ترکی | فارسی | العربیة | English | اردو | Türkçe | Français | Deutsch
آخرین بروزرسانی : دوشنبه 28 ارديبهشت 1405
دوشنبه 28 ارديبهشت 1405
 لینک ورود به سایت
 
  جستجو در سایت
 
 لینکهای بالای آگهی متحرک سمت راست
 
 لینکهای پایین آگهی متحرک سمت راست
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : دوشنبه 28 ارديبهشت 1405     |     کد : 209037

امام‌جمعه‌ای که بر پیکر یک خواننده نماز خواند

آیت‌الله سیدمحمدعلی آل‌هاشم از چهره‌هایی بود که نامش در حافظه عمومی تبریز با «مردمی بودن» گره خورده است؛ روحانی‌ای که در کنار مسئولیت‌های رسمی، با مردم ارتباط مثبتی برقرار کرده بود.

آیت‌الله سیدمحمدعلی آل‌هاشم از چهره‌هایی بود که نامش در حافظه عمومی تبریز با «مردمی بودن» گره خورده است؛ روحانی‌ای که در کنار مسئولیت‌های رسمی، با مردم ارتباط مثبتی برقرار کرده بود.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: سید محمدعلی آل‌هاشم سال ۱۳۴۱ در تبریز متولد شد. پدر او، سید محمدتقی آل‌هاشم، از روحانیون شناخته‌شده تبریز بود. آل‌هاشم دوران تحصیل خود را تا پایان دبیرستان در تبریز گذراند و سپس برای ادامه تحصیل در علوم دینی راهی حوزه علمیه قم شد. او تحصیلات حوزوی را تا سطح چهار ادامه داد و به مدت ۱۴ سال نیز در درس خارج فقه سیدعلی خامنه‌ای حضور داشت. آل‌هاشم همچنین مدرک دکترای فقه و مبانی حقوق را دریافت کرده بود.

او در سال‌های جنگ ایران و عراق نیز حضور داشت و پس از آن، مسئولیت‌های مختلفی را در ساختار نظام جمهوری اسلامی برعهده گرفت. آل‌هاشم از سال ۱۳۸۸ تا ۱۳۹۶ ریاست سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران را عهده‌دار بود و هم‌زمان با حکم رهبر انقلاب به عنوان نماینده ولی‌فقیه در ارتش فعالیت می‌کرد. او در کنار مسئولیت‌های اجرایی، در مدرسه علمیه طالبیه تبریز نیز به تدریس مشغول بود.

آل‌هاشم در دوره حضورش به عنوان امام جمعه تبریز، رویکردی متفاوت در ارتباط با مردم از خود نشان داد. او از نخستین روزهای مسئولیتش دستور داد نرده‌های میان مردم و مسئولان در مصلای نماز جمعه تبریز جمع‌آوری شود؛ اقدامی که بازتاب گسترده‌ای در میان افکار عمومی داشت. حضور مداوم در بازار تبریز، گفت‌وگو با کسبه و ارتباط نزدیک با اقشار مختلف مردم، بخشی از ویژگی‌هایی بود که نام او را بیش از پیش با عنوان «مردمی» گره زد.

از شامگاه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳ و هم‌زمان با انتشار خبر مفقود شدن بالگرد حامل رئیس‌جمهور و همراهانش، گروهی از راویان و نویسندگان راهی منطقه حادثه شدند تا روایت‌هایی از انتظار و امید مردم برای پیدا شدن بالگرد ثبت کنند؛ اما این حضور، در نهایت به ثبت صحنه‌هایی از سوگواری و اندوه مردم ختم شد. در میان روایت‌های پراکنده از اشک‌ها، نگرانی‌ها و حسرت‌ها، یک تعبیر بیش از همه تکرار می‌شد؛ «ائل‌دار و مردمی». توصیفی که به فصل مشترک روایت‌های مردم درباره آیت‌الله آل‌هاشم تبدیل شده بود.

کتاب «مردم‌پناه» نیز در همین فضا شکل گرفته و مجموعه‌ای از خاطرات و روایت‌های مردمی درباره آیت‌الله آل‌هاشم را دربرمی‌گیرد؛ روحانی‌ای که در نگاه بسیاری، شیوه‌ای متفاوت از حضور یک امام جمعه و نوعی تازه از مدیریت و ارتباط با مردم را به نمایش گذاشت. هرچند این شیوه در فضای امروز متفاوت به نظر می‌رسید، اما در واقع ریشه در همان الگوی سنتی روحانیتی داشت که همواره در کنار مردم و همراه با مسائل و دشواری‌های آنان تعریف می‌شد.

اکنون و در آستانه دومین سالگرد درگذشت شهدای این حادثه، مرور بخشی از این روایت‌ها، تصویری از نوع ارتباط آیت‌الله آل‌هاشم با مردم و بازتاب آن در حافظه جمعی جامعه ارائه می‌دهد.

مردی که مردم او را آتا می‌خواندند

از زمانی که عکاس خبری بودم، به بیت امام جمعه رفت‌وآمد داشتم. دیده بودم که بچه‌ها را خیلی دوست دارد. همیشه، خدا چیزی برای بچه‌ها داشت؛ شکلات، عیدی یا حداقل حال‌واحوال به زبان خود بچه‌ها. چندین بار اسکناس‌های نوی تانشده را که عیدی می‌داد، در دست بچه‌ها دیده بودم.

دخترم، ستیا، خیلی حاج‌آقا را دوست داشت. «آتا» صدایش می‌کرد. بیشتر وقت‌ها ستیا را با خودم به هیئت می‌بردم. منتظر من نمی‌ماند، خودش می‌دوید و سراغ حاج‌آقا می‌رفت. یک بار در هیئتی، ما دورتر از ایشان نشسته بودیم. حاج‌آقا صدایم کرد: «او اوشاغی گتی گوروم بورا». دخترم را پیشش بردم، نشاند کنار خودش و سهم شکلاتش را دستش داد.

روز ۳۱ اردیبهشت بود. من و مادرش از حادثه خبر داشتیم. نمی‌خواستیم فعلاً چیزی به دخترم بگوییم. روحیه‌اش خیلی لطیف است. بیرون بودم که به من زنگ زد. با گریه پشت تلفن می‌گفت: «بابا، ببین تلویزیون چی نوشته؟»

ته ماجرا را خواندم. ستیای هشت‌ساله من، با سواد تازه‌اش، خبر را در تلویزیون خوانده بود.

چی نوشته بابا؟ نوشته آل‌هاشم شهید... بابا، آتا شهید شده...

می‌گفت و گریه می‌کرد. دلم می‌سوخت از گریه‌ها و «آتای شهید» گفتنش. نمی‌دانم مادرش چطور آرامش کرد. هر چند روز یک بار سؤال «آتا واقعاً شهید شده؟» در خانه ما تکرار می‌شود.

امام‌جمعه‌ای که بر پیکر یک خواننده نماز خواند

همسایه چهل‌ساله

خبر امام جمعه شدن حاج‌آقا را که شنیدم، معطل نکردم و به خانه پدری رفتم: «تبریک می‌گم بابا، رفیقتون هم که امام جمعه شد.»

بابا خندید و گفت: «الان بهش زنگ می‌زنم، اگه گوشی رو برداشت که هیچ، وگرنه معلوم می‌شه آسد محمدعلی هم از دست رفت.»

بابا از فعالان دوره انقلاب و جنگ بود و از کودکی با حاج‌آقا دوستی داشت. همیشه او را «آسد محمدعلی» صدا می‌زد. گوشی را برداشت و شماره را گرفت. حاج‌آقا گوشی را برداشت. کلی با هم حرف زدند و شوخی کردند.

زمانی که ایشان در تهران بود، حداقل سالی یکی دو بار همدیگر را می‌دیدند. به غیر از دیدارهای حضوری، تلفنی هم ارتباط داشتند. بعد از انتصابشان به امامت جمعه تا لحظه شهادت، هیچ تغییری در رفتار و نحوه ارتباطش با دوستان ایجاد نشد. منشی که بعد از شهادتش فهمیدم توی خانواده‌شان هم جریان دارد و مختص ایشان نیست.

روز اول که خبر شهادت آمده بود، در مصلا مراسم برگزار شد. چشمم افتاد به همسایه‌مان که در قسمت عزاداران ایستاده بود و به پهنای صورت اشک می‌ریخت. برایم سؤال شد. زنگ زدم به مادرم و پرسیدم فلانی چه نسبتی با حاج‌آقا دارد؟ از جوابی که شنیدم، خشکم زد. همسایه سی‌چهل‌ساله‌مان، رفیق جلسات قرائت قرآن مادرم، کسی که مدت‌ها با دخترش به مدرسه می‌رفتم و می‌آمدم، خواهر امام جمعه تبریز بوده و من نمی‌دانستم.

سمت مردم

شهرداری می‌خواست از دانش‌سرا تا میدان نماز را پیاده‌رو کند. بازاری‌ها از این بابت خیلی ناراحت بودند. در آن مسیر حدود پنج هزار کسبه و مغازه‌دار بودند. با این کار بازارشان کساد می‌شد و همه از نان خوردن می‌افتادند.

شصت‌هفتاد نفری جمع شدیم و پیش حاج‌آقا آل‌هاشم رفتیم. با حوصله به حرف‌های تک‌تکمان گوش داد و آخر سر هم با آرامش گفت: «نگران نباشین، تا من هستم اجازه نمی‌دم چنین اتفاقی بیفته.»

روی بازار و بازاری خیلی حساس بود. وقتی مسئله‌ای برایمان پیش می‌آمد، اولین جایی که به ذهنمان می‌رسید برویم، دفتر حاج‌آقا بود. بلافاصله زنگ می‌زد و از طریق مسئولان مشکل را حل می‌کرد.

یکی از آن مسائلی که خیلی اذیتمان می‌کرد، گازرسانی به بازار سرپوشیده بود. میراث فرهنگی به دلیل بافت تاریخی بازار اجازه گازرسانی نمی‌داد و خیلی هم سفت و سخت پای حرفش ایستاده بود. تقریباً ناامید شده بودیم اما طبق معمول، وقتی سراغ حاج‌آقا رفتیم، درها به رویمان باز شد. با یکی از نمایندگان مجلس صحبت کرد. او هم وزیر میراث فرهنگی را آورد تبریز تا از نزدیک بازار را ببیند و حرف‌هایشان را بشنود.

شب عید بود. آقای آل‌هاشم آمد بازار و گفت تا اردیبهشت گازرسانی انجام خواهد شد. همین‌طور هم شد. قول‌هایش ردخور نداشت. مرامش این بود که همیشه سمت مردم می‌ایستاد. «نمی‌شود» و «نمی‌توانم» هم در کارش نبود.

امام‌جمعه‌ای که بر پیکر یک خواننده نماز خواند

وداع با خواننده

خبر درگذشت استاد قره‌باغی که منتشر شد، با تعدادی از دوستان دور هم جمع شدیم تا درباره بزرگداشت ایشان هم‌فکری کنیم. پیشنهادهای مختلفی مطرح شد. بعیدترینش این بود که آیت‌الله آل‌هاشم بر پیکر ایشان نماز میت بخواند. گفتیم شانسمان را امتحان کنیم.

اطلاع داشتیم که حاج‌آقا از قبلِ فوت هم پیگیر احوال استاد بود و چند باری هم در دوره نقاهت برای عیادت به منزلشان رفته بود. نه فقط به ایشان، حاج‌آقا به بیشتر اهالی فرهنگ و هنر تبریز توجه ویژه داشت. هنوز روزهای اول امام جمعه شدنش را خاطرمان بود. با آقای حامد حق‌دوست تماس گرفته بود تا کسب رتبه اول جشنواره عکس مستند را به او تبریک بگوید.

یکی از دوستان جمع داوطلب شد و پیشنهادمان را به حاج‌آقا منتقل کرد. با روی باز پذیرفته بود. قرار شد بعد از اقامه نماز جمعه، در همان صحن مصلا و با حضور نمازگزاران بر پیکر خواننده مطرح انقلابی نماز میت خوانده شود.

اعمال غسل استاد در وادی رحمت طول کشیده بود و ممکن بود به‌موقع به مصلا نرسد. سریع هماهنگی‌های لازم انجام شد و بعد از خواندن نماز میت، پیکر خالق سرود «آمریکا آمریکا، ننگ به نیرنگ تو» تا میدان ساعت تشییع شد. بعدها از این طرف و آن طرف شنیدیم که برخی واپسگراها به حاج‌آقا اعتراض کرده بودند. به نظرشان عجیب بود که نماز میتِ درگذشته‌ای از عالم موسیقی در مصلا خوانده شود، اما آیت‌الله آل‌هاشم داشت خط‌شکنی می‌کرد.

مردی که یک استادیوم را آرام کرد

«امروز می‌رم استادیوم.»

ـ حاج‌آقا؟ فراخوان اغتشاش دادن‌ها را پخش کرده‌اند.

ـ حضور من لازمه. استخاره هم کردم، خوب اومد.

زنگ زدم به سردار کریمیان: «حاج‌آقا می‌خوان برن ورزشگاه. کار از خواهش و قانع کردن گذشته، باید به فکر امنیتشون باشیم.»

اوضاع قاراقرویشی بود. تراکتور و استقلال در یادگار امام بازی داشتند. از چند منبع هم گزارش طرح‌ریزی اغتشاش بعد از بازی را داشتیم. همه یگان‌های نظامی، انتظامی و حفاظتی آماده‌باش بودند.

چیزی تا شروع مسابقه نمانده بود. با اداره ورزش و جوانان استان، مسئولان یادگار امام و تیم حفاظت خودمان هماهنگ کردیم و راه افتادیم.

در جایگاه ویژه نشسته بودیم که دوربین روی حاج‌آقا زوم کرد. نمایشگر بزرگ ورزشگاه هم این تصویر را پخش می‌کرد. یک لحظه انگار ورزشگاه منفجر شده باشد، فریاد «سید آل‌هاشم» بلند شد. نه فقط هواداران تراکتور، که هواداران استقلال هم کف می‌زدند، فریاد «سید آل‌هاشم» سر می‌دادند و پرچم می‌چرخاندند.

در طول مسابقه مشکلی پیش نیامد که هیچ، بعد از مسابقه هم هیچ اغتشاش و درگیری یا حتی شعار و حرف نامربوطی ندیدیم و نشنیدیم؛ چه در ورزشگاه و چه در سطح شهر.

واقعاً آن روز حاج‌آقا ایثار کرد. با این حرکتش هم جلوی آشوب و به‌هم‌ریختگی را گرفت، هم توطئه خارجی‌ها را خنثی کرد. می‌دانستیم که می‌خواهند روی این اغتشاشات زوم کنند و ذهن مردم را به‌هم بریزند. آن روز وقتی به بیت برگشتیم، بین صحبت‌هایمان با حاج‌آقا گفتم: «نکند حضرت‌آقا از این حرکت شما خرده بگیرند؟»

چند روز بعد، در تماس تلفنی از دفتر رهبر انقلاب به حاج‌آقا آل‌هاشم گفته بودند: «حرکت شما دقیق و بجا بود، کار خوبی کردین.»

شعر بگو

مراسم سالگرد فوت دخترک پنج‌ساله آشیخ یونس حقی ساعت ۲۱:۳۰ بود. ساعت ۲۱ بود که دوستم، آقا مرتضی، زنگ زد: «حاج‌آقا اومده نشسته تو مسجد.»

خودم را زود رساندم به مسجد و دیدم آشیخ یونس هم آنجاست. گفتم: «حاج‌آقا، توی زحمت افتادین.»

گفت: «خودت که می‌دونی من پنجشنبه‌شبا چقدر استرس دارم برای جمع کردن مطالب مفید خطبه‌ها. زودتر اومدم که سریع اینجا یه فاتحه بخونم، عرض ادب کنم و برم.»

همیشه وقت زیادی می‌گذاشت برای تنظیم متن خطبه‌ها و حتی برای شعر مناجات آخر هر خطبه. گاهی هم برای پیدا کردن شعرها از من کمک می‌خواست.

همین‌طور که توضیح می‌داد چرا زودتر آمده است، گفت: «راستی اون شعری هم که داده بودی برای مناجات بعد خطبه‌ها خیلی خوبه.»

ـ کدوم یکی؟

«دست ما نیست گرفتار تو هستیم حسین

از ازل تا به ابد زار تو هستیم حسین

هیچ‌کس غیر تو ما را به خدا راه نداد

ما پناهنده دربار تو هستیم حسین

تو نبودی همگی اهل جهنم بودیم

تا خود حشر گرفتار تو هستیم حسین»

امام‌جمعه‌ای که بر پیکر یک خواننده نماز خواند

احترام به زنان الویتش بود

خبر فوت خانم نصیبه عبدالعلی‌زاده، همسر شهید علی تجلایی را که شنیدیم، به فکر افتادیم پیکرش را در جوار شهدا خاک‌سپاری کنیم. ایشان شخصیت خاصی داشتند؛ هم از نظر ولایت‌مداری و وفاداری به انقلاب و هم از نظر پیروی عملی از سیره شهدا.

فوتشان حقیقتاً ضربه بزرگی بود که جای خالی‌اش در جامعه به چشم می‌آمد. جا داشت که این‌طور شخصیتی به عنوان نمونه و الگو به دخترها معرفی شود. ما تا آن روز هیچ نمادی از زنان انقلاب اسلامی در تبریز نداشتیم، با اینکه نقش ویژه‌ای در نهضت امام خمینی و دفاع مقدس داشتند.

طبیعتاً این امر حاشیه‌های زیادی داشت. بالاخره خانم عبدالعلی‌زاده شهید نبودند و می‌خواستیم در محل یادمان همسر شهید و مفقودش خاک‌سپاری شود.

چاره کار را فقط در دست حاج‌آقا آل‌هاشم دیدم. تماس گرفتم و به دیدنش رفتم. کمی از شخصیت مرحومه و سابقه فعالیت‌هایش گفتم. وقتی صحبت‌هایم را شنید، استقبال کرد. نگاه روشنی به حضور اجتماعی خانم‌ها داشت. به جلسات رسمی اکتفا نمی‌کرد و در مناسبت‌های مختلف با بانوان فعال استان جلسه و دیدار ترتیب می‌داد.

حمایتش قوت قلب شد و رفتیم دنبال کار. کار هم جلو رفت و آخر سر، همسر فاضله شهید تجلایی در یادمان همسرش آرام گرفت.

شاهرگ اقتصادی

تازه مسئولیت بنیاد مصلا را تحویل گرفته بودم. پرونده‌ای داشتیم که مربوط به گذشته بود و به مشکل خورده بودیم. حاج‌آقا هر هفته جلسه شنبه‌ها را تشریف می‌آوردند؛ مستمع آزاد و بدون حق رأی در جلسه می‌نشستند، فقط تأکید می‌کردند که به مُرّ قانون باید عمل شود.

بنیاد مصلا شاهرگ اقتصادی بود. این را روزی که از سمت حاج‌آقا منصوب شدم، یکی از دوستانم در تماس تبریکش به من گفته بود. برای همین هم حاج‌آقا خیلی به تبعیت از قانون تأکید می‌کرد. می‌گفت با گذشته کار نداشته باشید. نه اینکه خدای نکرده در گذشته مشکلی بوده، بلکه می‌گفت در وضع فعلی با قانون جلو بروید و حتی اگر در گذشته خطایی هم بوده، شما آن را برطرف کنید.

پرونده را در مسائل مربوط به ماده صد بردیم. ما را پنجاه میلیارد تومان جریمه کردند. حاج‌آقا گفت باید پرداخت کنید. انتظار داشتیم در جایگاه نماینده ولی‌فقیه با شهرداری صحبت کند و از ما جریمه را نگیرند. جایگاه و قدرتش را داشت، ولی گفت: «اگر این قانون است، شما باید پرداخت کنید.»

منبع:

«مردم پناه»/ انتشارات سوره مهر


نوشته شده در   دوشنبه 28 ارديبهشت 1405  توسط   کاربر 1   
PDF چاپ چاپ بازگشت
نظرات شما :
Refresh
SecurityCode