان و پس مانده دانش يونانی است.
دل منور كن به انوار جلـــــي چند باشي كاسه ليس بوعلـــــــي
سرور عالم شه دنيا و ديــــــن سور مومن راشفا گفت اي حزين
سور رسطاليس و سور بوعلي كي شفا گفته نبي منجـــــــــــــلي
سينه خود را برو صد چاك كن دل از اين آلودگيها پاك كــــــــن
شيخ بهايي معتقد است كه بحث فیلسوفان درباره رطب و يابس و برهان تناهي ابعاد، سبب غرور و غفلت است و برهان ثبوت عقول دهگانه، افتضاح انسان و تفكر واندیشه در مسأله هيولی و صورت، موجب اتلاف وقت و عمر بوده وهیچ یک از آنها مرضي را شفا نداده و مشكلي را حل نميكنند.
يك درنگشود ز مفتاحش اشكال افزود ز ايضا حش
ز مقاصد آن مقصد ناياب ز مطلع آن طالع در خواب
راهي ننمود اشـــارا تش دل شاد نشـد ز بشاراتش
محصول نــداد محصل آن اجمــال افـزود مفصل آن
تا كي ز شفاش شفاطلبي وز كــاسه زهر دوا طلبي
تا چند چو نكابتيان ماني بر سفره چــركن يونـاني
بنابراین شيخ نه تنها فلسفه يوناني و اسلامي، بلكه تمامي علوم رسمي - از رياضيات و طبيعيات گرفته تا فقه و صرف و نحو و علم اصول - را نیز بي فايده ميداند و معتقد است كه آنها به جز خيالات و صور واهی، هيچ نيستند و تنها سبب غفلت انسان و دوري او از حق و حقيقت ميباشند.
زان نگردد بر تو هرگز راز گر بود شاگرد تو صد فخر راز
او همچنین صرف عمر در صرف و نحو و بيتوجهي به عشق و عرفان را این گونه سرزنش ميكند:
صرف شد عمرت به بحث نحو و صرف از اصول عشق هم خوان يك دو حرف
و اما در مقابل، عشق و ايمان و عرفان صحيح را تمجید كرده و از مدرسين ميخواهد كه درس عشق بياموزند و از دانش پژوهان ميخواهد كه - هرچند يك يا دو حرف- عشق بياموزند، زيرا عشق است كه انسان را از علائق جسماني و قيود دنيوی آزاد ميكند و قلوب و صدور را مانند نور كوه طو، منور ساخته و قلب را به لوح محفوظ تبدیل می کند.
شیخ معتقد است تنها آن درس و بحث و تحقيق كه وصول به حقيقت و تمييز حق از باطل را واجب كند و به قصد قرب خداي تعالي باشد، ماجور است، در غير اين صورت تحقيقی بيفايده و«بئس المرض» ميباشد.
درس اگر قربت نباشد زان غرض ليس درسا انه بئس المرض
در اين صورت در مييابيم كه او آن دسته از متعاطیان علوم و فنون را كه به خاطر دنيا و اسباب تفاخر و تكاثر درس ميخوانند و به دنبال حق و حقيقت نيستند به شدت مورد انتقاد و تنبیه قرار ميدهد.
شیخ بهائی شارحین ومفسرین فلسفه یونانی را نیز به باد انتقاد گرفته وآنها را جیره خوار دانشمندان یونانی می داند.
وين علم دني كه ترا جان است فضلات فضايل يونان است
همچنین عليرغم اينكه شيخ، خود از دانشمندان بارز رياضيات و علوم غريبه است ميگويد:
تا چند زني ر رياضي لاف تــا كي بــافي هزار گزاف
به علوم غريبه تفاخر چند زين گفت و شنود زبان در بند
و با اينكه فقيه و مجتهدی مسلم و شيخ الاسلام عصر بوده درباره فقه ميگويد:
چند زين فقه و كلام بي اصول مغز خالي كن اي ابو الفضول
البته همه اينها بدين معنا نيست كه شيخ، ضد علم و دشمن فلسفه و فن و ادب بوده است يا اينكه قائل به اهميت آن علوم و فنون و معارف نيست و يا مقام عالي و مقدس فقها و حكما را درك نميكند، اين امر چگونه ممكن است در حالي كه او اعلم علما و افضل حكما در عصر خود بوده و در هر فن و معرفتي، قله و غایت شمرده ميشده است؟
بلكه باید دانست که تمام انتقادات و تنبيهات و سرزنشهای او به اين دليل است كه خود در زمره دانشمندان خبیر و عرفا بصيري بوده كه اين نكته را درك كردهاند كه اگر توجه بشر از حق و حقيقت و اعتبار وحي و انقياد در برابر انبياء و اولياء، به سوي عبادت دنيا و علم براي علم معطوف شود و بيش از حد لزوم به پرنده عقل مجال پرواز دهد، بيترديد دچار تباهي و فساد خواهد شد، زيرا در اين امر، آفات عظيم و مصائب بيشمار و بلاهایي كشنده وجود دارد، به همين دليل او احساس كرده كه نه تنها تنبيه اهل دانش و ارباب فضل و ادب بلكه تمام بشر، واجب و فرض است تا مبادا نيرنگ علم و عقل را بخورند، زيرا معتقد است عقل انسان، عاجز و ناقص می باشد. شيخ بهائی بشریت را به سوی حقیقت و پيروي از كلام انبياء و اولياء دعوت ميكند، زيرا آنها سفيران حق و آموزگاران بشر بوده و عقلشان از عقل ما پيشرفتهتر و علمشان از علم ما، اعلي مرتبهتر است. آنچه شیخ ميگويد اين است كه به زخارف دنيا وقع ننهيم و خود را تطهیر و تزکیه كنيم تا به علم و عرفان حقيقي - كه همانا كمال مطلوب بشر و ريسمان نجات درهر دو عالم است- نائل شويم.*
*پریش کوششی، عضو هئیت علمی دانشگاه آزاد اسلامی