ترکی | فارسی | العربیة | English | اردو | Türkçe | Français | Deutsch
آخرین بروزرسانی : چهارشنبه 19 مرداد 1401
چهارشنبه 19 مرداد 1401
 لینک ورود به سایت
 
  جستجو در سایت
 
 لینکهای بالای آگهی متحرک سمت راست
 
 لینکهای پایین آگهی متحرک سمت راست
 
اوقات شرعی 
 
تاریخ : چهارشنبه 13 آذر 1392     |     کد : 63527

مورچه ای که سیر نمی شد

این مجموعه برای کلاس اولی ها به عنوان تقویت روانخوانی می تواند مورد استفاده قرار گیرد ولی چون محتوای داستانها همه گروه های سنی را در بر می گیرد، کودکان و نوجوانان می توانند از آنها بهره ببرند.



گروه سنی : الف، ب ،ج، د (آموزشی - درسی - روان خوانی)

این مجموعه برای کلاس اولی ها به عنوان تقویت روانخوانی می تواند مورد استفاده قرار گیرد ولی چون محتوای داستانها همه گروه های سنی را در بر می گیرد، کودکان و نوجوانان می توانند از آنها بهره ببرند.



موضوع اصلی : عواقب حرص و طمع - نقش تفکر در زندگی درست - تفکر در مورد زندگی روزمره



هدف : توجه به فعالیت هایی که بصورت روزمره انجام می دهیم. پرهیز از حرص و طمع و تلاش برای زندگی متعادل و هدفمند



شرح محتوی : داستان عنکبوتی است که بالای درخی زندگی می کند و همواره در جستجوی چیزهای تازه و یادگرفتن است. روزی مورچه ای را می بیند که خوشه های بزرگی را با خودش به سوی لانه اش حمل می کند و از مورچه می پرسد تو این همه غذا را برای چه جمع می کنی؟ مورچه می گوید برای روز های آینده زمانی که غذا پیدا نمی شود. عنکبوت که از کارهای مورچه بسیار شگفت زده شده است همیشه پیش خودش لانۀ مورچه را تصور می کند که خیلی بزرگ است و غذاهای زیادی در آن وجود دارد و روزی را تصور می کند که مورچه تمام این غذاها را خورده است و از همۀ موجودات جنگل بزرگ تر شده است.



بخشی از داستان را در زیر می خوانید :



یک روز عنکبوت با تار نازکی از شاخه ای آویزان شده بود و روی هوا تاب می خورد. مورچه را دید که خوشه ی گندم بزرگی را به سختی و با تلاش بسیار به سوی لانه می کشد. پایین تر رفت تا به نزدیکی مورچه رسید. با تعجّب به خوشه ی بزرگِ گندم نگاهی انداخت و به مورچه گفت :" فکر نمی کنی یک دانه از این خوشه ی گندم برای غذای امروز تو کافی باشد؟"

مورچه که به شدّت خسته شده بود و نفس نفس می زد به خوشه ی گندم تکیه داد و گفت : "یک دانه برای امروز کافی است. امّا فردا چی؟ پس فردا چی؟ روزهای دیگر چی؟ "

عنکبوت کمی نزدیک تر رفت و به آرامی گفت :" فردا هم روز دیگری است. مثل امروز با کمی تلاش می توان غذایی پیدا کرد."

مورچه در حالی که عرق هایش را پاک می کرد لبخندی زد و گفت :" این همه حیوان دراین جنگل زندگی می کنند که از من هزار برابر بزرگتر و قوی ترهستند و هزاران برابر من هم غذا می خورند. اگر فردا صبح از خواب بیدارشوم و ببینم که همه ی غذاها را خورده اند و من نتوانم چیزی پیدا کنم، از گرسنگی خواهم مُرد. " و ...


نوشته شده در   چهارشنبه 13 آذر 1392  توسط   مدیر پرتال   
PDF چاپ چاپ بازگشت
نظرات شما :
 
Refresh
SecurityCode